سلام
سفرنامه رواز مشهد به بعد شروع ميکنم.راستش روبخواهيد برگه ايي که توش درباره ي مسيررفت نوشته بودم گم کردم...
تربت حيدريه اولين شهربعداز خروج از مشهده که به شدت گرم هست وباتوجه به کمبود بارندگي که امسال بود،خشک بودن روبه گرماش اضافه اش کنيد..نکته ي جالب توورودي شهر درست کردن نمادهاي بزرگي از اسامي دوازده امام هست ونکته ي جالب تر پوشش محلي مردم هست.
شهر بعد فردوس هست که مابراي نهارونماز متوقف شديم..شهري به شدت خلوت وخيلي ساکت وکمي خنک تر ازتربت حيدريه... تومسجد جامع فردوس که درحال تعميربود نماز روميخونيم.نکته ي جالب اين بود که برايه شهري به اين کوچکي چه مسجدبزرگي ساخته بودن...گمونم هزار متري بود...ونکته ي جالب تر افرادي بودن که به مسجد اومده بودن که همگي جوان ونوجوان وخيلي کم افراد مسن تر بودن.خانومي وقتي ميفهمه مامسافريم ماروبه منزلش تعارف ميکنه ولي خب ازاونجا که پدربزرگ من از ايجادمزاحمت به شدت بدش مياد از خانوم تشکرميکنن ومزاحمشون نميشن.
از شهرهاي بزرگ وکوچيک زيادي ميگذريم تا ميرسيم به جاده ي طبس...جاده ايي که تابلو عبور شتر،دقت کنيد رو ميتونيد هر پنج کيلومتر به راحتي ببينيد ولي از شتر هيچ خبري نيست...وقتي کمي فکرميکنم ميبنم تواين گرماهيچ موجودي دووم نمياره حتما الان درحال استراحتن وشب وقت حرکتشونه...تموم حواسم به جاده است تا يه شتر ببينم...تااينکه بعد يک ساعت که چشمام ديگه داشت ازديدن اين صحنه ي يه دست کويرخشک ميشد سه تا شتر ديد...
تومسير عبورازکويرخيلي چيزهابرام جالب بود...هوايه يه دست کوير...طبيعت بکرودست نخورده...آب انبارهايي که معلوم بود عمرشون کم کم پونصد سالي هست..وآسمان کوير...صاف ترين وبي ابرترين آسماني بود که تويه اين همه سال ديده بودم...جاده ي به شدت باريکي بود وبيشتر ماشين هاي سنگين توش درحرکت بودن به همين دليل ما نميتونستيم توقف کنيم تا چندقدمي درکويرپياده روي کنيم..جالب برام اين بود که بااين گرما هم درخت بود هم بوته!!
ميرسيم به طبس...مادربزرگم خسته شده...ازدور چهارتا گنبد وگل دسته بدجوري خودنمايي ميکنن،ميريم به سمت گلدسته ها،وبابنايي خيلي عجيب روبه روميشيم.امام زاده حسين ابن موسي ابن جعفر،از فرزندان امام موسي کاظم.يک امام زاده با بيشترين امکاناتي که ديدم ويک محيط خيلي تميزوخيلي خلوت وخيلي عرفاني...وقتي از يکي از اهالي طبس ميپرسم ميگن که ما توطبس همين يه جاروبرايه تفريح،زيارت و...داريم وخب تازه از اهميتش خبردار ميشم.
بعدازتازه کردن نفس راه ميافتيم...وميريم به سمت يزد.تواين جاده تنهاجاده ايي بود که هيچ مامور ودوربيني نبود وپدر بزرگ ماهم با سرعت 150ميرفت وکلي کيف ميکرد...آخه ماروچندبار قبلش هم جريمه کرده بودن وحسابي ترسيده بوديم...
توراه محل سقوط هواپيماي آمريکايي روباتابلو نشون داده بودن واونجامسجد ساخته بودن وخب کلي مامور وسرباز توهمون منطقه بود...کلي پلاکاردوتابلو وعکس...جالب بود..
حدودا ساعت يازده ميرسيم يزد...توامام زاده جعفربن محمد برايه امشب ميمونيم.يه محيط خلوت وداراي امکانات رفاهي نسبتا خوب.
صبح ميريم که يزد روببينيم..اول ميريم مسجدجامع يزد...به شدت حالم گرفته ميشه وکلي ناراحت ميشم که چرا من دوربين ديجيتال روباخودم نبردم،آخه اصلا به من نگفته بودن که ميخواهن اينجاها هم بيان،من فقط فکرميکردم که داريم ميريم مشهد وبرميگرديم.کلي غصه ميخورم ولي ديدن مسجدومعماري وکاشي کاري بي نظيرش اونقدر برام جالبه که حيفم مياد اين احساس خوب روخراب کنم...من ديوانه ي اين مدل کاشي کاري هستم...کمي اون ور تر هم منزل بزرگي بود که اصلا يادم نمياداسمشون رو که اونجاهم رفتيم کلي ديدن داشت وکلي جالب بود.
بعد به زندان اسکندررفتيم که تقريبا هيچ چي از اسم زندان بودنش نمونده بود وشده بود يه فروشگاه صنايع دستي وزيرزمينش هم کافي شاپ!!اينجابود که به وظيفه ي خطير سازمان ميراث فرهنگي درنابود کردن آثارباستاني پي بردم وکلي براشون تو دلم فاتحه خوندم...بعد به سمت آتشگاه ميريم...
جايي که خيلي برام درس داشت...قانونها وفرمانهاي زرتشت روبه ديوار زده بودن وکلي درباره ي زرتشت ونشان فروهرنوشته بودن...پدربزرگم بادوروحاني ويکي از اهالي يزدوارد بحث ميشه.
جالب اينه که اونهاتونستن پدربزرگم روراضي کنن که زرتشت ها آتش رونميپرستن وفقط اونو مظهرپاکي ميدونن ومن کلي ازاين ماجرا خوشحال ميشم ...
بازديد ما از يزدبه همين دوسه جا خلاصه ميشه وظهر به سمت شيراز حرکت ميکنيم.
يه چيز جالب که تويزد ديدم مهمون نوازي وادب واحترام اهالي شون بود.
يه چيز که خيلي وقتي ديدم خنديدم اين بود که رويه سردريه مغازه نوشته بود کارت آروسي موجود است...!!
از يزد خاج ميشيم وميريم به سمت تفت..بعد ابرکوه..توابرکوه برايه نهار نگه ميداريم..توابرکوه درهمين حين که ازش عبورميکرديم يه سري آثارباستاني ديدم که بازهم ميراث فرهنگي اونقدر بهشون رسيده بود که....!!
تا شب ميرسيم به شيراز وشب روشيراز ميخوابيم وصبح برايه زيارت ميريم شاه چراغ.
اونجا بهمون يه آش دادن که خيلي چسبيد وخيلي خوشمزه بود..جاتون خالي...
بين مردم خبراومدن رهبر داغ ترين موضوع بود.تو کل شهر،وجب به وجب تابلو وبنروپلاکارد وعکس زده بودن وتبريک ميگفتن هرکدوم به نحوي ورود رهبررو...جالب بود هيچ کسي از روز دقيق ورود ايشون خبري نداشت وهمه ميگفتن بين دوازدهم تا پونزدهم ميان.
بعدزيارت به سعديه وحافظيه رفتيم.
واي تو حافظيه دوتا درخت توت بود که به شدت بارداشت وبابابزرگ مامان بزرگ من نتونستن جلويه خودشون روبگيرن ورفتن وشروع کردن به خوردن توت ها...!!منم فقط ميخنديدم ميگفتم ملت ميان اينجا ديدن حافظ شما اومديد توت خوري!!
حافظيه رودوست دارم..خيلي زياد..اونجا يه فال خريدم ازطرف بچه هاي مجازي...
مطلعش روبراتون ميذارم وخودتون پيداش کنيد:
هرچندپيروخسته دل وناتوان شدم هرگه که يادروي تو کردم جوان شدم
شکرخداکه هرچه طلب کردم از خدا برمنتهاي همت خودکامران شدم
وبازهم بعدازبازديداين مناطق به سمت اصفهان حرکت کرديم...
درآباده يه توقف خيلي کوتاه کرديم وتا شب به اصفهان رسيديم.چون جمعه بود شهر به شدت شلوغ بود...به همين دليل وخستگي زياد،ما فقط شام رودر اصفهان خورديم وراه اوفتاديم به سمت قم،تقريبا ساعت پنج صبح بود که به قم رسيديم.
پي نوشت 1:ممنونم که تااخرش روخونديد.
پي نوشت2:سفرخوبي بودجايه همتون خالي،ولي خب به دليل سرعت دررفت وامدها اونجور که ميخواستم نبود..گرچه به نسبت سن مادروپدربزرگم همه چي عالي بود.
پي نوشت3:من تقريبا بيشتر شهرهاي ايران روديدم وخيلي ها روهم تعريفشون روشنيدم،باورتون ميشه هنوز هيچ شهري رومثل شهر خودم قم نديدم.قم باتوجه به امکاناتي که داره به نظرمن نسبت به بقيه ي شهرها خيلي ضعيف هست وباتوجه به حجم وسيع آثارباستاني وامامزاده گانش تقريباتوصنعت گردشگري فوق العاده عقب اوفتاده وصددرصدضعيف عمل کرده...!

