صبا استلریزه،هموژنیزه،پاستوریزه
صبا جان تبریک!من اگه جای تو بودم گواهی نامه رو همین فرداصبح میگرفتم!
خلاصه،رسیدیم خونه ی حنانه اینها،ازاونجاکه ما از شهر به دهات میرفتیم،تیپ سنتی محلی زده بودیم تا تو دهات کسی دلش نسوزه
گفتیم از شهر اومدیم...درشون با اف اف باز میشد...فکرکن!! صبا رفت تو،من میخواستم درروببندم،دیدم در باحالت معمولی بسته نمیشه،یه هو صبا گفت لیلا جان مگه نمیدونی درهای دهات رو باید محکم ببندی...بعد با یه ضربه ی فنی قوی درروبست ورفتیم تو...!
یه صحنه هایی که دیدیم بماند..حنانه نمیگم چون میترسم آبروت بره،ولی من داوطلبانه حاضرم تورو از خون مردگی نجات بدم،ویه کار کنم که نیازی به لباس چندسال پیشت نداشته باشی...(شوخی کردم ها)
خلاصه،نشستیم،حنانه خانوم اینها یه یخچال قدیمی داشتن که بدجوری چشم منو گرفته بود،گفتم حاضرم به عنوان هدیه ازش قبول کنم،ولی گفت این یخچال برای عمه شون هست،والان نسل در نسل وسینه به سینه به اینها رسیده وقبل من کلی صاحب داره!دختر من که نمیبردمش ،وقتی گفتم بدش به من،میگفتی چه قابله توروداره! صاف صاف توچشم من نگاه میکنی میگی قبل تو کلی صاحب داره...ما که ازدیدن یخچال کیفور بودیم،چشممون به پشتی های دست بافت به شدت زیبای خونه شون اوفتاد،منم دیوانه ی صنایع دستی،بهش گفتم این رو هم میخواهم،ولی باز این حنانه بی انصاف گفت اینها مال خودمه ! بدجوری توحالم خورده بود ولی وقتی دیدم برامون آب طالبی آورد به شدت از یادم رفت وخوشحال شدم...
من نمیدونم این خانوم شکری چرایه سر به ما نزد بی معرفت...!![]()
سه تایی میگفتیم ومیخندیدیم،ولی چه خنده ایی همه از اینکه راحیل نبود ناراحت بودن،ولی هیچ کی برای اینکه جورغم نگیره به رویه خودش نیاورد...ولی...ولی من وراحیل برایه بچه ها یه سورپرایزداشتیم...باتوجه به مسائل پیش اومده اومدن راحیل صفربود،خودمنم نمیدونستم تا دیشب ساعت ده ونیم راحیل بعد دوسه روز دق مرگ کردن ما بهم زنگ زد،وخوب نقشه کشیدیم بچه ها روسورپرایزکنیم...زنگ درشون خورد(مسائل امنیتی...لو ندید لطفا)...چون من خبرداشتم پریدم در رو باز کردم،وقتی حنانه راحیل رو دید چنان جیغی زد که تا خود ورزشگاه صداش رفت!
دیگه جور رها شد،همه شاد بودیم...میگفتیم،میخندیدیم...درد دل میکردیم...جاتون خالی حنانه هم حسابی زحمت کشیده بود وکلی برامون تدارک دیده بود،وخیلی خیلی کدبانو گرایانه برامون کیک هم پخته بود وگل نشسته ی گلدونشون رو صاف کوبیده وسط کیک! ما خودی بودیم خوردیم ، پیش غریبه این کارروبکنی به سرنوشت دایناسور دچارمیشی!![]()
القصه...با ما که خیلی خوش گذشت...واقعا بعداین یه هفته ی طوفانی واقعا باعث شد ویندوز من بالابیاد !
پی نوشت1:بچه ها به خدا شرمنده،ما که مثل مردم تو ولایت لپ تاپ،مپ تاپ نداریم،من همیشه گفتم این کامپیوتر ولایت فقط برای رضای خدا کارمیکنه،ماهیانه کلی نفت میخریم براش تا راه بیافته،عکس ها رو که ریختید تو فلش،کامپیوترم نخوند...!برم تهران حتما ترتیب اثرمیدم...اگرم زودتر میتونید برام یکی تون میلش کنید ،ایمیل کنید تا بکوبمش وسط این مهمان نامه !![]()
پی نوشت2:صبا یادم باشه روز تولدت برات یه چند دست گاز بخرم !![]()
پی نوشت3:خیلی خوش تیپی ها...!
پی نوشت4: راحیل...واقعا امروز اومدنت خیلی خوب بود،باور کن اگر نمیامدی من وصبا ساعت شیش رفته بودیم...آخه اخلاق نداره این حنانه که...ولی جدایی از شوخی خیلی خوشحال شدیم...خیلی نگرانت بودیم دختر ![]()
![]()
پی نوشت5:حنانه،گاهی وقتها باید چیزی رو که دیدی انکار کنی...باید به خاطر رفاقت ها هم که شده ببخشی...
پی نوشت6:خیلی آهنگهای عبدالله جواد صفتی گوش میدی ها !
پی نوشت7:هدیه...حنانه خیلی بهت سلام رسوند...اگه بدونی ندیده نشنیده چقدر عاشقت شده !![]()
![]()
![]()
پی نوشت8:بچه ها رفتم تا اون کبابیه،جاهم داشتم،ولی کبابیه سرجاش نبود...رفته بود انگار...!![]()
پی نوشت9:راستی...ما که از شهر رفته بودیم،روسری سبز با بلوز صورتی ست میکنی برای من ! جای دیگه این دوتا روباهم نپوشی آبرومون میره !![]()
پی نوشت10:بابت تمام زحماتت ممنونیم حنانه ی عزیز![]()
...راستی،ظرف هارو که من شستم،صباهم خشکشون کرد..ای راحیل...!
