<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>راهه های باریک عمر ××تعطیل شد××</title>
<link>http://reton.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 02 Oct 2009 13:27:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>&quot;تا انتها&quot; </title>
<link>http://reton.blogfa.com/post-232.aspx</link>
<description>نه میشه با تو سرکنم...نه میشه از تو بگذرم...&lt;BR&gt;بیا به داد من برس...من از تو مبتلا ترم...&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;راهه های عمر،از مهر 86 باریک شد...&lt;BR&gt;باریک شد و باریک شد تا به اینجا رسید...&lt;BR&gt;همیشه دوست داشتم روزی که میروم روزی باشد که صبحش مثل همه ی روزها خورشید بسوزانتم و شبش مهتاب آرامم کند..&lt;BR&gt;دوست داشتم بدون نگرانی و ترس..وبا اطمینان قلبی کامل بروم...&lt;BR&gt;آرام بروم و هیاهویی نباشد...&lt;BR&gt;شاید روزی درست شبیه امروز...&lt;BR&gt;که مرزی ایست بین واقعیت و رویای من ...&lt;BR&gt;روزی که عصرش قمار کرده باشم و شبش هرچه برده ام را روی صفر بگذارم ... برد و باختش اهمیتی ندارد...&lt;BR&gt;درست مثل هانس تنها سکه ی یک مارکی ام را از آشپزخانه به خیابان پرت کرده باشم...&lt;BR&gt;عمرم...&lt;BR&gt;راهه های باریک عمرم...&lt;BR&gt;دو سال با من بودی...&lt;BR&gt;دوسالی که با هم خندیدیم...گریستیم...عاشق شدیم...بیزار ومتنفر شدیم...عصیان کردیم و خروشیدیم...آرام و ساکت یک جا لم دادیم...وامروز...&lt;BR&gt;و امروز که من، نه دلم آمد حذفت کنم ... نه ثبت موقت ...&lt;BR&gt;که به قول هدیه..اینجا تنها جایی ایست که از روزهامان مانده است و برایمان سرشار از خاطره است...&lt;BR&gt;پس بمان تا یاد آور روزگارم باشی  و زنده دار خاطراتم...&lt;BR&gt;عمرم...&lt;BR&gt;شاید دومین کار سخت دنیا برایم دل کندن از تو باشد..&lt;BR&gt;اما باید بگذاریم و بگذریم...&lt;BR&gt;دوستت دارم...&lt;BR&gt;دوستت دارم...باریکه ی راه عمر مجازی ام ...&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;توی این دلم چندتاغم است &lt;BR&gt;فکرمیکنم سیب آدم است&lt;BR&gt;سیب راهمه پوست میکنند&lt;BR&gt;نصف میکنند،گازمیزنند&lt;BR&gt;فکرهای من نیستندعجیب&lt;BR&gt;غصه میخورم من برای سیب&lt;BR&gt;زود میشودسیب شان تمام&lt;BR&gt;یک نفرنگفت،سیب جان سلام                ناصرکشاورز
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 417px; HEIGHT: 398px&quot; height=368 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/80ejpzilqt1c75tv6mh.jpg&quot; width=402 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 13:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reton&amp;postid=232</comments>
<dc:creator>reton</dc:creator>
<guid>http://reton.blogfa.com/post-232.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://reton.blogfa.com/post-231.aspx</link>
<description>گوشه ی چادرشو آروم به دندوناش میگیره !سرشو میندازه پائین !&lt;BR&gt;نمیتونه نگاهشو تحمل کنه !&lt;BR&gt;یه هو سرشو میاره بالا...&lt;BR&gt;به زور یه لبخندی کنج لبش میندازه ... !&lt;BR&gt;فقط واسه اینکه میدونه چهره اش با لبخند قشنگ تر میشه !&lt;BR&gt;چون باور داره که لبخندش معجزه میکنه...&lt;BR&gt;شایدم میخنده به تنهایی ایش...&lt;BR&gt;به اینکه کسی حالش رو درک نمیکنه ...&lt;BR&gt;تیز و برنده نگاه میکنه ...&lt;BR&gt;بی پلک ...&lt;BR&gt;میتونی اینجور نگاه کنی و بخندی.....&lt;BR&gt;وبعد...&lt;BR&gt;3&lt;BR&gt;2&lt;BR&gt;1&lt;BR&gt;یا براثر شکستگی گردن مرد...یا خفه شدگی...&lt;BR&gt;نمیدونم...&lt;BR&gt;هنوز کسی منو اعدام نکرده !
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;1:دانش گاه ماهم شروع شد ! ومن عجیب حس غربت دارم...اینجا هیشکی تازه واردها رو تحویل نمیگیره !! منم تا با یکی دوست نشم محاله بتونم تو یه جمع راحت باشم !! بد بختی اینجاست که اون یه نفر رو پیدا نمیکنم !! و این یعنی فاجعه !! یعنی اوج وسواس !! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;2:پای از گچ برون کردیم !! فقط یه توصیه !! اگه پاتون شکست و از گچ درش آوردید،از فرداش دانشگاه نرید !!!! اونم شیش طبقه !! اونم تا آزادی !!! این ماهیچه های بد بخت یک ماه تحرک نداشتن !!!&lt;BR&gt;داشتم این دو سه روز به کسایی که دو سه سال میرن کما فکر میکردم ...&lt;BR&gt;واقعا وقتی به هوش میان چه جور میتونن از رو تخت بلند بشن...&lt;BR&gt;به نظرم اگر کسی خودش از تختش بلند بشه واقعا معجزه است !!&lt;BR&gt;البته در این ضمینه سوسن متخصص تر از همه است !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;3:کم کم دارم خودمو...زندگیمو مرتب میکنم...کم کم همه چی داره به روال عادی...وبه جرئت بگم یک سال پیش برمیگرده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;4:امروز هشت مهر بود و تا هشت آبان یک ماه...یعنی تو یک ماه هم میشه انتظار معجزه داشت ؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 18:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reton&amp;postid=231</comments>
<dc:creator>reton</dc:creator>
<guid>http://reton.blogfa.com/post-231.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>:)</title>
<link>http://reton.blogfa.com/post-230.aspx</link>
<description>داشتم به این فکر میکردم که من تا چه حد عاشقم و شاید کسی را تا چه میزان دوست میدارم.... !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:این روزها به همه چیز شک میکنم ...حتی به عشقم ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/y7qmediog4lmlcl6uycc.png&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 19:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reton&amp;postid=230</comments>
<dc:creator>reton</dc:creator>
<guid>http://reton.blogfa.com/post-230.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فصل تازه </title>
<link>http://reton.blogfa.com/post-229.aspx</link>
<description>یک روزهایی اینقدر بلاگ و نت میامدم که کم کم گردن درد،ودست دردهایم شروع شد ! &lt;BR&gt;اینقدر پای کامپیوتر مینشستم که چشمانم خشک خشک میشد و مدام حالت تهوع داشتم !!&lt;BR&gt;اما این روزها...خصوصا در این یک سال اینقدر پای کامپیوتر ننشسته ام ..اینقدر نت نیامده ام که وقتی می آیم میترسم !! مثل مامان وباباهایی که میترسند از نت رفتن بچه هاشان !!&lt;BR&gt;اما از زندگی ام راضی ام...&lt;BR&gt;درست است آن موقع مدام افراط و تفریط بود و دقیقا بی ملاحظه گی خودم ...&lt;BR&gt;اما الان درست مثل یک کراکی  ِهروئینی  ِ حشیشی  ِ اکسی،که ترک کرده از زندگی لذت میبرم !!&lt;BR&gt;فرصت دستم باشد با تغیراتی اساسی برخواهم گشت ، اما نه از نوع قولهایی که م.ص میدهد و هی نمی آید !! واقعا شاید اینبار آنجور که دوست داشتم ،برگشتم ...!&lt;BR&gt;وشاید دیگر لیلاوزینی ایی نباشد... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;1:دلم واقعا برای راه رفتن ، آشپزی کردن تنگ شده ... دلم تنگ شده که تو بنشینی و من بدو بدو بیاییم بغلت ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;2:من نمیدانم چرا بعد ِعروسی امیرو خواهرم اینقدر بلا سر ِ ما می آید ... وحالا امیر عزیز که در بستر بیماری بستری است ...برای سلامتی اش دعا کنید...ممنونم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;3:گاهی حتی چند تا اس ام اس ناقابل اینقدر حالت را جا می آورد که تا خود سحر میتوانی به &quot;او&quot; فکر کنی و &quot;نترسی&quot; ..و به روزهایی خوشی که کنارش خواهی داشت ...و با همین &quot;رویاهای زیبا&quot; خوابت ببرد و همه چیز با دیدن خواب لب ها و لبخندش &quot;کامل شود&quot; ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;4:یادته اولین بار بهم یه تیکه از آهنگ هتل کالیفرنیا رو خوندی...بعد من گفتم یعنی چی ؟ گفتی هتل کالیفرنیاست دیگه !! بعد من گفتم هتل کالیفرنیا چیه ؟؟ بعد تو خندیدی...از اون خنده هایی که  زبون کوچیکت هم مطمئنم معلوم شد و گفتی یه آهنگه !! بعد من بگم eeeeeeeeee ?&lt;BR&gt;بعد با حالت آرامش بخشی بهم ،که من احساس احمق بودن و عقب مونده بودن و کودن بودن نکنم بهم بگی که لینک دانلودنش رو برات گیر میارم... !! الان دارم هتل کالیفرنیا گوش میدم !! واقعا خنده ام گرفت !!&lt;BR&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 466px; HEIGHT: 324px&quot; height=287 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/2z1hj75yjriipudag48q.jpg&quot; width=383 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*میخواستم یکی از عکسهای خودمو بذار...آپلود نکرد نامرد !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;**سم عزیز...هرکاری کردم واست کامنت بذارم نشد !! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 13:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reton&amp;postid=229</comments>
<dc:creator>reton</dc:creator>
<guid>http://reton.blogfa.com/post-229.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امشب...</title>
<link>http://reton.blogfa.com/post-228.aspx</link>
<description>امشب ازتون میخواهم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واسه یه نوجوان...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و واسه نجاتش دعا کنید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وبرای رضایت ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممنونم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 18:22:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reton&amp;postid=228</comments>
<dc:creator>reton</dc:creator>
<guid>http://reton.blogfa.com/post-228.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>:-*</title>
<link>http://reton.blogfa.com/post-227.aspx</link>
<description>&quot;آخه میدونی مردها هم دلتنگ میشن &lt;br /&gt;اما دلتنگیشون با زنها فرق میکنه.... &quot;&lt;/p&gt;&lt;img height=&quot;329&quot; width=&quot;467&quot; src=&quot;http://www.night-skin.com/upload/images/rjzircobh6wnzmep7xjo.jpg&quot; /&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 20:02:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reton&amp;postid=227</comments>
<dc:creator>reton</dc:creator>
<guid>http://reton.blogfa.com/post-227.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تقدیم با عشق...برای عشق...</title>
<link>http://reton.blogfa.com/post-226.aspx</link>
<description>گفتی دوستت دارم و رفتی.من حیرت کردم .از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دل تنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق.با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت.گفتم عشق را نمیخواهم .ترسیدم و گریختم .رفتم تا پایان هر چه که بود و گم شدم.و این ها پیش از قصه ی لبخند تو بود.&lt;BR&gt;جای خلوتی بود .وسط نیستی .گفتی :« هستم» نگریستم ، اما چیزی نبود .گفتم:« نیستی.» باز گفتی :« هستم .» بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه ، نیستی ، این جا جز من کسی نیست .بعد انگار گرمای تو در دلم ریخت .من داغ شدم ، گر گرفتم تا گیج شدم .بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم .گفتم:« هستی !تو هستی ! این من هستم که نیستم .» گفتی :« غلطی .» و این هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود.&lt;BR&gt;وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه.از پاره ابرهای هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس قفسه ی سینه ام آتش میزد.و من ذوب میشدم و پروانه ها نه ، فرشته ها حیرت می کردند و این وقتی بود که هنوز دست هات انگشتان ام را نبوییده بودند.&lt;BR&gt;یک شب که ماه بدر بود و چشمهاش را گشوده بود تا با اشتیاق به هر چه که دل اش میخواهد خیره شود ، تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هات هجوم آوردی تا دست هام را فتح کردی.انگشتان ات بر شانه ی انگشتان ام تکیه زدند و در آغوش انها غنودند .تو ترانه های عاشقانه می سرودی ، من اما همه ترس شده بودم .چیزی درون ام فریاد میکشید .چیزی شعله ور میشد.شراره های عشق می سوزاند و خاکستر میکرد و همه از انگشتان تو بود.من نیست شده بودم .گفتی :« حال چگونه است ؟» گفتم :« تو همه آب ، من همه عطش.تو همه ناز ، من همه نیاز ، تو همه چشمه ، من همه تشنگی .» گفتی :«تو همچنان غلطی .»و این هنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود.&lt;BR&gt;فرشته ای پر کشید تا نزدکیتر آید و در شهود با ماه انباز شود.من به خاک افتادم .ناخن هام را با انگشتان ات فشردی و لبخندی پاشیدی.گفتی :« بر خیز !» گفتم :« نتوانم.» بعد ناگهان چشم هات تابیدند و من تاب از کف دادم .مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود.بعد تو اشک هام را از گونه هام ستردی .فرشته پیش تر آمده بود .من گویی در چیزی فرو میرفتم .گفتم:« این چیست ؟» گفتی:«اندوه !اندوه !» بعد فروتر رفتم .بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی. فرشته از حسادت لرزید و بال هاش از التهاب عشق من سوخت.گفتی :« حال چگونه است؟» دیگر حالی نبود .عاشقی نبود .عشقی نبود .فرشته ای نبود.هر چه بود تو بودی .بعد تو لبخند زدی و گفتی:« چنین کنند با عاشقان.»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;( چند روایت معتبر نوشته ی مصطفی مستور)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 514px; HEIGHT: 327px&quot; height=412 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.night-skin.com/upload/images/hl3uzwf8uajsbil6d5d.jpg&quot; width=551 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;**عکسهای &lt;A href=&quot;http://photo.persianstudents.org/&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt; هم قشنگ بود !&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 13:01:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reton&amp;postid=226</comments>
<dc:creator>reton</dc:creator>
<guid>http://reton.blogfa.com/post-226.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گچ کاری !!</title>
<link>http://reton.blogfa.com/post-225.aspx</link>
<description>اینجانب در اثر تصادف با لبه ی دیوار پرت شده و پایش شکسته !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این هوا گچ گرفته و زمین گیر شده است و کلی غر میزند و اعصابش شدیدا خورد شده است که اینجور شده است !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و حالا واقعا از این تابستان متنفر میشم !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+چقدر دستشویی رفتن راحت بود امروز صبح !! اما امشب خیلی سخته !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;++چرا همه میخواهن رو گچ پام یادگیری بنویسن !! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Sep 2009 19:22:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reton&amp;postid=225</comments>
<dc:creator>reton</dc:creator>
<guid>http://reton.blogfa.com/post-225.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://reton.blogfa.com/post-224.aspx</link>
<description>۱:با تشکر از دوستان ونظرات برای قالب وب ... حق با اکثریت بود !! سیاه نه !! اما بلد نیستم رنگ دیگه ایش کنم !! حاضری بود ماهم برداشتیم !! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲:فیلم پرندگان خار زار رو ندیدم ،ولی به همون اندازه که زیباست تعریفش روشنیدم !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳:امروز به همین سادگی رو دیدم ... واقعا به دلم نشست !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴:یه نقد خوب از درباره ی الی خوندم .. &lt;A href=&quot;http://anthropology.ir/node/3964&quot; target=_blank&gt;اینجابخونیدش !&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵:دلم میخواهد &lt;A href=&quot;http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=869886&quot; target=_blank&gt;تهران انار ندارد &lt;/A&gt; رو ببینم !!!!!! بی کی بگم !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2009/04/441653_orig.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 19:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reton&amp;postid=224</comments>
<dc:creator>reton</dc:creator>
<guid>http://reton.blogfa.com/post-224.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرندگان خارزار</title>
<link>http://reton.blogfa.com/post-223.aspx</link>
<description>1:کدام قوم وملت جز ایرانیها را در صحنه ی گیتی سراغ دارید که بر گلستانی از گل به عبادت ونیایش پروردگاربپردازند...(در سپاسی از فرش دستبافت و هنر ایرانی ) 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;2:تو مگر نمیدانی که کار خوب وبد کسی را به پای کسی نمی زنند و در درگاه الهی حساب و کتابش جداست..تو اگر انفاق میکردی پاداش آن نصیب خودت میشود..حال آنکه انفاق نکردی اجری نصیب تو نخواهد شد ..آنچه که انسان در عاقبت ودر آخرت بدست آورد نتیجه ی سعی و کوشش خودش است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;3:خنده یکی از حالات انسانی است،که عقل واراده ی حضرت حق در آن متجلی است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;4: ودر مقابل : خنده از بی خردان برخیزد !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;**گزیده ای از چرک نویس های بی نام و نشانم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 454px; HEIGHT: 425px&quot; height=468 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/cxp426y7ecygrr91ta2.jpg&quot; width=450 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+انتخاب قالب جدید...اونم بعد این همه وقت برام یه کم سخت بود !! سه تا نهایی شد !! اما شبیه ترین به اونی که من میخواستم همین بود !! دوست دارم نظرتونو بدونم..اگه قالب مناسب تری سراغ دارید بهم بگید !! استقبال میکنم !! با تشکر !!                                 &quot;بنده اش &quot;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2009 23:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reton&amp;postid=223</comments>
<dc:creator>reton</dc:creator>
<guid>http://reton.blogfa.com/post-223.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
