این روزها خبرافتتاح شبکه ی mcb persia نقل مجالس شده وحسابی بازار نصاب ها رو گرم کرده !
این شبکه که از حدود دوماه قبل تبلیغات گسترده ایی رو در تمامی شبکه های فارسی زبان شروع کرده بود مدتی میشه که پخش برنامه هاشو شروع کرده وبا کیفیتی درحدmbc2 و mbc action طی بیست وچهارساعت شبانه روز پخش میشه!
در طی افتتاح این شبکه جمیع دوست داران فیلم های روز دنیا به سمت این شبکه رو آوردن که در نوع خودش بسیار جالب بود !
وبه نظرمن افتتاح چنین شبکه ایی به شدت به تلوزیون جمهوری اسلامی که فقط درایام خاص تابستان ،آن هم برای بار چندم فیلم های سینمایی تکراری و با سانسور شدید رو پخش میکنه ضربه زننده است !
وخب... !
ناگفته نماند که فکرنکنم ایران نتواند چنین شبکه ایی رو راه بیاندازد... ! خداروشکر یک سر رسانه ی ملی وصل است به چاههای نفت عسلویه ودارخوین ! ولی اینکه چرا راه نمیاندازد جای بسی بحث دارد !
نکته ی جالب تر افتتاح این شبکه این بود که این شبکه از سمت شاهزادههاي محافظهكار سعودي و شركاي عافيتطلب ايشان در امارات متحده عربي حمایت میشه !که در برابر رسانهي قدرقدرت و ثروتمند جمهوري اسلامي صفآرايي كنند؟!
آيا با وجود چنين شبكهاي كه با سيستم صوتي دالبي فيلمهاي خود را عرضه ميدارد، ديگر ميشود فرض كرد كه كسي منتظر ديدن فيلم سينمايي از برنامه سينما يك، يا سينما ماوراء يا سينما چهار و يا سينما گلخانه باشد؟ بقيهي برنامهها كه ديگر جاي خود دارد! در حقيقت، به جز يكي دو برنامهي اورژينال مثل برنامه 90 يا مرحوم مثلث شيشهاي، يا دو قدم مانده به صبح و يا تا حدودي، بخش خبري 20:30، كداميك از برنامهها و سريالهاي تلويزيوني رسانهي ملّي ياراي برابري با تنوع خيرهكنندهي برنامههاي برونمرزي را دارد؟!
پس تعارف را كنار بگذاريم: رسانهي ملّي ماهها پيش پذيرفته است كه بايد ورشكستگي خود را در جذب مخاطب ميليوني اعلام دارد؛ حتي پيش از آغاز به كار MBC پرشيا!

امّا اگر از جهتي ديگر به اين موضوع بنگريم، آنگاه درخواهيم يافت كه مسئولين جمهوري اسلامي شايد زياد هم از اين بابت نگران نباشند كه هيچ، خوشحال هم باشند! چرا كه آنها عملاً نشان دادند كه توان رؤيارويي با شبكههايي چون بخش فارسي صداي آمريكا را ندارند و اين رسانه به مرور در صدر ليست رسانههاي پربينندهي فارسيزبان قرار گرفت. امّا اينك ممكن است به مدد شبكههايي چون MBC پرشيا و TV پرشيا بخشي از مردم را وادارند كه به جاي گوش سپردن به برنامههاي سياسي صداي آمريكا، با اين دو شبكهي تلويزيوني متنوع و البته غيرسياسي روزگار خوشتري را سپري كنند!
و بدينترتيب، MBC پرشيا ميتواند به ستاره بخت جمهوري اسلامي بدل شود، هرچند همچنان و با اين رويه معتقدم كه چون بختك، دستگاه رسانهي ملي را به ورشكستگي كامل نزديك ميكند، مگر آنكه مجوز برپايي راديو تلويزيونهاي خصوصي هر چه سريعتر داده شود و شوراي نگهبان قرائتي جديدتر را به مدد مجمع تشخيص مصلحت نظام از قانون اساسي ارايه دهد!
البته ناگفته نماند که شبکه هایی همچونpmc,TV persia و Gem Tv با پخش برنامه هایی در حد تیم ملی روزگارمیگذرانند رو نباید نادیده گرفت !
مثلا اولین شبکه ی فارسی زبانی که به پخش مسابقات بین المللی کشتی کج یا همان I man پرداخت جم تی وی بود !همچنین پخش فیلم های روز دنیا توسط این شبکه ودربرنامه ی top cut !


وتی وی پرشیا که این روزها با برنامه ی متفاوت وبرتر به شدت دارد خودنمایی میکندنمونه ی بارز آن برنامه ایی در آلمان که به کشف بهترین صدای ایرانی میپردازد!
و pmc که این روزها پخش اولین آهنگهارو به عهده گرفته وبا کیفیتی عالی وبرنامه هایی به شدت متنوع اطلاعات بسیار ناب وعالی به بیننده میدهد ! مثلا برنامه ی box ofice ! که به دقت زیادی فیلم های سینمایی روز دنیا رو نقد میکند وآخرین اخبار را در اطلاعات ببیننده قرارمیدهد ! وحتی برنامه ی top 20 که هر هفته به پخش بیست آهنگ برتر هفته میپردازد که در نوع خود بسیار جالب است !

وخلاصه اینکه .... ! باید به فکربود !!! فقط خوب میدانم که ما چه از لحاظ کیفیت وچه از لحاظ کمیت قابل قیاس با هیچ کدام از شبکه های فوق الذکر نیستیم ! (با تشکر از نگار سلیمانی عزیزم !)
عکس نوشت:صبا جان...عکسهای تولد راحیل رو در ادامه ی مطلب گذاشتم ! ایشالله راضی باشی از ما !
پی نوشت:اینجا مابرای شما مینویسیم در جهت ارتقا ونیل به اهداف خود به جذب نویسنده هایی جدید میپردازد! از تمامی علاقه مندان خواهش مند است در همین جا کامنت خصوصی گذاشته واعلام امادگی نمایند ! توجه : اعضا جدید باید توسط اعضا قدیمی تائید شوند !
ادامه مطلب









ساعت چهارصبح...
بیمارستان پارسیان...!
سرطان کبد... !
۶۴ سالگی....!
خسرو شکیبایی...!
خانه ی سبز !
"ش" گفتن ها ی استرس دارش.... !
بازیگر محبوب من .... !
وخنده هایش ....!
وخانه ایی که باید سبز بماند...سبز سبز سبز....تاابد....!
خداوندگارا فردوس برینت سبز شد... سبز سبز... !
میرم تو آشپزخونه وبا حوصله برای خودم صبحانه رو حاضرمیکنم ...آدم نشدم...بازم دارم یه فیلم ترسناک دیگه میبینم...حواسم به فیلمه ولقمه ی اول رو میخورم که یه هو میبنیم یه چیز سیاه از آشپزخونه میپره بیرون...!بدو بدو میره زیر مبل...بعدشم میره پشت میز تلوزیون...!
اوه خدای من... اینم دشت اول صبح !
یک عدد سوسک چاق وچله !
بدو بدو میرم اسپری سوسک کش رو برمیدارم...میرم رویه یکی از مبلها وای میسم وتحت نظرش میگیرم تا بیاد بیرون وحکم قتلش رو صادر کنم !
میاد بیرون... بااین قدوقواره ازش میترسم !
حتی جرئت ندارم بهش اسپری سوسک کش رو بپاشم !
یه هو میبنم داره میره طرف موبایلم که رویه زمینه...جیغ میزنم !
و بیخیال ترس میشم ... اگه پاش رو گوشیم بخوره گوشی رو میندازم دور !
دیگه دلو میزنم به دریا وجبهه میگیرم ودر یک حرکت تاکتیکی وحساب شده اسپری رو به سمتش میپاشم..............!
وای ... خدای من !
انگاری تازه جون گرفته !
عین فنر شده...داره هی دور خودش میچرخه وهی داره میدوئه این ور اون ور !
میگم جهنم وضرر میرم وباز روش اسپری رو میپاشم !
یه کم از جونش گرفته میشه !
با جارو محکم میزنم رو سرش !
واین اولین باری بود که بنده با یه چیز میزدم تو کله ی یک عدد سوسک !
چندشم میشه !
ولی اون میمیره !
میام سر سفره !
دلم هیچ چی نمیبره !
ولی نمیتونم از چایی بگذرم...! چائی رو میخورم که یه هو میبینم یه سوسک دیگه از زیرمبل درآمد !
لیوانو پرت میکنم وباز میدوئم واسپری روبرمیدارم !
اول نیگاهش میکنم ! میبینم از اون قبلیه کوچیک تره !
نتیجه اخلاقی گرفتم که اینها یه خانواده ان !
نودونه درصد اولی باباشون بود که آمده بود پی غذا !
این هم پسره بوده رفته نون بخره !
اسپری رو میگیرم روش وبه رحمت ایزدی میپیونده !
سفره رو جمع میکنم وبیخیال چایی هم میشم...!
یه حس خیلی بد دارم !
همش دارم حس میکنم یه سوسک داره رو کله ام راه میره !
میگم جهنم...بذار حاضر شم به کارتم برسم !
درهمین افکار بودم که یه هو میبینم یک عدد سوسک دیگه داره کف آشپزخونه راه میره !
دیگه اعصابم خورد میشه !
با جرئت تموم میرم اسپری رو روش میگیرم... !
هدس میزنم که خواهر بزرگه بود !
بیخیال کارت میشم...حاضر میشم میرم دارو خونه وپودر واسپری سوسک کش میخرم !
جهاد اکبر میکنم وکل خونه رو سم پاشی میکنم !
چشم وچال وحلقم داره از بویه سم میسوزه !
ولی بازم به جهنم !
وقتی کارم تموم میشه میبینم یکی عدد سوسک دیگه بدو بدو میاد !
ای خدا !
اینها چرا از رو نمیرن !
تا به خودم بیام یه هو یکی دیگه عین جت میپره از آشپزخونه بیرون !
دیگه حرف از ترس گذشته !
داد میزنم وفوحش میدم !
حتی فوحش ناموس !
به خدا اگر ده تا سوسک رو پرورش میدادم در بهترین شرایط وهرروز بهشون چلو کباب میدادم عمرا اینقدر چاق وچله میشدن !
اسپری رو میگیرم روشون !
یکی شون در دم میمره ویکی شون در میره !
باید پیداش کنم !
میگردم !
حالم دیگه داره به هم میخوره !
یه هو میبنم داره لنگون لنگون تو اتاق راه میره !
ای بر پدرت لعنت !
شماها چند نفرید !
دیگه دلم عین سنگ شده !
تند تند حاضرمیشم وجمع وجور میکنم ودرها رو قفل میکنم وبرای سوسکها وسمی که ریختم آرزوی موفقیت میکنم !
میام بیرون از خونه !
یه هو یه چیز رو روشونه هام حس میکنم ... !
ازترس به مرز سکته میرسم ... آروم برمیگردم !
دختر همسایه بود !
آروم زده بود رو شونه ام منو بترسونه !
ای ریشه کن بشید که بیشتر از اینکه ازتون بترسم چندشم میشه !
پ.ن.1:آبجیم میگه سم پودری به درد نمیخوره !
پ.ن.2:زندایی ادرس یه سم فروشی داده !
پ.ن.3: میگن پودر بکش بکش خوبه ! برگردم خونه میبینم کار کرده یا نکرده !
پ.ن.4:باور کن امشب خواب سوسک میبینم !
پ.ن.5:فکراینکه دیشب با این همه سوسک خوابیدم حالمو به هم میزنه !
موسیقی نوشت:آهنگ عشق اول از نیما رو خیلی دوست دارم ! گوش نواز و.... !کاری از رامین زمانی .... !
صبح حاضرمیشم...بابا بزرگم میاد دنبالم...آخه باید اظهارنامه ی مالیاتیش روپرکنه !همیشه این جور جاها من رو هم اگه باشم با خودش میبره !
میریم...وای...چه جای مردونه ایی بود این دارایی...!
دیشب درست نخوابیدم...خیلی خسته ام....یه جوریم امروزهمش !
دم ظهر یکی دوساعتی خونه ام...ولی باز باید برم...یه جایی...جایی که شایدیه روز ازش نوشتم...!
میشینم...حاج آقایی درباره ی ارزش ومقام روز پدر حرف میزنه...! همه گریه میکنن...ولی هنوز بغضم نمیشکنه...!
وسط حرفها بیژن عین همیشه مامان باباشو بغل میکنه ،دستاشون رو میبوسه ! ومن بغضم حجیم تر میشه...! چقدر بهش حسودی میکنم...آخه همیشه مامان باباش همراهش هستن...! باهم ... !
تو گرمای نزدیک پنجاه درجه ی شهر یه مسیری رو پیاده میرم...! و باخودم حرف میزنم...!
نمیدونم چرا این بغض لعنتی امروز دست از سرم برنمیداره !
شیطونه میگه برم به مامان زنگ بزنم...ولی میدونم پقی میزنم زیر گریه واون باز دلش هزارراه میره !
میرسم خونه !
وای...امروز کارت دانشگاه آزاد رو میدن...خدایا من نگرفتم ! چی کار کنم ... زنگ میزنم..میگه پنجشنبه هم میتونین بیایین بگیرین !
خوشحال میشم...!
زنگ میزنم به آبجی...باهاش حرف میزنم...!
از رو نمیره این بغض من !
خونه رو ساکت ساکت میکنم... !
میخواهم بخوابم...یعنی شاید با خوابیدن یه کم بهتر بشم !
به زور چشمام گرم میشه... !
یادم رفته موبایل رو خفه کنم....یه هو شروع میکنه به زنگ زدن...
برش میدارم...حوصله اش رو ندارم...قطع میکنم...ولی دیگه خوابم نمیبره... !
زنگ دررومیزنن...منتظر دایی بودم...ولی وقتی آیفون رو برمیدارم دخترخاله ام پشت در بود !
میاد بالا...!
میشینه...گلایه هاشروع میشه... !تو یه هفته اس اینجایی چرا خونه ی ما نیامدی...حوصله ی بحث ندارم...بهش میگم عزیز دلم حتماکار داشتم...مرض ندارم که نیام خونه تون !
براش خربزه میارم... !
دوتایی میخوریم ویه هو یادم میافته ساعت شیش خونه ی نوروز پورطبق معمول مولودیه...حاضرمیشم... با هم میریم... !
شروع میکنه از امام علی خوندن...وای...خدای من...چرا این بغض لعنتی نمیشکنه !
دیگه نمیتونم طاقت بیارم !
میام خونه !
میام نت !
میرم وبلاگ هدیه...!
وشروع میکنم به خوندن...همزمان دارم آهنگ مهستی هم گوش میدم!
شاید اگر دائم بودی کنارم...یه روز میدیدم که دوستت ندارم...میخواهم برم که تا ابد بمونم...سخته برای هردومون میدونم ...!
میرسم به این متن هدیه:
بابا آب داد...
بابا زندگی داد...
بابا قلبش را داد...
بابا گاهی حتی جان داد...
:
گقتم: من کوچیکه هستم...
کوچیکتم...
گفت: تو بزرگتری که!
رو شونه های بابایی که هستی...
بزرگتری که!
گفتم: خودت می گی...
وقتی رو شونه های بابایی هستم...
اینجوری که کوچیکم...
اصن همیشه کوچیکتم:)
گفت: همیشه این بالایی...
مثل پر سبک...
خودت متوجه نیستی...
:
همیشه تو قلبمی...
خیلی دوستت دارم...
خودت متوجه نیستی...
ترکید....خیلی حجیم تر از اونی من فکرشو میکردم ... !
پ.ن.1:دوست داشتم امروز منم بابا رو بغل کنم..ماچش کنم...کلی براش نقشه بریزم...کلی سورپرایزش کنم...ولی بابا نیست...! یعنی هست...جسمش نیست... ! بابا ...شاید آغوش من تا ابد در حسرت عشق بازی دختروپدرانه بمونه...ولی بابا...سایه ی مقدس حضورت اینقدر تو زندگیم جا داره که هیچ وقت با این حسرت عوضش نمیکنم ... بابا...روزت مبارک...!بابا منو بابت تموم بغض امروز ببخش...! امروز کاری رو کردم که تو دوست داشتی...!
پ.ن.2:روز پدرکه میشه ناخودآگاه یاد یه چیزهایی میافتم...یاد اینکه یه مرد چقدر میتونه بزرگ باشه... !یاد اینکه یه مرد چقدر میتونه مرد باشه ،با شهامت باشه،جثورباشه وباشرف باشه !... ویاد اینکه یه مرد چقدر کمیابه ! وشاید به همین دلیله که هیچ وقت مردهای ضعیف نظرم رو به خودشون جلب نکردن !
پ.ن3:تو زندگی از هیچ چیز جز سورپرایز کردن لذت نبردم...هدی جانم... مرسی که تو این راز بازی بزرگ کمکم کردی !
پ.ن.4:امروز روز تبریکه ! تبریک روز مرد ! این روز رو با تمام عظمتش به مردهای عظیمی همچون حسین جعفریان،احمدرضا توسلی،ومهدی صالح پور و سم،ودوستان خوبم سعید عامریوامیرارسلان خوب ومحمدروستایی،وبه امیرخوب ومهربونم که هرروز بهم میگه برو تهران آبجیتو تنها نذار،وبه یک مرد کوچک..مردی که هفده هجده سال بیشتر نداره..تپلی نمکیه وبه من میگه آبجی...به وحید مهربان...کسی که این روزها با تمام غرورش به خاطر یه سری مسائل چه کمک ها که به ما نکرد...وحید...میدونم تا آخرعمرت هم اینجارو نخواهی خوند...ولی وحید از تموم کمک های بی دریغت ممنونم...!ایشالله عروسی تمام مردهای فوق الذکر!
پ.ن5:پست قبلی بدجور منو به خودم آورد...از تمام کامنتهای با محبت شما دوستان ممنونم ! راستش یه فکری زد به کله ام !میخواهم این داستان رو فیلمش کنم !کارگردان سراغ دارید به شدت خوشحال میشم!
روزها من بخوام یا نخواهن میگذرن....! واین گذر خیلی حجیمه !
پ.ن.۱:از تمام دوستانی که تولد راحیل عزیزرو باحضورشون زیبا کردن بازم ممنونم...!
پ.ن.۲:سخته ولی ساده اس...واقعی ترین حالت ممکن بود...میشد رویایی هم باهاش برخورد کرد ولی مگه شوخی برداره ...! تویه ادامه ی مطلب بخونیدش...شاید برای شما هم جالب بود..اسمش رو میذارم ثانیه های شنی...!
پ.ن.۳:داره تموم میشه واقعا ... یعنی خدا دیگه آخرشه ... خدایا باورکنم ...!
پ.ن.۴:آخه مسلمون...دلم برات عین سگ تنگ شده...کی میایی؟!
پ.ن.۵:امروز داشتیم به هم میگفتیم...قیافه اش دیدنی میشه...مگه نه ؟! آخ که چقدر دوس دارم اونجا باشم !
پ.ن.۶:اگهی فوری:به یک عدد حمام عمومی بهداشتی نیازمندیم...از فرط خستگی روباز جلوی کولر خوابیده ایم بد جورونافرم وتشدید دار قلنج کرده ایم...میخواهیم حمام عمومی برویم تا هم بخار کنیم هم یک عدد دلاک حرفه ایی همچین درست ودر حد تیم ملی قلنجمان را بگیرد!....چی ؟؟ برم سونا؟؟برو بابا..این سوسول بازی ها چیه؟..هیچ کجای دنیا حموم عمومی نمیشه...!!
پ.ن.۷:کسی میدونه چرا اینقدر هوا تو ولایت ما افتضاح وگرم شده ... کولر سرویس شد !! (ببخشید البته ها )
پ.ن.۸:منو با یه بوسه...ببر تا سپیده...!
ادامه مطلب
امروز یه روزه خاصه...خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خاص....روزی که مال یه نفره...یه نفری که اولین بار تو کلاس کنکور باهاش آشنا شدم...خانومیت از چشماش میبارید...کلی دورادور دوستش داشتم...اولین بار ازم یه سوال زیست پرسید...منم جوابشو بلد نبودم...کم کم با هم دوست شدیم...یه هو با هم صمیمی شدیم...یه هو شدیم رفیق فابریک هم...یه هو شدیم پای ثابت خنده ها وگریه های همدیگه...یه هو شدیم شبیه ترین روح...یه هو شدیم همه چیز همدیگه...
امروز فقط روزتوئه...فقط روز توئی که یه هو آمدی وهیچ وقت نمیری از این قلب ما !
روز توئی که فقط تو بودی وقتی کسی نبود....فقط تو ...!
توئی که فقط بهم میگفتی سلام خانوم وزینی ومن چقدر خجالت میکشیدم ویه سال طول کشید تا ترکت دادم وتو بهم گفتی لیلا....!
امروز تولد یکی از عزیزترین و صمیمی ترین دوستهامه...یکی که برام دوست نیست...ابجیه...کسی که خودش میدونه چقدر دوستش دارم ....
امروز تولد یه عزیزه...
امروز تولد یه عشقه......
تولد راحیل عزیزم![]()
امروز همه باید بگن بخندن...همه باید شادی کنن...چون خدا امروز یه فرشته بهمون هدیه داد...
تقدیم به تو که بانوئی...تقدیم به تو که بی نظیری...تقدیم به تو که عاشقت شده ام ...
۱
۲
۳
امروز یه تولد به تمام عیاره...


خبر خبر....بیست ویک تیر بود که خدا به ماها یه نی نی کوچولو هدیه داد...مامان بابا اسم نی نی رو گذاشتن راحیل...

نی نی سفید وتپلی و بور بود...خوشگل خوشگل...

نی نی بزرگ شد....بزرگ وبزرگتر....خوشگل وخوشگل تر...

عاشق گلها بود....عاشق زندگی...آخه خودشم گله...

کم کم بزرگ شد...تا اینکه امروز بازم تولدشه...
تولد یه نی نی خوب خوب خوب خوب....تولد بیست سالگی بهترین راحیل دنیا...
حالاهم جشن تولد...
همه دعوتین...قدم همه هم رو همین چشمهای کورخودم...
نی نی ناز هنوز خوابه...اخه همش شبها بیداره وروزها میخوابه...

بچه ها هم دارن حاضرمیشن...
این هدیه وسارا هستن...

اینم حسین....این دفعه تیپ اسپرت زده ...

اینم بقیه ی بچه ها:

صبا واوس مهدی و احمدرضا وسم و محمدامین وحسن ومینا و سپیده ومریم وزهره و....خلاصه همه هستن...
برم راحیلو حاضر کنم بیارمش...

آ قربونش برم... نی نی ما از اولش خوش تیپ بود...الکی نگفتن که یه دختر دارم شاه نداره...تو خوشگلی تا نداره...![]()
آخ
یکی رو یادم رفت...
حنانه....![]()
حنانه داره راحیل رو بزک میکنه...آخه حنانه یه چیزهایی سرش میشه..

آقربونش برم...با چه دقتی داره راحیل رو خوشگل میکنه....
اینم محمده...داداش راحیل:

آمده تولد آبجیش ولی اینقدر خجالتیه که لپهاش گل انداختن !
خب ....
حالا همه بزنین برقصین....
امروز همه باید شاد باشن ها...
شاد شاد شاد...




ایول...آهان...
خوبه هنوز نصفه تون روزه اید....ایول...
ماشالله...قرش بده....کمرو میگم...
محکم تر...
دست دست دست دست ...
بادبادکها هم جشن رو شروع کنن...

نخور مهدی...نخور...روزه ایی مثلا ها !
احمدرضا .... ماشالله...اهان....صبا باید برقصه از هیچ کسی نترسه... صبا...بدو...
همه باید برقصن...همه باید جیغ بزنن...همه باید شادی کنن...
وااااااااااااااااااااااای چه روزیه امروز....عالی...
حالا نوبت کیک خانوم خانومهاست...

حالا
۱
۲
۳
واااااااااااااااای خدای من...راحیل...اینجورنه...با کله نرو تو کیک...

ای جانم...
حالا کادوها رو بیارید...زودباشید...
اینم کادوی من به تو...
یه شعر که فقط تقدیمش میکنم به ته که بهترینی...
بسیارند از تو بلند تر ، بلند تر
بسیارند از تو زلال تر ، زلال تر
بسیارند از تو زیبا تر ، زیبا تر
اما بانو تویی
از خیابان که میگذری
نگاه کسی را به دنبال نمی کشانی
کسی تاج بلورینت را نمیبیند
کسی بر فرش سرخ زرین زیر پایت
نگاهی نمی افکند
و زمانی که پدیدار میشوی
تمامی رودخانه ها به نغمه در می آیند
در تن من ،
زنگ ها آسمان را می لرزانند
و سرودی جهان را پر میکند
تنها تو و من ،
تنها تو ومن ، عشق من
به آن گوش می سپریم
گوش کن چگونه باد
چهار نعل می تازد
برای بردن من
با پیشانی ات بر پیشانی ام ،
با دهانت بر دهانم
تن مان گره خورده
به عشقی که ما را سر میکشد
بگذار باد بگذرد
و مرا با خود نبرد
بگذار باد بگذرد
با تاجی از کف دریا
بگذار مرا بخواند و مرا بجوید
زمانی که آرام آرام فرو میروم
در چشمان درشت تو ،
و تنها یک امشب
در آن ها آرام میگیرم ، عشق من
" پابلو نرودا "

دوستت دارم راحیل...به اندازه ی تموم لیلا وزینی گفتن هات...به اندازه ی تموم بهانه های عاشقی...به اندازه ی تموم تابلوهای نقاشی...به اندازه ی مامان...به اندازه ی هرچیزی که هیچ اندازه ایی نداره...
بچه ها از همه ممنونم...از همه ی همه ی همه ی شما ممنونم...
بازم تولدت مبارک عشق خوب من...
داشتم گوش میدادم...
رضا صادقی...بعد مدتها !
خدارو دوست دارم واسه اینکه تورو بهم داده...
خدارو دوست دارم واسه اینکه هواسش با منه...
خدارودوست دارم آخه همیشه لبخند میزنه...
خدارو دوست دارم واسه اینکه منو تو با همیم...
خدارو دوست دارم واسه اینکه میدونه ما عاشق همیم...
آره...خدایی، خدارو خیلی دوست دارم...
خدارو دوست دارم چون دوستهایی خوبی بهم داده...دوستهایی که حقیقت مجازی شون تو زندگی من واقعی تراز وجودمه !
خدارو برای داشتن دوستهایی به پاکی بچه گربه ها وبستنی ها وگیلاس ها وآب روان ها وشعر سهراب ها ممنونم...
دوستهایی که لازم نیست اسمی ازشون ببرم...بی هیچ اسم وشاره ایی خودشون خوب میدونن چقدر دوستشون دارم!
خداروبرای اینکه بعد مدتها خودش آرومم میکنه وکمکم میکنه یه شب آروم بخوابم دوست دارم...
خدا رو برای این همه صبری که بهم میده دوست دارم...
خدارو برای اینکه هیچ کسی رو فراموش نمیکنه دوست دارم...
خدارو برای آغوش گرمش ممنونم...
دیشب من تو بغل خدا خوابیدم...بغل خود خود خدا...
وصبح از عطر حضورش مست بودم...
ومن باز باخودم خوندم:
باز امشب مستم...باز میلرزد دلم دستم...بازگویی در جهان دیگری هستم...!
پی نوشت1:این روزها دوستهایی به پاکی آب وبه وسعت عشق کنارم بودن...اسم نمیبرم ... هرکی خودش میدونه که چقدر کمکم کرد...همه ... همه...خیلی ها...حتی کسائی که فکرنمیکردم ناراحتی وشادی لیلا وزینی اینقدر براشون اهمیت داشته باشه...ممنونم ! وگاهی زبان آدم از تشکر از عزیزانش قاصره .... !
پی نوشت 2:اوس میتی معمار برامون تو وبش طنز نوشته .... درباره ی دیوانگی ماهم نوشته....ازش ممنونم...اوس میتی ...تو جز افراد پی نوشت یکی هام هستی ها...از توهم ممنونم !
پی نوشت ۳:راهه های باریک عمر از مرز ده هزار بازدید گذشت...ازهمه تون ممنونم...
پی نوشت ۴:اینجامابرای شما مینویسیم.. توسط احمدرضا توسلی به روز شد !

کسی که دوستش داریم ما را دوست ندارد، کسی که دوستمان دارد ما او را دوست نداریم و کسی که هم ما دوستش داریم و هم او دست تقدریر باعث جدایی میشود....
دکتر شریعتی ..
واینکه:خنک آن قمار باز که بباخت آنچه بودش..بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر !
وتشکر:خندوندن من وقتی ناراحتم خیلی سخته ... خیلی ... ممنونم که هم منو خندوندی وهم منو برگردوندی ...
آهنگین:آهنگ آقای رارنده...آقای رارنده...یالا بزن تودندنه...بروبه سمت تهرون...میخواهم برم تلویزیون،کلاه قرمزی رو دانلود کردم...دارم گوشش میدم هی...داره سعی میکنه بهم دومتر لب قرمز خوشگل تزریق کنه ... ومنو یاد پسرخاله ایی میندازه که قدر تموم نون بربری وخامه های داغ دم صبح معرفت داره ....و من عاشقشم....
مخصوص:گاهی زندگی آدمها اینقدر شلوغ پلوغ میشه که ناخواسته کسایی که دوستشون دارن ودوستشون داریم رو ناراحت میکنن...این یک معذرت خواهی رسمی از تو بود....شاید این روزها باید قدر تمام کارتونهای دنیا دیوانه ی یک نفر بود...!
برای خدا:خدایا....دیروز وقتی مهدی بهم گفت امروز روزه اس...گفتم چرا؟ گفت امروز روز اول ماه رجبه...کلی حسرت خوردم وناراحت شدم...خدایا یادته پارسال...وای...دوسال پیش چی؟ یادته ؟دوستهای خوبم....تواین روزهای عزیز خدا ماروهم از دعای خیر خودتون بی نصیب نکنید...برای برادری خاص هم دعا کنید...ممنونم...!
ذوق زده:چقدر رنگارنگ نوشتن اینجا سرذوقم میاره .... !

قابل توجه خوانندگان محترم وبلاگ راهه های باریک عمر!
راهه های باریک عمر به زودی توسط عنصر مجهول الهویه ومعلوم الحالی هک خواهد شد !
پیشاپیش از دست دادن این وب را به خود ودوستداران راهه های باریک عمر تسلیت میگویم!
به همین سادگی....
اعصابم خورد شد وقتی راحیل پشت تلفن بهم گفت که وبش هک شده ! بعد از حنانه نوبت راحیل بود وطبق نتیجه اخلاقی حاصله وب هک شده ی بعدی راهه های باریک عمر خواهد بود !
فقط میگم اونی که داره همین جوری اعصاب مارو تواین اوضاع قاراش میش میرزه به هم فقط یه موجود کثیف وباعرض معذرت کاملا بی شعور و بی فرهنگه !
حالا هم اگر باز حرصت درآمده ... به جهنم ... بیا اینم هک کن ... ولی مطمئن باش من عین راحیل وحنانه ساکت نخواهم نشست ! دعا میکنم که این طرفا پیدات نشه !
این پستم زدم که اگه یه روزی وبمو هک کردی خیلی دلم نسوزه...؟! کارخودمو راحت تر کردم !حالا هم برو به جهنم !
دوستان خوبم..پیشاپیش معذرت میخواهم اگر بی ادبی کردم...بدجورکفری شده بودم !
پی نوشت:ببخشیدها .... ببخشیدها .... ولی گندبزنن به این زندگی...!
از سر عادت :اینجامابرای شما مینویسیم... توسط لیلاوزینی به روز شد !
هپلی هپو: شیشصد بار پست حالم به هم میخوره از فرشته های الکی رو خوندم ... دیگه حالم داره به هم میخوره !
شروع میکنه به حرف زدن...دستم رو میبرم جلو ولباش رو با انگشت هام نگه میدارم...میخنده...اینقدر میخنده که از زور خنده اش لباش از هم باز میشه ومن دستمو ول میکنم...!
میگه خب بگو حرف نزن...چرا اینجوری میکنی...!
یه کم مکث میکنم...میگم نه،ببخشید...حرف بزن...تا خود صبح به حرفهات گوش میدم...!
میگی برو بابا... همش خودتو لوس میکنی!؟
بدون اینکه نیگاهم کنی من بغض میکنم...
یه هو برمیگردی ...
با انگشتات لبام رو میگیری...اززور خنده لبام از هم باز میشه !

پی نوشت 1:وقتی فکرمیکنم من با تو چه کردم وتو با من چه ... !
پی نوشت2:خوابم نمیره ... چندروزه اینجورشدم ... دم صبح خوابم میره وهشت ،هشت ونیم بیدار میشم! حوصله ندارم...شاید معتاد شدم!![]()
پی نوشت3:همین یه تیکه شو خیلی دوست دارم: "قدر آغوش منی...نه زیادی ،نه کمی ..."![]()
پی نوشت4:حتما کلی بهم خندیدی..آخه دقیقا عین کرولال ها شده بودم !
امان از دست این ایرانسل!
پی نوشت 5: جرئت داری یه بار دیگه نذرکن ... این یه تهدید کاملا جدیه !
پی نوشت6: آقا من بلال هوس کردم ... اونم یه هو ... !![]()
توایوون روصندلی چوبی آروم میشینم،سرموآروم تکیه میدم به عقب ... به سقف آسمون نیگاه میکنم...یه عالمه گنجیشک داره...با نگاهم هرکدومو دنبال میکنم تا ببینم هرکدوم کجامیرن؟
دوتاشون میشنن لبه ی دیوار...حواسم رو به خودشون جمع میکنن...آروم آروم میرم میشینم لب حوض...دارم انعکاس نورخورشید رو رویه موهام میبینم...کلی ذوق زده شدم...وقتی خورشید به موهام میتابه ومن عکسش رو از تو آب میبینم موهام همون رنگی میشه که من همیشه عاشقشم!
یه هو اون دوتا گنجیشک میان میشنن کنارحوض...نوکشون رومیکنن تو آب...از فرورفتن نوکشون،یه موج آروم وریز رویه آب به جریان میافته...میخواهم آروم دستم رو دراز کنم تا اون تیکه نون رو هم بذارم جلوشون تابخورن...ولی میدونم با کوچیکترین حرکت من میپرن...همین جور نیگاهشون میکنم...یه هو به خودم میام...کنترل تلوزیون تودستمه...طبقه ی نهم یک آسمان خراشم...!
پی نوشت:امشب میخواهم مست بشم...عاشق یک دست بشم...بدون تو نیست بودم...امشب میخواهم هست بشم !
گفت: خيلی میترسم.
گفتم: چرا؟
گفت: چون از ته دل خوشحالم. اين جور خوشحالی ترسناكه.
گفتم: آخه چرا؟
گفت: وقتی آدم اين جور خوشحال باشه، سرنوشت آماده س چيزی رو از آدم بگيره.
.
.
.
روزی که توپست چشمانم تو دومین کامنت ،حسین جعفریان اینو برام نوشت رفتم تو فکر...پائین کامنتش جواب دادم :هنوزدارم رو این بخش آخرفکرمیکنم !
باورش سخته ... ولی این دیالوگ فیلم بادبادک باز تموم بادبادک نوشتهای منو ترکوند!
پی نوشت:کنکور سخت بود ... ولی وحشتناک نبود ... فقط چون شبش به دلیل حمله ی دوسوسک نخوابیده بودم خوابم میامدولی شیوه ی سنگ سرد درمانی +سوزن درمانی حسابی خواب رو کله ام مینداخت!
تشکرنامه1:حنانه ی عزیزم،ازاینکه بعد کنکوردنبالم اومدی ازت واقعا ممنونم...حالا که دارم فکرمیکنم میبینم کلی این حرکتت درآرامش روانی من تاثیرداشت ... ازت ممنونم ... این فقط یک تشکر نیست ... به اندازه ی همون چهارصد تومنی که مهمونت کردم برام ارزش داشت ... ! بازم ممنون...
تشکرنامه ی 2:وباز هم از همه ی دوستانی که این مدت تنهام نذاشتن وکلی بهم روحیه دادن واقعا ممنونم ...اسم افراد خاصی رونمیبرم،چون میترسم با جااوفتادن حتی یک اسم کلی شرمنده بشم...فقط میگم واقعا ازهمه ی شما ممنونم .
بادبادک قهوه ايي:فروردين ماه تولد يه بنده خدايي بود،براش کادو تولد گرفتيم...امروز چندمه؟؟ هنوز بهش ندادم!! جالب اينه که خونه شون چهارتا در اون ور تر از خونه ي ماست!
بادبادک سبز: واي واي...نميدوني چقدر کيف داره...10روز تو خونه تنهاي تنهاي باشي...هروقت دلت خواست بخوري،بخوابي،بخندي،گريه کني...اوه اوه..فکرشون بکن...چهارروز ظرف نشوري،حتي جات رو هم جمع نکني...آشغال بيرون نذاري،نري هي نون بخري...فقط يه بار بري يه کيلو قارچ بخري،هرروز دويست وپنجاه گرمش رو براي هر وعده سرخ کني،با نون وسس فرانسوي بخوري...سرساعت هشت شبم يه چايي براي خودت دم کني...تازه...تا ساعت سه وچهارصبح با کوچکترين صدايي عين ...بترسي،خوابت نبره...دم صبح چشمات رو هم بياد،از ساعت هشت صبحم مستاجر بي ملاحظه صداي آهنگش رو زياد کنه وچشمات رو هم نرفته بيدارت کنه ...چه فاز ميده دنياي تک وتنهايي!
بادبادک زرد:يه راز بزرگ رو تو دلم نگه داشتم...شيش صدبار نزديک بودسوتي بودم وکلي همه چي رو به هم بريزم...ولي...خدايي راز داري خيلي سخته ها!
بادبادک آبی:مامان قبل اينکه بره ،رفت برام يه بسته سوهان،دوتا ويفر موزي،پونزده تا نون،يه بسته پنير،يه ظرف ماست،سه تا بستني،نيم کيلو هويج،ويه کيلو خيار خريد...فقط من ربط اينها رو به هم ندونستم...من دلم فقط نيم کيلو گيلاس شيرين ويه ظرف 700تومني فالوده ي ،تازه اونم فالوده ايي که دم شازده ناصرميفروشن ميخواست! منم درعوض رفتم براش يه مانتو سبز مغز پسته ايي با گلهاي ريز ريز زرد ونارنجي خريدم...
بادبادک قرمز:پنج شنبه ،جمعه خيرسرم کنکوردارم...تورو جان عزيزت...تورو سرجدت...تورو به همين چارديواري نتي...دعام کنيد...بد دارم معروف ميشم به همت عالي وپشت کنکورماني...اگرامسالم بمونم همه ديگه بهم ميگن:سه ساله گوساله...راستي براي احمدرضا وراحيلم دعا کنيد...
بادبادک بنفش:اينقده موهاي لخت صاف دوست دارم،گاهي موهايي بلند با فردرشت رو هم دوست دارم...ولي موهايي که خودبه خود برق ميزنن رو خيلي دوست دارم...کسي ميدونه اين برق موها رو کجاميفروشن!
بادبادک سفيد:کلا تيريپ بيخيالي طي ميکنم هااااااا...! دنيايي داره اين عالم تجرد تنهايي...حالا فهميدم چرا بعضي ها هيچ رقمه زيربار تاهل نميرن..!
بادبادک صورتی:از صبح بی حس بودم...حوصله نداشتم ...تا اینکه دم عصر دیگه واقعا قاطی کردم ! خیلی چیزهایی که این روزها منتظرشون بودم اتفاق نیافتادن ! تمومشون انرژی این روزهایم بودند...ولی...بیخیال...تازه اعصابم اومده سرجاش!
بادبادک نارنجی: "س" جان..! خدابگم چی کارت کنه...تموم امیدم این بود که امروز آبجیم میاد پیشم ازاین حس وحال درمیام...براش شام پخته بودم...براش خرید کرده بودم...واقعا تموم انرژیم رو گرفتی !
بادبادک طوسی:این چندروز همش منتظر این قطعی برق تو تنهایی ایم بودم...امشب اتفاق اوفتاد ! واقعا ترسناک ووحشتناک بود !مجبور شدم برم پاچه خواری دختر همسایه تا دیگه نترسم !
رنگین کمان بادبادکی من:از تمام دوستان عزیزی که در پست قاب عکس نسبت به من وخانوده ام لطف داشتند ممنونم...براتون آرزوی روزهای رنگین کمانی دارم ! واز تمام دوستانی که نگران کنکورم بودند وکنارم بودند وهرجورشده باهام همدلی میکردند ممنونم !
خاص نوشت : کاش فقط فکرمیکردی...رویه تو خیلی حساب میکردم ...! وبازم من پشت دستمو داغ کردم !
خیلی جدی نیست...تا ساعتی دیگر دراوج عصبانیت واسترس به روز خواهم کرد!
![]()
![]()
![]()
هجده نوزده سالت بود،دختربزرگ حاجي بودي،حاجي براي خودش دبه دبه وکب کبه ايي داشت...براي خودش برو وبيايي داشت...ميخواست اولين دخترش را شوهر بدهد،مردروياهايت آمد،نه با اسب سپيد ونه با کفش هاي بلورين...وقتي آمد،فقط يک ساک لباس دستش بود،ولي گفت که خودش را وقف تو خواهد کرد!
تو شدي عروس خوب بابا...شدي پدرومادروخواهروبرادر دوراز وطن بابا،گذشت،خدااولين هديه اش را به شما داد...دختري که شبها تا صبح گريه ميکرد وبابا هميشه براي خواباندن يک دانه دخترش تا صبح راه ميرفت...براي دختر لباسهاي رنگي رنگي ميخريد،هرروز عصر سوار موتورش ميکرد و دخترش را به گردش عصرگاهي ميبرد.
طبل جنگ را زدند وبابا عازم شد...
توراضي نبودي...خودت ميگفتي که چند بار کارت اعزامش رو پاره کردي که نرود ...ولي بابا بدون کارت هم ميرفت!
بابا وقتي براي مرخصي مي آمد ،دوستان غير ايراني ايش را به خانه دعوت ميکرد،به مامان ميگفت اينها خيلي وقت است غذاي خانگي نخورده اند...
مامان ميگويد تمام حقوقش خرج مهمان داري هايمان ميشد وخدا خودش باقي خرج ها را ميرساند.
گذشت..
نوبت اعزامت بود،اوايل خردادماه،خبردارشدي که فرزندي ديگردرراه داري،وصيت نامه ات رانوشتي،وصيت کردي اگر فرزندت پسربود نامش را محمدرضا واگردخترشدليلا بناميدش...
رفتي...
بعدازيک ماه خبرآوردند که ديگر عزيز خانه ي ما نمي آيد...دوم تيرماه سال شصت وشش...خبرآوردند عزيز شهيد شده است...
مامان شکست...مامان هرروزوهرشب با عکسهايت ميگريست،همه ميگفتند اينقدرغصه نخور...مراقب خودت باش...چهار پنج ماه ديگر فارق ميشوي...حداقل مراقب کودکت باش...ولي اين درد هجران وجدايي براي مامان اينقدر بزرگ بود که مامان رو از خواب وخوراک زندگي بياندازد...
مامان ماند وطبقه ي بالاي خانه ي پدرش ودختري در آغوش ودختري که تولدش را انتظار ميکشيد...
ليلايش به دنيا آمد...
ميگويد وقتي به دنيا آمدم بلند بلند گريه ميکردي،همه ميگفتند :طفلي ،حتما بچه اش مرده به دنيا آمده که اينجورگريه ميکند...ولي مادر گريه ميکرد...گريه ميکرد چون نميدانست بي عزيزش چگونه دخترانش رو بزرگ کند...مامان دلش حضور بابا را ميخواست...ولي بابا رفته بود پيش خدا...بابا پيش خدا بود...
گذشت...
هيچ وقت دوم تيرهاي عمرم را دوست نداشتم...دوم تيرهايي که عزيز نديده مان را از ما گرفت...وامروز بيست ويک سال است که دوم تيرهايمان بي عزيزاست...بي باباي خوب قصه ها وغصه ها ...
ومن امسال براي اولين بار تنهاترين دوم تيرعمرم را تجربه ميکنم...

ودو روز ديگر روز مادراست...
واين متن را تقديم ميکنم به مادر خوبم وتمام مادرهاي خوب دنيا:
چهارسال پيش وقتي عليرضا به دنيا آمد...وقتي درد فارق شدن زندايي را ديدم...ازاينکه اين همه درد به دردهايت افزودم از خودم خجالت ميکشيدم.
مامان...
امروز من بزرگ شده ام...روياهايم براي هم قد بودن با تو به تحقق رسيد...درست هم قد تو شدم....ولي من قد نکشيدم...اين تو بودي که خميده شدي...
امروز هرکسي من را ميبيند ميگويد چقدر شبيه مادرهستي...مخصوصا چشمهايت ومن چقدر افتخارميکنم که چشمهايم شبيه توست...
امروز من براي خود ميچرخم وميگردم وشايد گاهي يادم برود که تمام جانم از شيره ي جان تو بود...
امروز تو شکسته شدي وصورتت پراز چين وچروک شده ... ومن تازه دارم به بيست سالگيم لبخند ميزنم...
امروز من تشنه ي اينم که کنارت بنشينم وسررويه زانوهايت بگذارم وتو برايم لالايي بخواني......
امروز دلم يک دسته گل ميخواهد که به تو تقديم کنم وبعد درعوض مرا محکم بغل کني وباهم از سرعشق گريه کنيم...
امروز دلم ميخواهد تمام پول توجيبي هاي لواشک وپفک نخريده ام را رويه هم بگذارم وبرايت آن سرويس طلايي که در مغازه ي آقاي رسولي خودنمايي ميکند بخرم!
امروز دلم ميخواهد کنارت رويه دارقالي بنشينم وتو آرام آرام تاروپودهارا با آن ريتم مخصوص حالت دارو آهنگينت به هم ببافي وبرايم "دنيايالان دنيا دو" را بخواني...
امروز دلم ميخواهد آن لباس سبزي که توبرايم دوختي را بپوشم...وياد اين ميافتم که چندسال پيش براي خرجي زندگي تو تا خود صبح خياطي ميکردي ومدتي بعد ديسک گردن گرفتي...ومن هنوز شرمنده ي دردهاي توام...
امروز دلم ميخواهد دستانت راکه گذرزمان چين چينش کرده را ببوسم ودردست بگيرم وباهم برويم بيرون وبرويم همان بستني فروشي هميشگي وتو يک بستني بخري ومن ويک بستني ويک فالوده وتو هي به فالوده ي من ناخونک بزني...
امروز دلم ميخواهد تمام خانه ايي که خشت به خشتش را تو رويه هم نهادي برايت وجب به وجب گل مريم وياس بچسبانم ...
امروز دلم ميخواهد بروم وبه آن مرباهاي رنگ وارنگي که درست کردنش فقط کارتوست پاتک بزنم وتوبراي اينکه ديگر همه ي مرباهارو دست دستي نکنم بري وبراي يخچال قفل بخري ومن جاي کليدش را ياد بگيرم وشبها وقتي تو خوابيدي باز سروقتشان بروم...
امروز دلم ميخواهد تا خود صبح بيداربمانم...تو بخوابي ومن تا خود صبح فقط صورتت را نگاه کنم...گاهي ازاينکه حالت چشمانت وخنده هايت را فراموش کنم ميترسم...
ميخواهم هرچي غم است از تو دورکنم...ميخواهم تا خود آخر دنيا دانه دانه هاي چروک هاي صورتت را هم باز کنم وباهر باز کردني دستمزدم رااز تو يک بوسه ويک لبخند بگيرم....
امروز توبرايم بهترين مادررويه زميني...مادري که تمام شادي اش براي ما بود و غمها همه تنها در دل خودش...
امروز وقتي ميبينم مادرم نميتواند يکي دوکيلو ميوه ايي که خريده را بلند کند...وقتي شبها ازپادرد تا صبح بيدارميماند...!
مامان...
امروز روز توئه...فقط روز تو...امروز رفتم برات يه مانتو سبزخريدم...آخه رنگ سبز به تو خيلي مياد...آخه تو يه فرشته ايي...به بالهاي سفيدت رنگ سبز خيلي مياد...مامان...امروز من سرمو ميگيرم بالاو ازافتخاراتم ميگم...ولي مامان،هيچ وقت يادم نميره من همون ليلايي هستم که به مقنعه ميگفت،نقنقه...مامان...مامان سفيدِ،چشم عسلي ِلب غنچه ايي من...ماماني که تموم جووني هات روبه پامون ريختي...مامان صبورمن...تمام بهانه هاي من براي عاشقي...تموم دليل صبوري کردنهام...تموم اميد خنده هام...توروبه اندازه ي تک تک لحظات هستيم دوست دارم وميپرستم...
دوستت دارم عشق من...
اين يک خواهش است:دوروز ديگر روز مادراست...بچه که بودم هميشه ميگفتم چي براي مامان بخرم...خيلي فکرميکردم...ولي حالا ديگه فکرنميکنم...بي هيچ معطلي براش يه شاخه گل ميخرم،زنگ درروميزنم،گل رو پشتم پنهون ميکنم،ازپله ها ميرم بالا...ميپرم پشت سرمامان و گل روبهش ميدم وبغلش ميکنم وميگم مامان دوستت دارم...مامان روزت مبارک...هيچ وقت براي تشکرديرنيست...ازاينکه مامانتون رو محکم بغل کنيد وبهش بگيد دوستش داريد هيچ وقت خجالت نکشيد...فقط تصورکنيد که شما همين يک لحظه رو براي تشکر وعاشقي داريد...فقط به افرادي فکرکنيد که تمام آرزوشون اينه که مادر رو باز درآغوش بگيرن ولي ....
پي نوشت۱:امروز روز زن هم است...من اين روز بزرگ رو به زنان کوچک زندگيم تبريک ميگم...به هديه ي عزيز،سوسن جعفري عزيزم ونگار سليماني دوست داشتني ،به راحيل مهربان،به صباي صبور،به حنانه ي شيطان،به خواهرعزيزم،به مينا،آبجي سميه ،زهره،ايلگار،نجمه،نازنين،مريم،سوده،کيميا وفاطمه وتموم خانومهاي محترم وخوبي که ازوبم ديدن ميکنند يا حتي منو نميشناسند..ببخشيد اگر کسي از قلم اوفتاد...
پی نوشت۲:دایی وزندایی مهربانم...علیرضا وامیر کوچولو وشیطانم...خوبی های بی دریغتان راهیچ وقت فراموش نمیکنم...
پی نوشت۳:روز مادررا به مادرهای عزیزی که دستشان از این دنیا کوتاه است تبریک میگویم...بی شک آمروز مهمانی آنها در وعده گاهشان در بهشت کنار بانوی خوبی ها...بانوی آب وآینه...حضرت زهرا(س)است...روحشان شاد ویادشان گرامی...صلوات...
پی نوشت ۴:اینجامابرای شما مینویسیم...به روز شد !
