راحیل سه شنبه ظهرخبرم میکنه که امشب میاد تهران...دل تو دلم نیست وکلی ذوق میکنم،یاد این میافتم که چندوقت پیش به دوستی گفتم که چقدردلم تنگ شده که با دوستی دوتایی باهم تنهاباشیم وباهم حرف بزنیم ودرددل کنیم.
ساعت هفت وخورده ایی میرسه،من میرم استقبالش توخیابون ولی اون ناقلا اومده بود جلودرخونه...بهش زنگ میزنم کجایی؟میگه سلام لیلا من الان جلو درخونه تون هستم..وای اینجا چقدر گربه داره..وسط خیابون بلند بلند میخندم وبدو بدو راه رفته روبرمیگردم.
باهم میریم خونه...یه نیم ساعتی تو حیاط،کنارگلها باهم خلوت میکنیم،حرف میزنیم،درددل میکنیم...بعد میریم بالا...شام میخوریم وراحیل رومیبرم وعکسهام رونشونش میدم...ساعت میشه دوازده وراحیل میگه لیلا توروخدا من خوابم میاد...میدونم چندروزه درست نخوابیده..جاش رومیندازم ولی تودلم کلی ازدستش عصبانیم...آخه من کلی حرف داشتم باهاش...!
جیک ثانیه خوابش میره..عین مرغ..! بهش نگاه میکنم وخنده ام میگیره ازاین مدل خوابیدنش..!
صبح بیدار میشه نمازش روبخونه...منم بیدارمیشم...بعدش نشستیم عوض دیشب رودرآوردیم وکلی حرف زدیم...نهارروحاضرمیکنیم..اولویه..بعدصبحانه رومیخوریم وراه میافتیم.
صباهم با داداشش راه اوفتاده بودن تا بیان..اگر نمیامد کلی غصه میخوردم...
قرارمون ساعت نه بود..جلویه درجنوبی نمایشگاه..ساعت نه بود که تازه از خونه راه اوفتادیم!
ساعت ده میرسیم مصلی...زنگ میزنم حنانه..حنانه ازپشت تلفن میخواست ماروخفه کنه ومدام میگفت..کبابی لیلا!!
منم ترسیده بودم...جدی میگم...ازراحیل بپرسید...بدو بدو میرفتم وراحیل میگفت لیلا آرومتر...نفسم بند اومد،منم هی بهش میگفتم بدو بیا،رسیدیم بهشون نفس میگیریم...
ازدورمیبینمشون...صبا،داداشش،حنانه...قیافه ها همه درهم...آخه یک ساعت وهجده دقیقه بدقولی کرده بودیم...صبا وحنانه چشم غره میرفتن ومن کلی ترسیده بودم..یه کم حرف زدیم..یخ آب شد...قرارشد یه ساعت وهجده دقیقه هرچی دلشون خواست به من وراحیل بگن بعد همه چی به حالت اولیه برگرده...
میریم نمایشگاه..روحمون هم خبرنداره که امروز رئیس جمهوروآقای خاتمی هم نمایشگاه بودن.
میگردیم ومیچرخیم ومیبینیم ومیخندیم...
تویکی از غرفه هاکتاب حیدرباباشهریاررو دادیم صبا بخونه..خیرسرش ژنتیکی ترکه ولی هیچ چی سرش نمیشه...صباهم خودشو زد به اون راه که من اصلا ترکی مرکی بلدنیستم..وجیک ثانیه ازجلویه اون غرفه دررفت..
حنانه تویکی از غرفه ها کتاب های خانم عرفان نظرآهاری رودیدو مثل خانومهای متشخص فرنگ دررفته از هرکدوم یکی برداشت وبه متصدی غرفه گفت..اینهاروبرای من حساب کنید..دهنم بازمونده بود..ادم اینقدر عاشق باشه که اصلا قیمتش براش مهم نباشه..حنانه خیلی مایه داری به خدا..!
ظهرمیشه وهمگی خسته..بچه هاازگشنگی داشتن میمردن واورژانسی که بهشون خبر دارم نهارداریم..نهار..نهار..کلی ذوقیدن ..گفتن چی داریم..گفتم املت..بد جوری خورده بود تو پرشون وهی میگفتن لیلا راست میگی!منم مصمم تراز قبل میگفتم بله..املت داریم..بدتون میاد مگه؟من این همه زحمت کشیدم..بیچاره ها بدجوری پنچرشده بودن که یه هو بهشون گفتم الویه داریم..کلی روحشون شاد شد..ولی نون نداشتیم!!
داداش صبا زحمت کشید رفت برامون نون ونوشابه وقاشق!!خرید...جاتون خالی...رفتیم کنارماشین ها مون تو نمایشگاه نهار خوردیم..صبا خدایی دزدگیرماشینتون صداش خیلی ضایع است..
دوستان بسی از دست پخت ما مشعوف شده بودن وکلی معده هاشون تعجب کرده بود ومن همش میترسیدم یه وقت معده هاشون هنک کنه...قاشق هایی که موندوبطری نوشابه ها را دادم به بچه ها گفتم ببرن اتاقشون بزنن یادگاری از نمایشگاه سال 1387ولی نامردها ریختن آشغالی همشون رو..!
بعدازنهارکجا واجب میشه!!
با دوستان رفتیم اونجا وهمه چشمهاشون باز شد..بعد رفتیم نماز...همگی باهم...دسته جمعی.. بعد نمازتصمیم گرفتیم بریم غرفه ی کودک روببینیم.باورتون میشه من فقط به عشق غرفه ی کودک رفته بودم!!
میریم داخل..
راحیل نرسیده صدای ذوقش کل سالن روپرمیکنه ودستش رومیگیرم که بچه بیشترازاین ذوق نکنه...آخه اونم عین من عاشقه نی نی ..من نی نی چرک کثیف تپلی دوست دارم و اون نی نی ترتمیزوسفید وبوردوست داره...دوتایی داشت دلهامون قنج میرفت وکلی جیغ وشوروذوق وشادی ازخودمون پخش کردیم ...
رسیدیم به یه غرفه که داشت صورت بچه نقاشی میکرد...حنانه درحال بیهوشی بود...رفت وازبچه کلی عکس گرفت...طفلی..دلم سوخت..حنانه چندبار بهت گفتم اینجا تهرانه...شهراخلاق..ادب...علم...فرهنگ...هنر..این بی جنبه بازیها چیه درآوردی..فرتی موبایلت رودرآوردی از دخترمردم عکس گرفتی..نگفتی طرف میره خونه اش تا یه ماه مسخره ات میکنه..!!میگه ببین این دختره چقدرندید بدید بود..ای خاک توسرت..خیرسرت تو که خواهرت تازه بچه داره شده..این کارها چی بود کردی...!دیگه توشهراخلاق باهات راه هم نمیرم...ای کباب شده..!
میریم...میریم...میریم...
تااینکه یه جایی بود که عکس سه تا فضا نورد بود که کله هاشون خالی بود که تو کله ات روبکنی توش وعکس بگیری ...هرچی به این سه تا گفتم برید..نرفتن...بیچاره هاترسیدن عکسشون روبذارم تو وبم...ولی من از شما مارمولک ترم...ببینید کی اخطاردادم..
خلاصه...خسته شده بودیم...
داداش صبابازشرمنده مون کردن ورفتن برامون بستنی خریدن...کلی چسبید...جای همتون خالی...
بچه ها چندتا کتاب میخواستن که نگرفته بودن..من خیلی خسته شده بودم..بیرون نشستم گفتم من مراقب وسائل هاتون میشم شما برید..قراربود نیم ساعته برن وبیانو..دوساعت منو کاشتن...!
دوساعت بعد هرکدوم به یه بغل کتاب میان...میگم ایول..قدم ما سنگین بود تا الان کتاب خرنبودید!!
همه کتابهای وزین وحجیم وخوشگل!!
بچه ها از نفس اوفتاده بودن ولی تازه من سرحال اومده بودم...راحیل دریک اقدام فوق العاده عجیب وغریب وغیرمنتظره پرید رفت برایه همه باز بستنی خرید وچقدر چسبید...دمت گرم مایه دار...
بعدش حنانه کوچولوچون بهش گفته بودن ساعت هفت باید بیایی خونه ازمون خداحافظی کرد ورفت..
من وراحیل وصبا با هم تا مترورفتیم...ومنم ازشون خداحافظی کردم.
پی نوشت1:بچه ها......خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی خوش گذشت...واقعا برایه روحیه هامون واجب واجب بود
پی نوشت2:حنانه..دیگه دست ...روبه من نمیزنی ها...
پی نوشت 3:صباتوروخدا ببخش...خیلی باهات شوخی کردیم...یه وختی بهت برنخوره هااااا!
پی نوشت 4:درپایان این بازدید برایه حنانه دیدن خانم نظری رواز فاصله ی ده سانتی...برایه صبا پیدا کردن پازل هزارتیکه...وبرایه راحیل کش چادر آرزومندم...
پی نوشت5:حسن آقا...ببخشید من هنوز فامیلیتون رونمیدونم..ولی خیلی ممنون که دیروز از کارتون موندیدوصبا روآوردیدپیش ما...کلی غرزدن هامون روتحمل کردیدوکلی هم بارهامون روجابه جا کردید...ازتون خیلی ممنون که دیروزبرادر ماهم بودید...
پی نوشت6:باورتون میشه من هیچ کتابی نخریدم...هیچ چیه هیچ چی...!
پی نوشت7:شب که رسیدم خونه از دماغم درآمد...خیلی ناراحت شدم..خیلی..
پی نوشت8:بازم این ورابیایید..به خدا لیلا وزینی اینقدرها که فکرمیکنید وحشتناک نیست...
پی نوشت9:بازم ببخشید اگر بهتون بد گذشت بچه ها...شوخی هام روهم ببخشید...غرض فقط خندیدن بود...
پی نوشت10:هدیه...تموم بچه هابهت سلام رسوندن..خیلی دوست داشتن ببین دوست گل من رو...وخیلی گرم بهت سلام رسوندن..
پی نوشت11:بازم من دوربین روجا گذاشتم...!

