تبليغاتX
راهه های باریک عمر - عروس کوچک من...


تا مامان درخونه روقفل میکرد ومیرفت بیرون،بدو بدومیرفت تا اتاق مامان وپشت میز آرایش مامان میشست واول یه کم خودش رو نگاه میکرد وبعد شونه روبرمیداشت وموهاش روکه مامان صبح شونه زده بود ،باز شونه میکردومیریخت دورصورتش وبادستش بهشون حالت میداد...
بعد یه نیگابه ساعت مینداخت،مامان وقتی عقربه کوچیکه رویه اون عددی  که عین سیخ بود میامد واون ازهمین الان تا اون موقع به اندازه ی چهارتا ازاین عقربه کوچیکها وقت داشت...
اول جعبه ی سایه ی مامان روبازمیکرد وشروع میکرد چشماش روسایه زدن...عاشق بویه لوازم آرایشی مامان بود...بعد وقتی دیگه میدیدچشماش خوشگل شدن اون رژلب قرمزه روبرمیداشت که خیلی پررنگ بود ومیمالید رولباش ولبای کوچولوش روحسابی خوشگل میکرد...
بعدمیرفت اون لباس سفید تورتوریه مامان رومیپوشید ودمپایی پاشنه بلند مامان روپاش میکرد ومیرفت جلویه آینه ونوک دامن لباسش رومیگرفت بالاوعین خانومهای محترم فرانسوی ادای احترام به خودش توآینه میکردوبه خودش میگفت چقدر شما زیباهستین خانوم...
بعد میرفت توخونه هی قدم میزد واز قصد میرفت جاهایی که فرش نباشه تا صدای تق تق دمپایی هاش روبشنوه...میرفت برایه خودش چایی میریخت وبرای خودش میوه پوست میکند وهی ازخودش وزیبایی بی حدش تعریف میکرد ومثل همیشه آخر سرازخودش میپرسید....فرشته ی کوچولوی زیبا،با من ازدواج میکنی...!
یه هو نیگاش به ساعت میافتاد ومیدیدفقط به اندازه ی درست کردن همه چی وقت داره...تندی لباسهاش رودرمیاورد ووسائل های مامان رومرتب میکرد وصورتشو میشست ومیرفت تو اتاقش با نقاشی ها سرگرم میشد تا مامان بیاد...
داشت به نقاشی ایش فکرمیکرد که چی بکشه...بازم عروس کشید...یه عروس با یه لباس تورتوری سفید ودمپایی پاشنه بلند....

پی نوشت:بچه ها خبر دارم...خبر ... خبر...دقایقی پیش از سازمان فضایی ناساجدیدترین عکس ۱۳۶۷وحسین جعفریان به دستم رسید...اینجا میتونید ببینیدشون...اونی که بزرگتره حسین وکوچکتره ۱۳۶۷هستش...راستی...به نظرشما از چی میترسن...!!آهان...اینجا من بهشون اززمین خبرداده بودم که میخواهم ببرمتون وسط صحرای طبس کبابتون کنم...

راستی..عجب لی لی کردی ماروبین خلایق...دیگه همه به ما میگن لی لی ...هیش کی نمیگه لیلا..!!

یه راستی دیگه...دوستان عزیز...آخه چرااینجورمیگید..به خدا من دپرس میشم...به خدا من سن مادربزرگهای شماروندارم...من فقط بیست سالمه...متولد ۱۹/۸/۱۳۶۶صادره از قم...به خدا راست میگم...توروخدا اینقدر نگید که بالای بیست وهفت هشت بهت میخوره....افسرده شدم !!واقعا چرا فکرمیکنید من هزارسالمه..!!

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 13:32 | لینک  |