تبليغاتX
راهه های باریک عمر

 
چرا یه هوهمه چی اینقدر خوب ازهم پاشید...چقدر قشنگ تموم خنده هامون تبدیل به گریه شد..چقدر قشنگ خونه ات رو ازتو گرفتن...چقدر قشنگ تمام خصوصی هات تسخیرشد!!
چقدر چشمت شور بود...قدمت نحس بود...
همه چیز خیلی خوب نابود شد...یه زلزله ی هشت ریشتر...شایدم یه سونامی به تمام عیار...
چقدر خوب آرامش دوسه روزه مون زیر آوار له شد!!
دیگه واقعا حالم داره از همه چی به هم میخوره!!
لعنت به تو که چشمت دوروز خوشی مون رو ندید...حالا خیالت راحت...همه چیز از هم پاشیده...همه مون تو بد بختی اوفتادیم...همه مون گرفتارشدیم...!
یکی رو کشتن...یکی رو زنده زنده خاک کردن...یکی هم خودش رو کشت...در عجبم چرا من زنده ام...!
خیالت راحت که دیگه لبهامون نمیخنده...خیالت راحت که بدبختی به سرمون اوفتاد که حالا حالاها باید براش سیاه بپوشیم...
از تو واون همه حسرت لعنتیت متنفرم...
ازتموم آرزوهات متنفرم...
از تمام عاشقی هات متنفرم...
ازتو که به هیچ چیز احترام نذاشتی متنفرم...
لعنتی، فقط از تو متنفرم!!
نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 19:43 | لینک  | 

سلام...

عشق کوچولوئه من...به اندازه ی تمام بهانه ی دنیا برایه عاشقی، دوستت دارم...

پ.ن.۱:اینجامابرای شما مینویسیم...توسط بنده به روز شد!!

پ.ن.۲:هرکسی از ظن خود شد یارمن...!!

پ.ن۳:باعرض کلی ارادت خدمت تک تک شما بازدیدکننده هاوبلاگرهای عزیز،میخواستم ازتون یه خواهشی بکنم،دوستانی که وب مارو مورد لطف وبازدیدخودشون قراردادن،وبه قولی مشتری ما هستن،ازشون خواهش میکنم که اسم وب مارو دروبلاگهای دوستان در وبلاگهای خود قراردهند تا از به روز شدن ما خبردارشوند،راستش صدا کردن حدودصدنفربرای هربه روز رسانی کمی سخته..! بازم ازهمتون برای اینکه راهه های باریک عمررو مورد لطف خودتون قراردادید ممنونم...

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 13:12 | لینک  | 

سلام...

این روزها ننوشتن تک تک بچه ها ناراحتم میکنه ولی فقط فکرکردن به اینکه همه شون یه روز برمیگردن آرومم میکنه..میخواستم جلوشون رو بگیرم ولی دیدم همیشه نباید جلویه هررودخونه ایی سد زد...خواستم رودی که پیشم بود بره وبره تا راهش رو پیدا کنه...مطمئنم که روزی که برسه به دریا ماهی ها رو میفرسته سراغم تا برم پیشش...فقط این ماهی های قرمزی که قراره ببینمشون آرومم میکنه و نمیذاره سد باشم...ولی رفیق یادت نره دریا بشی...منتظر دریام...

پی نوشت۱:یه خبر خوش به هم ولایتی های عزیز...از فردا تا مدت دوهفته میام ولایت...

پی نوشت۲:گند زدم به آزمون...امسالم عین پارسال...

پی نوشت۳:دوستان عزیز...یه چیز میگم فقط بینی وبین الله راستش روبگید...بچه ها کی نظر سنجی منو ترکونده..!!واقعا وقتی امروز دیدم اینقدر نجومی با هر رفرش زدن من داره آمارش تغییر میکنه از تعجب فکم به شصت پام چسبیده بود...! خواهش میکنم هرکسی این کارروبرام کرد برام خصوصی بزنه وخودشو معرفی کنه...حداقل ازش تشکر کنم...!!

پی نوشت۴:یه کم زیادی زندگیم شلوغ پلوغ شده...ولی...! بچه ها من میخوابم زنگ تفریح رو که زدن بیدارم کنید...

پی نوشت۵:بارون امروز چه حالی داد...!

پی نوشت6:بچه هایی که این روزها بهشون قول میدم..هرقولی...ودارم بد قول میشم...ببخشید تاخیردارم..به پی نوشت 4ببخشید منو...

پی نوشت 7:حنانه هم نمایشگاه نامه اش رونوشت...!!

پی نوشت۸:اینجامابرای شما مینویسیم به روز شد...!

پی نوشت۹:بچه ها قاشق هام رو کدومتون بردید خونه تون...!! تو بساط من قاشقی نبود...!!

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 23:10 | لینک  | 


پدرخوانده عزیزمن رو به یه بازی دعوت کردن که این بازی ازمن میپرسه دلیل اصلی برای ایجاد وبلاگ برای من چی بود ؟
راستش من اون اول اول،فقط وفقط به خاطریه نفر که باتمام وجودم دوستش داشتم شروع کردم...برایه اینکه منو گم نکنه...!
هنوزم خیلی وقتها براش مینویسم واین نوشتن خیلی آرومم میکنه.
من الگوم تو دنیای وب نویسی سعید عامری بود...راستی سعید عامری کسی بود که راهه های باریک عمرروبرایه وبلاگم انتخاب کرد...ازش یه دنیا ممنونم...سعید...ما هرچی هم بشیم بازم شاگردتنبل کلاس شما هستیم...واقعا اینجاازت بابت تموم زحمتهایی که برایه بلاگرشدن من کشیدی ممنونم.

پی نوشت1:خوب میدونم هیچ خطی ازاینهایی که من مینویسم نخوندی..ولی بدون بخونی یا نخونی..من همیشه به یادت هستم..من هنوز بانوی سبز پوش رویادمه..هنوزایل من،بخارایه من،شادباش ودیرزی یادمه..من هنوز خط به خط فالهای حافظمون یادمه..من هنوز تموم دوستت دارم نگفتن هات رویادمه..من هنوز تمام ساعتهای بیدارموندن هامون رویادمه..من هنوز صدای قلبم رویادمه..آره...من خیلی چیزها یادمه..شاید باورت نشه بهت بگم من هنوز منتظرتم بااینکه میدونم هیچ وقت برنمیگردی...من حتی این انتظارروبا تمام وسعتش یادمه...


پی نوشت2:حرفهای مردم این روزها بی ارزش ترین بخش زندگیم است.


پی نوشت3:نمایشگاه گردی رودرادامه ی مطلب بخوانید..

پی نوشت۴:من هم مهدی صالح پور وسم واحمدرضاتوسلی رو به این بازی دعوت میکنم...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 19:49 | لینک  | 

 

حرف دلم:گاهي وقتها يه مرد بايد اونقدر بزرگ که بتونه اعتراف کنه که چقدر کوچيکه..!


پي نوشت۱:دوديروزپیش توسط رندتبریزی عزيز خبردار شدم که سوسن جعفری عزيز ديگر دروبلاگ چيزي نخواهند نوشت واين خبر بدترين ودردناک ترين وناراحت کننده ترين خبري بود که شنيدم...سوسن عزيزپيغامي هم برايه من داشت که خيلي برام ارزشمند بود ... به خيلي دلايل شخصي ... واونم اين بود که:هرگز در قلبت را براي هيچ مردي باز نکن....
سوسن عزيز...ما بي صبرانه بازگشتت روبه انتظارنشسته ايم....مطمئن باش که فقط حضورتو مراآفريد آنکه دوستم داشت را معني ميکنه...پس ماروتنها نذار...

پی نوشت۲:وقتی براش آهنگ ترکی میذارم کلی ذوق میکنه،چشماش میخنده،ولپهاش گل میندازه وبعداین همه سال بازم خجالت میکشه..!


 پی نوشت۳:اینجامابرای شما مینویسیم  به روز شد....

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 10:52 | لینک  | 

سلام

این پست قراربود یک ماه پیش درچنین روزی صادر بشه...اینکه چرا نشد و... روبذارید به حساب اینکه میخواستم سورپرایزکنم...بااین مطلب شروع میکنم که ادمها دلیل های مختلفی برایه شاد شدن وشاد موندن دارند...گاهی این بهانه ها کمرنگ میشه...چه خوبه که من وتو با یه مدادشادی های دیگران روپررنگ کنیم که یه روز هم اونی که رنگ به شادی ما میپاشه برامون بهترین ها روبخواهد...

راستش توچندتا وب وقتی دیدم تبریک تولد دوستان روگفته بودی براشون آرزوکرده بودی که کاش روزتولدتون رودرک کنید...نه مثل من..کلی دلم غصه گرفت وقتی اینها رومیخوندم ...تااینکه تصمیم گرفتم من برات یه تولد بگیرم..آره مال تو دیگه..مال تو آبجی گلم...هدیه ی عزیزم...واسه تو که خیلی وقتها که من انرژیم ته کشیده بود،اومدی وعین یه نی نی کوچولو قلقلکم کردی وکلی منو خندوندی...میدونی..خیلی وقتها حسرت میخورم .. به خاطرخیلی چیزها..ولی خوب بودن تو تموم این حسرت منو پرکرده...یادمه یه بار بهت گفتم هدیه ی خوب خدا...واقعا هم بهترین هدیه ی خدابودی مال من..تنهاکسی که دوست دارم بلند بلند لی لی صدام کنه..تنهاکسی که صداش کلی سرذوقم میاره...تنهاکسی که ...آبجی گلم...میخواهم ازاون حرفها بزنم...بگم مخلصیم...بگم روح منی هدیه..بت شکنی هدیه..آخ..پاتو آروم تر بذار..آجی لی لی له شد زیرپات...ولی نمیگم...چون توهمش غصه میخوری میگی من ازاینها بلدنیستم ومن نمیخواهم آجی گلم حتی یه دونه غصه تو دلش باشه..

حالا امروز لی لی میخواهد برات تولد بگیره....تولد یه ماهگی...میدونی آجی تاریخ تولد یه نماده،یه نماد یه به یادت باشن..که یادشون باشی...تو۳۶۵روزسال هرروزش میتونه تولدت بشه...میتونی هرروزی که دلت خواست برایه خودت تولد بگیری...بگی ..بخندی..شاد باشی...

حالا...۱...۲...۳...بچه ها همگی دعوتین به تولد یه ماهگی هدیه کوچولو...همه میتونن بیان...تازه...مهمونی مختلطه...

                                             

 

                

هدیه خانوم همش یه ماهشه...شاید وقتی بزرگ  شد یادش بره که برایه یه ماهگیش تولد گرفتیم ..ولی ازش عکس میگیرم که یادش نره...که وقتی بزرگ شد نشون نی نی هاش بده...

ااااااااااا زشته...نگاهش نکنید ببرم لباس بپوشه...

آهان...حالا شد...حالا همه میتونن بیان لپش روبکشن...ماچش کنن...بوسش کنن...فقط آروم...دردش نیاد آجی هدیه ی من...زودباشین...من تولد الکی نگرفتم ها...بیایید وسط برقصید براش...

اول از همه پدرخوانده..زودباش...پاشو...محمدامین تو هم بلند شو...نجمه...سپیده..راحیل...صبا...حنانه..همه تون بلند شید...نی نی کوچولو...وای...چه قشنگ میرقصید..حسین دماغت روبکش بالا...مهدی...خیلی زشته...فقط داری میخوری...پاشو ببینم ...پاشو یه تکونی به خودت بده...پس فردا تولد خودتم میشه..وایسا...سم..ایول..ناقلانگفته بودی اینقدر قشنگ بلدی محلی برقصی...وااااااااااااااااااااااااااااااااای .. راحیل دستشویی داری؟؟...بچه ها وایسین من این نی نی شکمو روببرم دستشویی...شماها برقصین...ماشالله...

خب...

نی نی ها..همه بشینن...امروزمهمونهای ویژه داریم..زیاد...۱...۲...۳....من نمیگم...خودتون ببینیدشون..

کلاه قرمزی وپسر خاله...

به به .... همه به افتخارشون دست بزنید...خب...هدیه جونم...من گربه هاتم اوردم...

خب ... حالا میرسه نوبت کادو...کادوهاتون روبردارید بیارید ببینم......آفرین...چه کادوی خوشگلی اورده راحیل...آخی..مممنون محمدامین...مرسی احمدرضا...وااااااااای چقدر کادوت خوشگله حنانه...آفرین اوس مهدی............حسین.......خیلی بدی...کادوت کوپس...!!.......آهان...تو براش کیک خریدی...آفرین...آفرین نی نی خوب......خب حالا بیایین همگی باهم کیک روببریم وبخوریم وبرایه یه ماهگی اجی ناز من دست بزنیم وشعربخونیم...

خب..حالا که کادوهاتون رودادید وکیک روهم خوردید ...نخود نخود هرکه رود خانه ی خود...زودباشید...کیش کیش...نی نی خسته شده ....میخواهد لالا کنه...مهدی...بسه اینقدر نخور...شب دل دردمیگیری...اینم عکس نی نی بعداینکه تولدش تموم شد...خسته نباشی هدیه ناز آجی...

پی نوشت۱:آجی هدیه  ببخشید...ازاین بهتر نتونستم برات تولد بگیرم..دوستت دارم...قدرتموم برگهای راه خونه تا دانشگاه...

پی نوشت۲:مطلب یکی مانده به  آخر وبلاگ امیرشصتی روبخونید...خیلی برام جالب بود...ازاین به بعد هم کلی وبلاگش میرید...دامادی گفتن...خاندان وزینی گفتن..شوهر خواهربزرگ الدوله ایی گفتن...یادتون نره ها...!!  کباب میکنم هر کی نره...!!

 

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 23:53 | لینک  | 


سلام
وای بالاخره طلسمم شکست..سه روزه میخواهم به روزکنم ولی همش نمیشه!!همش چله میافته توش..انگار چشمم زدن..!!؟؟
نیامده با پی نوشت ها حرفهام رومیگم
پی نوشت1:سفرنامه ی فوق وزینم روبراتون تو ادامه ی مطلب میذارم...دوتانکته ی جالب...این اولین ادامه ی مطلب عمروبلاگم هست...دوم هم که خیلی جالب نیست این بود که من کلی نکته براتون نوشته بود تویه دفترچه ام...ولی دقیقاازوقتی رسیدم خونه واومدم تهران نیست ونابودوناپدید شده ومن خیلی ناراحت شدم...پس ببخشید اگر سفرنامه خیلی ساده است واون نکته هاتوش نیستن...!


پی نوشت2:تویه چهل وهشت ساعت گذشته چهارنفر به من گفتن خدا شفات بده!!


پی نوشت3:درست ساعت دوویازده دقیقه ی پنجشنبه شب بود که من فهمیدم که نزدیکترین فرد به من تولحن گفتاری صباست!!صبا واقعا جدی گفتم ...مدتی بود این لحنم مرده بود..مرسی کمک کردی زنده اش کنم.


پی نوشت4:بازم صبا..صبا به خدا چهارشنبه جات خالی خواهد بود...جدی میگم...گرچه،این راحیل وحنانه ی نامرد هم شب نمیان خونه مون...میخواهن از مصلی راهشون روکج کنن برن قم!!تازه میخواهن منم ببرن!!صبا فقط فکرکن باید چهارشنبه اون دوتارو بدون تو تحمل کنم!!خیلی برام آزاردهنده اس...راستی صبا...بهم گفتی خداتووراحیل روبه راه راست هدایت کنه،البته اگه بتونه...!!صبا به جان خودت نباشه به جان اون حنانه ی کچل قسم میخورم که خدا خیلی تلاش کرد..ولی اثربخش نبود...خدا مارواورجینال وبا ضمانت طلایی وتاابد گارانتی خلق کرده...به این راحتی ها هدایت بشو نیستیم...!ولی باز تودعاکن...خداروچه دیدی شاید دعات گرفت...
هدیه جات خیلی خالی خواهد بود...کاش میشد مخ مامانت روبزنم!!
اصلا شک نکن که تابستون میام پیشت...به قول خودت چسبیدم...!!


پی نوشت5:یه آهنگ رووبلاگ گذاشتم...افسردگی گرفتم ...برایه کسی میخونه؟؟اگر برایه هر کی خوند بگه...اگرم نمیخونه یه خواهش دارم،دوستان من سه روز هرجاروبگید دنبال کدآهنگش گشتم ولی پیدا نکردم ومجبور شدم به روش نفتی دروبلاگ قرارش بدم...که اونم نمیخونه...کمک...!!( آهنگhurtاز christina aguilera هست)


پی نوشت6:پنجشنبه شبکه ی یک یه سریال گذاشت به نام همسرایان...خیلی قشنگ بود...خیلی...


پی نوشت 7:اگر یادبگیری خوبی کنی کم کم به خوب بودن عادت میکنی...


پی نوشت8:پارسای عزیز...من آدرس ایمیلت روگم کردم...لطفا برام بذار...


پی نوشت9:نمیدونی باخوندن این نوشته هات چقدر انرژی گرفتم...میدونی بعداز چهارده روزتنها چیزی که خوشحالم کرد این نوشته ی تو بود..ببخش که میذارم اینجا همه بخونن..شاید یکی هم مثل من چهارده روزهیچ بهانه ایی برایه خوشحال شدن نداشت!!
بیای پیشم بهت یه عالمه باغچه می دم که توش گل بازی کنی
که با برگا بازی کنی...
که چاله بکنی توشو پر آب کنی بعد برگا رو توشون شنا بدی!
که ساقه های درخت عر عر رو بکنی هواپیماش کنی. . .
بیا با هم یه عالمه بازی می کنیم..


پی نوشت۱۰:بچه ها من لینکهام روتصحیح کردم...اسم هرکسی از قلم اوفتاده بهم بگه...


پی نوشت1۱:اینجا مابرای شما مینویسم رواز یاد نبرید...هرچهارروزیکبار،توسط یک نویسنده ی معتبر به روزمیشه...از نظرات ،پیشنهادات وانتقاداتتون هم دروب گروهی مون به شدت استقبال میکنیم..

پی نوشت۱۲:چهارم مي روز گرامي داشت مرغ ها و وفاداري اونها به جوجه هاشون است و همينطور تاسف و دريغ براي اون جوجه هاي بي مادري که در جوجه کشي ها به عمل مي آيند .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 16:36 | لینک  | 


تا مامان درخونه روقفل میکرد ومیرفت بیرون،بدو بدومیرفت تا اتاق مامان وپشت میز آرایش مامان میشست واول یه کم خودش رو نگاه میکرد وبعد شونه روبرمیداشت وموهاش روکه مامان صبح شونه زده بود ،باز شونه میکردومیریخت دورصورتش وبادستش بهشون حالت میداد...
بعد یه نیگابه ساعت مینداخت،مامان وقتی عقربه کوچیکه رویه اون عددی  که عین سیخ بود میامد واون ازهمین الان تا اون موقع به اندازه ی چهارتا ازاین عقربه کوچیکها وقت داشت...
اول جعبه ی سایه ی مامان روبازمیکرد وشروع میکرد چشماش روسایه زدن...عاشق بویه لوازم آرایشی مامان بود...بعد وقتی دیگه میدیدچشماش خوشگل شدن اون رژلب قرمزه روبرمیداشت که خیلی پررنگ بود ومیمالید رولباش ولبای کوچولوش روحسابی خوشگل میکرد...
بعدمیرفت اون لباس سفید تورتوریه مامان رومیپوشید ودمپایی پاشنه بلند مامان روپاش میکرد ومیرفت جلویه آینه ونوک دامن لباسش رومیگرفت بالاوعین خانومهای محترم فرانسوی ادای احترام به خودش توآینه میکردوبه خودش میگفت چقدر شما زیباهستین خانوم...
بعد میرفت توخونه هی قدم میزد واز قصد میرفت جاهایی که فرش نباشه تا صدای تق تق دمپایی هاش روبشنوه...میرفت برایه خودش چایی میریخت وبرای خودش میوه پوست میکند وهی ازخودش وزیبایی بی حدش تعریف میکرد ومثل همیشه آخر سرازخودش میپرسید....فرشته ی کوچولوی زیبا،با من ازدواج میکنی...!
یه هو نیگاش به ساعت میافتاد ومیدیدفقط به اندازه ی درست کردن همه چی وقت داره...تندی لباسهاش رودرمیاورد ووسائل های مامان رومرتب میکرد وصورتشو میشست ومیرفت تو اتاقش با نقاشی ها سرگرم میشد تا مامان بیاد...
داشت به نقاشی ایش فکرمیکرد که چی بکشه...بازم عروس کشید...یه عروس با یه لباس تورتوری سفید ودمپایی پاشنه بلند....

پی نوشت:بچه ها خبر دارم...خبر ... خبر...دقایقی پیش از سازمان فضایی ناساجدیدترین عکس ۱۳۶۷وحسین جعفریان به دستم رسید...اینجا میتونید ببینیدشون...اونی که بزرگتره حسین وکوچکتره ۱۳۶۷هستش...راستی...به نظرشما از چی میترسن...!!آهان...اینجا من بهشون اززمین خبرداده بودم که میخواهم ببرمتون وسط صحرای طبس کبابتون کنم...

راستی..عجب لی لی کردی ماروبین خلایق...دیگه همه به ما میگن لی لی ...هیش کی نمیگه لیلا..!!

یه راستی دیگه...دوستان عزیز...آخه چرااینجورمیگید..به خدا من دپرس میشم...به خدا من سن مادربزرگهای شماروندارم...من فقط بیست سالمه...متولد ۱۹/۸/۱۳۶۶صادره از قم...به خدا راست میگم...توروخدا اینقدر نگید که بالای بیست وهفت هشت بهت میخوره....افسرده شدم !!واقعا چرا فکرمیکنید من هزارسالمه..!!

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 13:32 | لینک  | 


یکی بود یکی نبود...زیرگنبد کبود،وقتی من وتو داشتیم برایه همدیگه از حساب وکتاب این دنیا میگفتیم،یه آدمی درست دووجب اون طرف تر کنارمون نشسته بود وداشت به حساب وکتابهای ما گوش میداد وسکوت کرده بود...آخه با حساب کتابهای من وتو اون همه چیزش روباخته بود...
اون آدم وقتی دیدمن وتو باهم میخندیم اومد وگفت میشه منم باشما بخندم...ولی من وتو وقتی قیافه ی اون آدم رودیدیم خودمون روکشیدیم کناروگفتیم که ببخشید ولی ماشمارونمیشناسیم،بین ماهمه چی خصوصیه...
آدم دلش شکست...
آدم خیلی تنها بود...آدم خسته بود...آدم میخواست یکی روبرایه همیشه دوست داشته باشه...آدم میخواست یکی همیشه دوستش داشته باشه...آدم دردش درددنیاش نبود...دردش لباس وخوراک و...نبود...آدم دردش فقط تنهایی ایش بود...
آدم بلد نبود چه جورتنهایی ایش روپرکنه...آدم دردش فقط تنهایی ایش بود...آدم برایه پرکردن تنهایی ایش همه کاری میکردولی...ولی بازتنهامیموند...


پی نوشت1:امروزنمیدونم چرا...نمیدونم چرا اونقدر دلم برات گرفت که فقط تونستم اینو برات بنویسم...هیچ وقت فکرنکن کسی دوستت نداره...هیچ وقت...تنهایی برازنده ی تو نیست...


پی نوشت2:من همه چیز رومیدونم...همه چیز...میخواستم بیام وبهت بگم...ولی...بذار تو دل من بمونه...بذار فکرکنی من هیچ کدومشون رونفهمیدم...بذار فکرکنی من قدر چشمام بهت اعتماد دارم...


پی نوشت3:فیلم سنتوری که یادتون هست...عاشق اون صحنه اش هستم که تویه خراب آباد علی سنتوری برایه همه لقمه گرفت وبعد سازش رومحکم بغل کرد وباز از عشقش زد...آخه اون از اسب اوفتاده بود...نه از اصل...


پی نوشت4:از سفراومده ام...سفرنامه هم داریم...ولی کمی باید حوصله ام بیاد سرجاش...


پی نوشت5:راحیل ،حنانه وصبای عزیزم....به خدا کلی شرمنده تون شدم...خوب میدونم تو این مدت چقدر برنامه هاتون روخراب کردم وبه هم ریختم...به خدا ازشرمندگی هیچ چی ندارم بگم جزاینکه ایشالله براتون جبران کنم وشمامنو ببخشین...بازم واقعا ازتون معذرت میخواهم..


پی نوشت6:توخیلی وقته سفرنرفتی...نمیخواستم باشنیدن مشکلات من توسفردلگیروناراحت بشی....آخ که این حرفت چقدر جیگرمو سوزوند....

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 12:31 | لینک  |