تبليغاتX
راهه های باریک عمر ××تعطیل شد××

۱:گاهی تو به یه خداپدرت رو بیامرزه،خدامادرت رو برات نگهداره،واسه یه عمر خوشبختی نیاز داری !!! وهمون قدر به یه لعنت !! واسه نابودی !

۲:همه میتونن سیاست مدارباشن ! همه میتونن سیاست بخونن !!  اما همیشه ، همه جا قانونهای ننوشته ایی هست که تو ندونی ! وهمین تورو خیلی خوب وتر وتمیز زمین بکوبونه ! فقط باید به این فکر کنی که این ماجرا درست عین روند تکامل یک جنین خیلی آروم و بی استرس طی میشه ، وتو وقتی به دنیا اومدی،تازه میفهمی که هیچ چی بلد نیستی !  هی ....حاضر شو !! بچه با کله میخواهد دنیا بیاد !!

۳:درمقابل انسان های احمق نباید حماقت کرد ! اونها باحماقتشون گند میزنن به همه چی ! پس تو هم احمق باش !

۴:گاهی میتونی همه رو دایورت کنی !!!! همه رو !!!!!!

۵:برای عشق باید جان داد ...

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 18:47 | لینک  | 

اهدایی با احترام فراوان وعشق از طرف حنانه ،لیلاوزینی،حسین جعفریان..پیش کشی ناقابل برای احمدرضا توسلی عزیزمان ...

ابتدا حنانه ی عزیز :

امروز تولد یکی از بهترین و نازنین ترین و مظلوم ترین و به قول بعضی ها (!) بی حاشیه ترین دوسته مجازی-واقعی مونه!

تولد یک دانه احمدرضا توسلیِ تک دانه...

اول به معرفی این شخصیت فرهنگی! اجتماعی! ادبی! مجازی! می پردازیم:

ایشون پیش از همه چیز یه "گل پسر" و حتما برای مادرشون (از اونجایی که تک پسره) قندو عسل به حساب میاد:

 این شاعر پر اوازه عاشق "گلها و طبیعت" بود...

 اگر دقت کنید "زندگی" رو میتونید توی "چشماش" ببینید...

 احمدرضا پسر قابل تحملیه اما امان از وقتی که "گریه" رو سر بگیره...

 و یا اینکه "خود شیفتگیه" مزمن بهش دست بده...!

 متاسفانه این شخصیت فرهنگی به مقدار بسیار بسیار زیادی "کرم کتاب" بوده و هست.... وی حتی در مکانهای غیر متعارف هم کتاب میخوند....!

 بی پرده بگم احمدرضا پسر بسیار کثیفیه... از حموم کردن خیلی خیلی بدش میاد این تنها عکسیه که ازش داریم و ایشون توی عکس تمیز هستن بعد از این توسلی دیگر هیچوقت به حمام نرفت....

(( حالا به روش نیارین ولی از اب میترسه و یه جورایی بدش میاد! ضایه نکنینش اگه تر و تمیز ندیدینش! ))

و حالا به معرفی بعضی از شخصیتهای حقیقی و حقوقی مدعوٌ  میپردازیم...

این تصویر مربوط به من و حسین جعفریانه:

 اینجا من با حسین قهرم چون اولا به من نگفت تولد این دختره ی خل و چل رو ( منظورم هدیه است! ) بعدشم که اومدم تولد میبینم تشویش اذهان عمومی کرده بوده! اخه من میخوام بدونم، ببینم من کی با تو دعوا داشتم که بخوام اشتی کرده باشم؟!

من هم در همون لحظه بعد از تولد هدیه موهاشو کشیدم تا یادش بمونه منو از قلم نندازه! پسر بد! عادتشه همیشه میره لای سبزه مبزه ها "کرم بازی" میکنه یا یواشکی "بستنی" میخوره!

 این هم لیلاست! تروخدا قیافه رو .... آرا ویرا کرده واسه من! سرخاب سفیداب مالیده! البته این سبزابه دیگه!

 

لیلا صد دفه بت گفتم دست به کاری که توش ذره ای استعداد نداری نزن...اَه نگاش کن!

 این هم که معلومه کیه!

خب همه میدونید که این خلوچل بازیا رو اغلب پویان درمیاره از خودش!

 این هم هدیه است که از زندگی سیر شده و تصمیم به خلاص کردن خودش و همه ی ما کرده! البته بعد از تولد احمدرضا....!

همین جا به همه تبریک و تهنیت میگم.

وایسا وایسا وایسا! اصلا کی گفت این دختره رو دعوت کنید! ببین من اصلا ازش خوشم نمیاد.... اسمشو که میشنوم بدنم کهیر میزنه! حتما دور از چشم من این حسین ورش داشته اوردتش!

میگم خلو چله باورتون نمیشه هی میگید نگو زشته ناراحت میشه بهش برمیخوره!نیگاش کن اینم گربشه!

اخه خداوکیلی کدوم ادم عاقلی گربه نگه میداره؟!!! هان؟

و اینجا این یک عدد م.ص است که برامون حرکات اکروباتیک قراره انجام بده!

 حنانه: حسین بهت گفتم یه دونه از اون قرصا رو به خوردش بده! الان کار دستمون میده خب!چندتا دادی حسین؟

حسین: 7 تا

حنانه: حسین این چه خاکی بود بر سرمون کردی؟!!!! الان منفجر میشه که!

تعجب نکنید!

اون که پشته دره اقای سم هستش!

از اونجایی که حسین اصلا از سم خوشش نمیومد! صبح وقتی که سم طبق معمول همیشه رفته بود تا دوش بگیره و اماده بشه برای تولد در حموم رو به روش قفل کرد تا هیچکس نتونه داخل بشه و سم هم نرسه به مهمونی.

که البته ما وقتی فهمیدیم یه دوسه تا پس گردنی حواله ی حسین کردیم و خاله لیلا رو فرستادیم تا خواهرزاده ی عزیزشو نجات بده...

این بود که سم با یک تغییر قیافه ی کاملا غیر منتظره به جمع ما باز گشت!

 و این هم اقا  کوروشِ ضیابری!

از قدیم گفتن کوروشو هر وقت از اب بگیری تازه است!

کوروش دوست صمیمی احمدرضاست...

کوروش ضیابری، این خبرنگار ازاد با چهره های مختلفی دیده شده از جمله برای تولد دوستش و ذوق مرگ کردن اون خودشو به این روز انداخت...

 این راحیله مهربونه که برای احمدرضا گل چیده تا برای تولدش یه حلقه ی گل درست کنه و بهش هدیه کنه!

 خوب حالا از هرچه بگذریم سخن ... خوش تر است! فک کنم جای یکی اینجا خالیه شدییییییییییییییییید!

من تصمیماتی دارم برای احمدرضا!

((احمدرضا شما گوشاتو بگیر لطفا تا بگم... نه ببخشید چشماتو ببند این قسمتا رو نباید بخونی خوب نیس، چشمو گوشت باز میشه...))

 خوب حالا شد!

میخوام برای احمدرضا زن بسونممممممممممممممممممممممم! میخوایم براش بریم خواستگاری دختر شاه پریون... ایناهاش:

 از اونجایی که جدیدا احمدرضا دچار افسردگی خفیف رو به شدیدی شده با دکترش که صحبت کردم گفت باید یه تغییر درستو درمون تو زندگیش ایجاد بشه تا از یکنواختی در بیاد اینه که قراره با مادرش صحبت کنیم تا برای احمدرضا استیناشونو بالا بزنن! من که همه جوره پایه ام! هم واسه خواستگاری هم واسه عقدو عروسیو اینا!

خدا رو چه دیدی بلکه این پسر شفا پیدا کنه! خدا ایشالا همه ی مریضای اسلامو شفا بده..!

براش ارزوی خوش بختی دارم خیلی زیاد! ینی یه چیز تو مایه های این:

 حالا میتونی چشماتو باز کنی احمدرضا...

احمدرضا؟

احمدرضااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

هییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی! احمدرضا نیست!!!!!!!!!!!

حالا چیکار کنیم!

اه! پسر لوس لابد باز دوباره قهر کرده رفته خودشو یه جا گم و گور کرده! ای بابا بیا و ثواب کن!

من میرم دنبالش بیارمش....

.

.

.

.

بله این هم احمدرضا که رفته بود توی کوچه و قهر کرده بود که چرا بهش نگفتیم!

 

 اخه واسه این پسر لوس چه جوری زن بگیریم!؟ هان؟!!!

همکنون همکار محترم خانم وزینی اینجا هستند تا مراسم تولد گیرون رو به همراه ایشون براتون به اجرا بگذاریم:

همکار محترم بفرمایید....

ههه ! سلام ! یاد اهنگ نی ناش ناش ساسی مانکن اوفتادم ! همکار شدیم رفت پی کارش ! هان !! آهان..تولده !! آهااااااااااااااان بله ...تولده !

یووووووووووووهووووووووووو

وحالا تولد :

میگن احمدرضا وقتی به دنیا میاد،خیلی آرام بوده و همش میخوابیده ! درست عین این عکس !

وقتی بزرگتر شد به درصد شیطون بلا شدنش بیشتر اضافه شد ! نیگاهش کنید ،چگدر گشنگ میخنده:

میگن وقتی تازه چهاردست وپارفتن یاد گرفته بوده،تق تق میخورده زمین ، ومامان واسه اینکه نی نی دیگه درد نکشه وزخمی نشه ،مجبور میشن اینجور ازشون محافظت کنن :

وحالا کم کم مهمونهادارن سرمیرسن !

به به !!! میبینم که حنانه وراحیل با هم اومدن :چه خوشمل شدید شما دوتا بلاها !

به به...اینم خانم سوسن خانم ما هستن ! سوسنی پاشو...باید بریم تولد !

ایشون هم هدی جان من هستن ...به به ... منور کردین تولد رو عزیزم :

خب...

حالا میرسیم به حسین جعفریان ! چرا تنها اومدی !

خب اینک عکس بقیه ی مهمونها !

پرژین،سوسک سفید ونیلوفر...نی نی ها ! با هم دعوا نکنید !

واین هم عکس محمدروستایی،کوروش خان،پویان،وبقیه ی دوستان :

واینم خودم هستم !

وحالا خود احمدرضا خان ..نی نی ....بیدارشو ... امروز تولدته تنبل خان !

آ ماشالله ...بیدارشد ! فقط میگه نوازشم کنید تا افتخاربدم بیام تولد ! به چشم !!

حالا رفت لباسهاشو پوشید ! آخه پسرخوبیه !

خب...

حالا همه دست دست ... تا نی نی بیاد ! دستها بالا !...آهان...ماشالله !

                        

اییییییییول ! دم همگی گرم !

حالا بیا شمع ها رو فوت کن .. تا صد سال زنده باشی :

                                      

اینم کیک نی نی ،بزرگ گرفتیم تا به همه برسه ودیگه کسی دعواش نشه :

واینم پذیرایی های جنبی تولد ! مخصوصه ! از خارجه سفارش دادیم !

وای وای !

اوس مهدی کم بخور !!!!

خب !

حالا یکی یکی کادوها رو بدید به من !!!

مامان... ویزام کوووووووووووو !!

واین کم کادوی تمام بچه ها به احمدرضا ی عزیز...

مبارک باشدت این روز...

تولدت مبارک !

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 17:18 | لینک  | 

رفته بود مسافرت،دو سه روزی میشد ! با مامان رفته بود،بابا ساکش رو براش جمع کرده بود،پیک نوروزی ایش رو تو کیفش گذاشته بود تا از درسها عقب نیافته !
دختر رفت سفر !
یک روز...
دو روز...
سه روز ...
روز چهارم غروب بود برگشت !
در خونه رو باز کرد، آخه از وقتی مامان و بابا میخواهن از هم جدا بشن بابا به دخترش کلید در خونه رو داده بود تا دختر پشت در نمونه !
اومد خونه !
کسی نبود !
هرچی صدا کرد بابا نبود !
بغضش گرفته بود و تلفن رو برداشت وبه مامان بزرگش زنگ زد !
مامان بزرگ گفت بابا رفته سفر ...
دختر گفت ،بابا بهم قول داده بود که وقتی میره جایی برام نامه بذاره ،پس چرا نامه نذاشته ؟
مامان بزرگ گفت شاید گذاشته ، صبرکن میام با هم پیداش میکنیم !
بابا رو به خاطر سه میلیون بدهی ،محکوم به شش ماه زندان کرده بودن !
مادر بزرگ نامه ایی رو به خط بابا نوشت و تو پاکت نامه گذاشت !
اومد ونامه رو گذاشت لای درو زنگ در رو زد !
دختر که هرلحظه منتظر بابا بود ،دوئید که در رو باز کنه،که نامه رو دید !
داد میزنه و با شوق مادربزرگ رو در آغوش کشید !
بابا تونامه نوشته بود :
سلام دخترم ،من کار برام پیش آمد و واسه چند روزی نیستم ! به حرفهای عزیز گوش بده وهرچی عزیزگفت بگو چشم !
دوستت دارم ... میبوسمت عزیزم !
.
.
دختر بغض کرد !
وقتی بغض کرد،همون یه دونه دندون شیری ایش هم بین لب هاش گم شد !
شروع کرد تند تند نقاشی کشیدن،ویه نامه برای بابا نوشتن ! تا عزیز ببره و واسه بابا پست کنه .
یه خونه ... یه کوه و یه خورشید ...
ونامه :
سلام بابا.خوبی ؟
بابا قول میدم دختر خوبی باشم وبه حرفهای عزیزگوش کنم و هرچی گفت بگم چشم. ولی باباتوروخدا زود بیا پیش من ..زود برگرد ...بابا من جز تو کسی رو ندارم ! بابا قول میدم مسواکم رو مرتب بزنم،شیربخورم،صبحانه ام رو کامل بخورم،تا از مدرسه اومدم لباسهام رو دربیارم ...ولی بابا...توهم زود برگرد ... :-)
.
.
وقتی داشتم نامه اش رو میخوندم ... گریه امونم نمیداد...


نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 12:58 | لینک  | 

تولد عید شما مبارک ...

هدیه ی عزیزم... تولدت مبارک ...

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 12:15 | لینک  | 

*امشب یوسف رو دیدم..بعد مدتها ! امروز حال یوسف وبنیامین رو خوب میفهمیدم...وه که چه شوق ولذتی دارد دیدن کسی که سالها چشم انتظارش بودی ...

*مرد دوهزار چهره:ببینم تو کل این مدت بازپرسی،تو دروغی نگفتی؟  ـ چرا ، فقط یه جا ! اون مار نیش نداشت، از دهنش آتیش درنمیامد،چشماش اونجورکه میگفتم نبود ! .....به فکر فرو رفتم ! عجب آتیشی میسوزونه مهران مدیری با این طنز ودیالوگ های ماندگار !

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 0:3 | لینک  | 

همیشه هم نمیتونی به خاطر خودت زندگی کنی ! گاهی باید به دعوت علیرضا کوچولو جواب مثبت بدی تا وقتی آبجی گازت گرفت،بره و کلی دعواش کنه که عمه ی خودمه ! واسه چی گازش گرفتی !

*سیزده رو در کردیم ! به اصرار علیرضا ! سبزه ی محترم را گره زدیم و پرت کردیم در رودخانه ! باشد که آرزوهامان..آرزوهاتان همه سبزوآبی باشد !

*این هم سبزه های مامان خانم ! تقدیم به تمام دوستان خوبم ! سال نو مبارک !

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 21:58 | لینک  | 

این اولین سیزده به در ، درتمام طول عمرم است که هرگز دوست ندارم بروم !

و... نمیروم !

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 23:16 | لینک  | 

کلی از فاجعه ی انسانی که امروز در قم اتفاق اوفتاده بود نوشتم که به دلیل خاموش شدن ناگهانی کامپیوتر،پریــــــــــــــــد !!!

1:کروات قرمزدرپست قبل روبرای این آوردم که حس کردم خورشید وماه خیلی مودب ومرتب وبی هیچ توجهی به کسی دارن میچرخن ومیگردن ! درست عین مردی که مودب ومرتب کروات قرمز زده و هیچ توجهی به هیچ کسی نداره !!

2:به شدت از پایان تعطیلات وشاید رفتن به دانشگاه کوفتی اندوهگین هستیم !

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 23:36 | لینک  | 


هوا یه کم ابریه !
سرماخوردگی کمی بهتر شده اما هنوز حنجره ام طلاییه !
بد بختی این سردرد لعنتیه !
از دیشب گرفته و از رو نمیره هم پر رو !
میخواهم خورشید وماه رو به حبس محکوم کنم !
چه خبره با این سرعت دارن میرن !
چرا هیش کی جریمه شون نمیکنه :(
همین دیروز اومدم قم ها !
:(
نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 13:50 | لینک  | 

توی راه دریاچه نمک رو دیدم و به مامان نشون دادم ومامان گفت:دریاچه نمکه !
گفتم: آخه این همه !!
گفت: آره !
گفت: کسی رو که خیلی خوبه وتو میخواهی ازش تشکر کنی و بهش بگی الهی خوبیهات موندگار بشه ،میگی الهی کوه نمک بشی !
خندیدم گفتم کوه نمک !!
گفت :بله !
گفتم:خب آخه چرا ؟
گفت:چون هرچی از کوه نمک،نمک برداری تموم نمیشه ! خوبی افراد خوب هم همینطوره !
.
.
امروز بعد دوسال چشمم به این یادداشت اوفتاد که خیلی بد خط نوشته بودمش !
چقدر دلم تنگ شد واسه خیلی چیزها !
خوبی ها ...لبخندها !
به قول حافظ :
آنکه برنقش زد این دایره ی مینایی       کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

پ.ن.۱:آهنگ Callin' U از Outlandish رو خیلی زیاد دوست دارم !!

پ.ن.۲:نافرم سرماخورده ایم ودچار تاملاتی در بینی وحلق خود شده ایم !! هیچ کوفت و زهرماری دور از جان شما این گلوی مارا صاف نمیکند !! الان به کلی خشکیده و در حال سکته میباشد !

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 20:51 | لینک  | 

درست در ساعت صفربود ... منی که فکر میکردم میتوانم چندروزبی تو باشم تسلیم شدم !
یک چیز یادم رفته بود !
عشق وعاشقی دوری میطلبد...درد مطلبد... اشک میطلبد...سرگشتگی میخواهد ... آهو بودن و دشت آغوش معشوق میخواهد...اما غرورهیچ نسبتی باعشق ندارد !
عاشق تو بودن غرور نمیخواهد وقتی تو خود منی ....
عاشق تو بودن هیچ کسی دیگررا نمیطلبد ! وقتی که تو تمام هستی منی ...
واین ترانه از داریوش که باتمام وجودم دوستش دارم تقدیم به عشق ...

شعله زد عشق ومن ازنو .. نو شدم     پر شدم از عشق تو،مملو شدم
شوق شیدایی مرا از من گرفت            من به خود برگشتم از تو..تو شدم
آه با تو من چه رعنا میشوم                 آه از تو من چه زیبا میشوم
عطر لبخند خدا میگیرم و                     شکل آواز پری ها میشوم
با تو من هم جامه ی شب میشوم       هم طپش با گرگر تب میشوم
با تو من همبستر گلبرگ ها                از شکفتن ها لبالب میشوم
آه هستی جز تمنای تو نیست             آه لذت جز تماشای تو نیست
یک نفس دور از تو باشم مرده ام          زندگی جز مرگ در پای تو نیست

لیلاوزینی : این روزها زرد بودم ...همه غم بودم و امروزهمه نو روزم ...مرا ببخشید ... سعی میکنم همانی باشم که منتظر این روزها بود !

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 14:7 | لینک  | 

طعم خیس اندوه و اتفاق افتاده
         یه آه خداحافظ...یک فاجعه ی ساده 
                    خالی شدم ازرویا ،حسی منو از من برد
                                 یه سایه شبیه من،پشت پنجره پژمرد

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 13:24 | لینک  | 


گاهی به خنده داری تمام دنیا خنده ام میگیرد و گاهی به تمام غریبه انگاری دوستان سابقم دلم میگیرد !
مهم نیست که دنیا خنده دار است و تو بی وفا !
بعضی از دوستان بسیاربسیارخوبم به راحتی آب خوردن مرا ابلح میپندارند و من هرچقدر خودم را به آن راه میزنم آنها نیز با من خودشان را به آن راه میزنند و من در دلم میخندم وبا خودم میگویم چقدر مارمولکید شما !!
به قول مادر بزرگم من ملای ناخوانده درسم !
شاید فقط یک نفراست که باعث میشود دراین باغ به تمام خارها به خاطراو آب دهم ! وفقط او کافی است !
.
.
اولین عیدی ات را دارم میخوانم ...همان که گفتی خود توست وشبیه ترین به عشق من :-)
.
.
راستی...
به رسم ادب و احترام وشاید تکرار واینبارجفت شدن دوتا هشت خوش شانس کنارهم ..
.
.
سال نو مبارک !

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 13:26 | لینک  | 

مرابگذارتا خاموش باشم           زبان بندم سراپا گوش باشم
کزاینم بیشترگفتن نشاید           سخن دارم ولی ناگفته باید !

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 21:23 | لینک