تبليغاتX
راهه های باریک عمر ××تعطیل شد××

دیگه حالم به هم میخوره ... ازاین حریم به اصطلاح شخصی !
یک سال سکوت کردم !
نفهمیدی !
حالا دارم میگم خفه شو !
آقای چیتگران !
گمونم معنی خفه شو رو خوب میفهمی !! حیا کن !!
.
.
برای بقیه : من نمیخواهم گلایه باشه اینجا ،نمیخواهم ... ولی نمیذارن ...با توهین های مداومشون نمیذارم !
.
.
برای هوادارانت : همه تون واسم قدر ستاره تون میارزید ... حالم از همه تون به هم میخوره !! ننگ برنام ونشان دو رنگ وعمر وعاصی شما !!
دیگه ساکت نمیشینم .... !!
همه تونو با هم خفه میکنم !!
برید به جهنم !
.
.
دفعه ی بعدی درکار نیست...
خدا شاهده من میدونم وآبروی تو و پیرهن عثمانی ات !
.
.
امین ... !
اینبار لیلا وزینی روبه روته !
اگه جرئت داری ادامه بده !!
یادت نره ...
من لیلاوزینی ام !! مامان لیلای محبوب تو !!

پ.ن:ممنون میشم هرکسی که طرفدار امین چیتگران هست اسم من ولینکم رو از وبش حذف کنه !!

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 18:59 | لینک 

از نصیحت های چارلی چاپلين به دخترش: تا وقتي قلب عريان کسی را نديدی بدن عريانت را نشانش مده! هيچ گاه چشمانت را براي کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گريان مکن. قلبت را خالی نگه دار اگر هم يک روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط يک نفر باشد. به او بگو که تو را بيش تر از خودم وکمتر از خدا دوست دارم زيرا که به خدا اعتقاد دارم وبه تو نياز دارم...

پ.ن: وقتی تمام روحت را در اختیارش بگذاری دیگر جسمت معنی پیدا نمیکند ...

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 19:6 | لینک  | 

وقتی تمام تحقیق ها وگزارش ها ونقد فیلم های پایان ترم رو به دلیل عدم امکانات میذارم آخر ترم خب معلومه که باید همین چند روزی که اومدم خونه که از ناز ونعمت خانه ی مادری کمال لذت را ببرم باید بیدار بمونم وبا این کامپیوتر نفتی سرچ کنم که چشم وچالمم کور کنم !!
.
.
 لیلاوزینی در مرحله ی نیمه متمرکز ...در مرحله ی مصاحبه...تهران رو قبول شد !!
وبسی خوشحاله که از ترم بعد میاد تهران ومیشه همون لیلاوزینی همیشگی ...وبا تشکر از تمام دوستهای گلی که مارو ...من رو فراموش نکردن...با اینکه نبودم ...بودن...ایشالله جبران کنم ...

پ.ن:شب که میشه به عشق تو غزل غزل صدا میشم...ترانه خون قصه ی تمام عاشقا میشم ----> به نظر من کامران هومن هنوزم نمره ی بیست هستن...ونامردیه اگر از شادمهر و اون آهنگ و شعر وصدای جادویی ایش اسمی به میون نیارم ... ! که این روزها تقدیر مدام زیر لبم تکرار میشه ... :)


 

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 23:54 | لینک  | 

آدمهايي که
تنها پي
دروغ و توهين
هستن
با رسوا شدن
هم آروم نميشن
بهترين کار
اينه که
طوري رفتار کنيد
که انگار وجود ندارن...

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 16:24 | لینک  | 

امروز با خودم گفتم خدا شاد کند روح عمروعاص را !
کسی که به دو رو بودن معروف بود و نمیدانست نامش این روزها لایق افرادی شده که هزار چهره دارند !!
خدا بیامرزد روح پر فتوح دو رویش را وقتی این روزها با هزار چهرگی هاتان رویش را سفید کرده اید ....
از لطفتان بسی ممنونیم ...
از نامها والقابتان نیز ...
از خواهر خواهر گفتن هاتان .... برادر برادر گفتن هاتان نیز !
بگذارید خودمان باشیم !
نفس بکشیم !
بگذارید همین نامهای مادری،پدری برازنده امان باشد  !
بگذارید بر روحتان یک خدابیامرزی روا داریم  !
ما را همین گونه ...هرچه هستیم رها کنید !!
نفرین برشما که حتی قدر نان ونمک نتی را متوجه نشدید .... !!
لباس عمر پوشیده اید و زیر علم حضرت عباس سینه میزنید ...
شرم بر شما !

۱)حسین جعفریان عزیز...کسب رتبه ات را در ضمینه ی وبلاگهای برتر تبریک عرض مینمایم ..همین طور به سعید عامری عزیز هم تبریک میگویم ....در میان لیست اسامی فقط دنبال نام یک وبلاگ دیگربودم...تار و ترمه...واحمدرضا توسلی عزیز...که این روزها که وبش را میبینم هر روز بیشتر از قبل به داشتن دوست به این خوبی میبالم ...که برای هرسه ی این عزیزان آرزوی موفقیت میکنم ...

۲)من لیلاوزینی هستم !! سینما میخوانم .... برایم فیلم بازی نکنید !!!!!!

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 23:33 | لینک  | 

شاید یه خبر خوب بهم برسه...

شایدم دوتا ....

نه ...

سه تا بود...

یکیش رسید...

منتظر اون دوتام ....

دعا کنید....

همین !

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 14:19 | لینک  | 

یاد همین چند روز پیش اوفتادم که مامان فاطمه اومده بود وداشتن دوتایی صبحان میخوردن ومن بعد از چهار ماه چقدردلم هوای صبحونه خوردن با مامان رو کرده بود و چشمم پر از اشک ولی خندیدم و رفتم سر کلاس فرهنگ عامه !!
الان سوار تاکسی شدی رفتی ...
اولین بار بود که تو مهمون من بودی ومن میزبان تو وچقدر دلم میخواست بهت خوش بگذره ...
یاد درد دلمون تو هشت بهشت اوفتادم ... وقتی تا مچ پامون تو برگ های پائیزی بود وداشتی برام از دلت میگفتی ...
یاد آش دیشب و حلیم بادمجون به خیر ...
یاد تموم دوکیلو سبزیی که برامون پاک کردی ...
یاد مامان بازی من و نوه بازی تو ...
یاد اینکه تا روز آخرم بازم نتونستی نوژن رو نوژن صدا کنی و بازوقت خداحافظی گفتی به نوجن سلام برسون ...
یاد این اوفتادم که دیشب داشتم یه متنی واسه همه ی بچه ها میخوندم و وقتی متن تموم شد همه چشماشون خیس خیس بود ...چشم های توام خیس بود ... ولی از خوشحالی...شاید واقعا حس کردم که این اشک ها از غرور داشتن دخترت بود ...
مامان...
تو کافی نت دارم برای تو گریه میکنم ومینویسم...اومدنی ندا گفت گریه نکنی ها !! گفتم تا مامان باشه گریه نمیکنم ...الانم نه که تو رفته باشی گریه کنم ها ... نه !!
تموم دغدغه ام تو این روزها تو شدی ...
فکر این همه دور بودن از تو، تنها گذاشتنت ...با تموم غر زدن ها ودعواهای مادر ودختری این روزها مغزم رو درست مثل یه خلا کرده ...
کاش میشد برگردم به همون ده بیست سال پیش ....ولی نه که باز من بچه بشم تو مامان !
میخواهم من مامان بشم ...تو مامان تر ...
میخواهم هرچقدر تو واسم لالایی خوندی منم بخونم ...
میخواهم هرچقدرواسم بستنی خریدی منم برات بخرم ...
میخواهم هر چقدر بلوز صورتی ، آبی هام رو شستی برات بشورم ...
میخواهم ببوسمت ....
مامان ....
دوستت دارم ....

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 13:1 | لینک  |