تبليغاتX
راهه های باریک عمر ××تعطیل شد××

۱:کاروان مسافران تابستانی (تلپ های لنگر وکنگر از رو برده) تا ساعاتی دیگر به منزلمان نزول اجلال میکنند ! در صورتی که صاحب خانه،هنوز به منزل مراجعت نکرده است !!

۲:خوش به حال لیلی ومجنون ...خوش به حال محسن و فاطمه ...خوش به حال مریم و رضا...خوش به حال نوژن وسام ...خوش به حال صدف و بهزاد ... اصلا خوش به حال همه !!
د ِ خب مگه چیه  !! دلم خواست خب !!

۳:اعصابش خورد بود !! آمد تا کلی داد و فریاد راه بندازه ! تا کلی جارو جنجال !!
اینقدر عصبی بود که من و تو و اون یکی رو یه جا قورت میداد !
شماره رمزش رو وارد کرد !
تا خنده شو دید ... مشتش رو کوبید تو مانتیتور !
خب احمق !! بیچاره مسنجر به تو که نخندیده بود !!

۴:ممنوع الخردن کلی چیز میز شده ایم !! ای دریغا مرهمی...ای خدا روزنه ایی !!

۵:بهم زنگ زده میگه هورتون شصت تا بچه داشت ، اون عکسه هم بیست شیش تا !! واسه تو سی تا خوبه !!!!!!!

۶:کتاب خوندن خوبه . اما اگر این کتاب خوندن باعث بشه تا رشد نکنی،تا بهانه ایی باشه واسه قایم کردن خودت پشت جمله های کتاب ها ، وحتی رویا پردازی کردن که توام اینقدر خوبی ... نه !! این به نظر من بزرگترین ظلم به خودت و منسوخ ترین شیوه ی استفاده از چند کاغذ  ِ !! به نظر من اگر بخواهی رشد کنی .. بی کتاب هم میتونی ! مهم اینه که تو انسان باشی ! تو با کتاب خوندن میتونی خودتو تو این مسیر جلوتر بندازی ... نه که مدام توش درجا بزنی ..همون طور که در کتاب فرهنگ عامیانه نوشته شده بود که این فرد هست که اثر رو میسازه و باعث اعتبار و یا بی اعتباری اثری میشه ! هیچ تا به حال فکر کردید..اگر هرکی بخواهد بگه(وجدان وانصاف هرفرد حاکم) نسبت به یک سال...سه سال...شیش سال ... وحتی ده سال پیش چقدر تغییر کرده !! اون وقت متوجه یه فاجعه میشیم !! یه شیب !! که تو میتونی تو سه نقطه اش صعود ،نزول، افول ،درخشش ... وحتی درجا زده باشی !! ولی واقعیت اینه که بعضی از ما ... حتی تو جامون لرزش هم نداشتیم !!!! باور کن !! 

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 14:7 | لینک  | 

امروز من برای اولین بار رفتم پارک ملت ... و این پارک رفتن مرا خیلی اهلی کرد !
صدا روی اسپیکر است ،اما آرام...دارم love sroty گوش میکنم و فکر میکنم...برای اینکه مامان باز فکر نکند دیوانه شدم ، زول زدم به مانتیتور،شروع به خواندن وبها میکنم مثلا !!
مامان حرف میزد و من سرم را تکان میدهم ...حرصش گرفته ! آهنگ را قطع میکنم چهار زانو روی ِصندلی مینشینم و به حرفهایش گوش میدم...
کم کم خوابش گرفته ...چون امشب خودم شامش را حاضر کردم !
باز صدای آهنگ بلند میشود.
Natasha dance گوش میکنم ...
نمیدانم چرا یاد فیلم آواز در باران میافتم ...فیلمی که عاشق ِ بازی ِصحنه ی آخر رقص جین کلی هستم که سرمست از عشق زیر باران میرقصد و در آبی به عمقی یکی دو وجب،لگد میزند تا ما هم ازصدای باران ِاستودیویی لذت ببریم !
یک هو دلم باران میخواهد....
اوه خدای من ....
آخرین باری که زیر باران رفتن تازه ام کرد و کلی برایم رقصید سه چهار سال پیش بود...
دلم میگیرد...
وبغض گلویم را فشارمیدهد...
مامان نگاهم میکند و من نمیخواهم مامان بازنگران شود...
سریع آهنگ را عوض میکنم و از شکیلا میگذارم که مامان زودتر خوابش بگیرد...
آخر این بغض ِ لعنتی خفه ام میکرد و من محتاج خواب چشمان مامان بودم...
با پد موس کارمیکنم که حتی کلیک هایم خواب مامان را پاره نکند...
مامان خوابید...
خسته بود آخر...باورت میشود !!
از همان اول داشت خرو پُف میکرد....
برگشتم و کمی نگاهش کردم ...
دلم برای باران و زندگی... تنگ شده است...همین جور پیش بروم میترسم افسردگی ِفانتزی بگیرم آخر!!بی خوابی های لعنتی تابستانه باز سراغم می آید...آخر به تابستان چه ربطی دارد  !! وقتی مغزم کار میکند، چشمهایم باز است !! پس تقصیر عقلم است  !! اما .... اما میارزد به رهایی باله رین از ارتفاع و حتی سقوط نقطه در "ق" ! پس حبس میکنم هرچه هست و اینجوری دراز میکشم :-)

*تابه حال گفته بودم چقدر از الهه ی مرگ میترسم و حتی دو بار خوابش رو دیدم !!

**I'm singing in the rain
Just singing in the rain
What a glorious feeling
I'm happy again
I walk down the lane
With a happy refrain
...I'm singing, singing in the rain

***خاک بر سر دانشگاه ما کنن !! این همه درس بخون !! این همه خودتو بکش !! آخر هرچی نمره ی خوبه مال عزیز دُر دونه های ِ پاخه خوار ِ کثافت ِبی سواد ِ رذلِ کلاسه !! هرچی نمره ی نجومی ِمال ما !! مرتیکه ها !! من واسه معدل این ترمم کلی زحمت کشیدم !! چون لازمش داشتم !! میفهمید اینو !!!!!! اگر از دوستان هم دانشگاهیم کسی اینو خوند لطفا به هر کی هرچی میخواهد بگه .. فقط سرجدتون من کارم لنگ ِکیوانفره !! کارم که راه اوفتاد دست جمعی فوحششون میدیم !!

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 1:32 | لینک  | 

تنهاچیزی که میدانم این است که دلم برای تمام آنهایی که چیزی درباره اشان گفتم تنگ میشود . حتی استرادلیتر وآکلی.جدا مسخره است .فکر میکنم که حتی برای موریس بی پدر مادر هم دلم تنگ میشود.جدا مسخره است.اگر از من میشنوید،هیچ وقت چیزی به کسی نگوئید.اگر بگوئید ،یواش یواش دلتان برای همه تنگ میشود !

 

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 20:29 | لینک  | 

*امروز با یک فاجعه برخورد کردم ...

خودتان ببینید :دیگر نمینویسم !

**راحیل عزیزم...تولدت مبارک...

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 15:56 | لینک  | 

همیشه از تابستان یک طور هایی بد َم می آمد! نمی دانم چرا؟! با این که تابستان رنگ ِ تعطیلی می دهد... تابستان بوی هلو و شلیل می دهد... تابستان طعم هندوانه می دهد... تابستان به زیبایی ِ فندوق چینی است... تابستان زیباست ٬ لعنتی! اما دوست َش ندارم! نه به اندازه ی بهار که عشق َم است و یا حتی پاییزی که با آن خصومت ِ شخصی دارم! تابستان با همه ی داشته های َش دل ِ آدمی را پای بند ِ خود َش نمی کند! تابستان مثل ِ زن ِ فاحشه ای است با لباس خواب حریر ِ نارنجی که فقط برای یک شب "مال" ِ تو است! فقط یک شب و بعد مثل ِ غبار ِ خاکستر ِ خاطره ای سوخته محو می شود و تو را تنها روی تخت رها می کند! این تنهایی ِ صبح َش را نمی ارزانم به ارضای شب َش! تابستان همین قدر گذراست... همین قدر چالاک و همین قدر هم وسوسه برانگیز!

*دزدیده شده از وب یک عزیز که به دلایلی از ذکر منبع معذوریم !

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 20:34 | لینک  | 

"بهترین چیز آن موزه این بود که هرچیزی درست سرجای خودش بود.کسی آنرا جابه جا نمیکرد.اگر آدم صد هزارمرتبه هم به آنجا برود ،میبیند که باز هم آن مرد اسکیمو تازه از گرفتن آن دوماهی خلاص شده،هنوز پرنده ها دارند به طرف جنوب پرواز میکنند،گوزن ها،با شاخهای بلند وقشنگ وپاهای لاغر ودوست داشتنیشان ،دارند از حفره ه ی وسط دریاچه آب میخورند،وهنوز هم آن زن سرخپوست با سینه ی برهنه اش مشغول بافتن جاجیم است.هیچ کس تغییر نمیکندوجور دیگری نمیشود.تنها چیزی که تغییر میکند،خود آدم است .نه اینکه خیلی پیر بشود یا همچو چیزی.نه،این نیست.بلکه فقط خود آدم تغییر میکند،همین ! "
                                                    " ناطور دشت نوشته ی جی دی سلینجر "


1:من درست پنج ماه است که منتظرم این کتاب را بخوانم ! مدام وسوسه میشدم از وسطهایش بخوانم ولی به خاطر موضوعی میخواستم از اول با دقت بخوانم ! گو اینکه این با دقت خواندن من کار دست کسی داد و راز عظیمی از فردی به سینه دارم که اگر دست از پا خطا کند لو میدهمش ! ..... چاکر آقا !
2:اومدیم تهران ! عین یه سوک سوک !
3:دلم واسه نت خیلی تنگه ! اما...ای دریغا مرهمی ! اما دیدن فیلم گلادیاتور و تروی واقعا تو این هفته بهترین لحظاتم بود و خب چند روز اول هفته تلخ ترین و حتی بدترین روزهای امسال...
4:وقتی شیر پیرمیشه، گرگ ....... !!! امروز یه سر به تمام وبلاگهای دوستانم زدم !! هی !! وقتی که ما بودیم هیش کی نبود ! حالا که ما رفتیم همه هستن !! جالب تر اینه که همه تیریپ دوستی اٌور لاور دارن ومثلا کلی با هم خوشن !! جالب اینه همین آدمها که شدن روشن فکر یه روز کلی حرف صد من یه غاز روانه ی ما میکردن !! و میگفتن لاتی و بی ایمان !! جالب بود واسم !! به قول خودم .... بزرگ شدن بچه ها !!!!!

*دلم به شدت برای نگار سلیمانی و سیاوش عزیزمان تنگ شده است... 

پ.ن:با اجازه روز مرد رو به چند نفری از دوستان اس ام اسی(به دلیل عدم دسترسی به نت)تبریک گفتیم ! اما گمونم به هیش کدوم نرسید ! ولی بازم به یه عالمه تاخیر ! روزتون مبارک ! البته قابل توجه همون چند نفری که میدونن !! بقیه به خودشوت نگیرن !

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 1:29 | لینک  |