شب از خوشحالی خوابم نمیبرد،نقشه ها دارم ...ساعت نه میرسم به بابابزرگ ومادربزرگم ...کلی دیرکرده ام ولی هردومیگویند اشکالی ندارد...میروم وسوار ماشین میشوم.
راه اوفتاده ایم...ازراه شمال میرویم ومن چقدر آنجا هدیه واحمدرضا را یاد کردم...وچقدر روانم سبزمیشود.
ميرويم وميرويم تا ميرسيم....
چيزي انگار به من ميگويد اگر راست رانگاه كني ميبيني اش...سكوت ميكنم ....قلبم مثل قلب كبوتري بي قرارميزند...ميبنم..گنبد زردت را مبينم وازخوشحالي باز ميگريم...بابابزرگ بلند بلند صلوات ميفرستد وميگويد ليلا جان تو هواست باشد راه را گم نكنيم قول ميدهم كه حسابي حرم ببرمت...
وضوگرفته ايم وميرويم....ومن فقط امده ام برايه تو...
اينجا من به همه چيز حسودي ميكنم،اينجا من به زوار حسودي ميكنم...اينجا من به خادم ها وفراش ها حسودي ميكنم....اينجا من به آب...به برگ...به زمين...به كسي كه ويلچيرها راحركت ميدهد ،به كسي كه اسفنددردست ميگرداند حسودي ميكنم...اينجا من به ديوار...حتي به فرشي كه رويش نشسته ام حسودي ميكنم...واينجا...واينجا حتي به سياه ترين كبوترها هم حسودي ميكنم...
ميروم جلو...رويي ندارم...ولي ميدانم تو بازهم وقتي نزدت بيايم دستانت را مهمانم خواهي كرد..ميدانم بازمن هرچقدر هم بدبيايم توبرايم لالايي ميخواني ...ميدانم كه اينجا..تنها جايي ايست كه دستان سنگين مرا بالاخواهد برد...اينجا مشهدالرضااست...
پي نوشت ۱:تمامي دوستان عزيزم...برايه همتونم دعاميكنم...
پي نوشت ۲:بچه ها ببخشيد اين چندروز وبم بالانميامد گمونم مشكل از غالب بود...حالااينو تحمل كنيد تا برگردم ولايت درستش كنم
پي نوشت۳:بچه هاي وب گروهي فرصت نشد به همه كامنت بزنم...هركسي هرمشكلي داشت تا من برگردم با محمدامين چيتگران مطرح كنه...بازم معذرت ميخواهم.
پي نوشت۴:به خدا قسم..خدا فقط خودش ميدونه كه چقدراينجا به يادتم...اصلا غصه نخور...
پي نوشت۵:آبجي سميه ي عزيزممنونم...همين جا ميخونم...وكيمياي عزيزممنون كه يادم كردي ...كاش شماره ات روداشتم ....
پي نوشت۶:محمدامين چيتگران...خيالت راحت...شفايت رااز خود امام رضا خواهانم....
۱:هنوز اشکهایم بند نیامده....
وقتی پله ها رایکی یکی پائین میامدم که به تو زنگ بزنم ....وقتی نمیدونستم گریه کنم یابخندم...وقتی گوشی روبرداشتی ونشناختی صدای من رو...
2:همه چی با اس ام اس قیاسی شروع شدوقتی برام زد خبر داری حاج وحید سوزوکی جمعه مشرف میشه...ومن کلی بغض کردم که ماچقدردورشدیم ازهم..
3:یاد روزهای خوب دبیرستان اوفتادم...یادته چقدرنورچشمی خانم وجدانی بودیم،یادته چقدر سرکلاس وقتی معلم داشت روتخته چیزمینوشت ما پرتغال وبیسکویت میخوردیم،یادته تا بستنی میدیدی باید تابازش میکردی اول یه گاز به من میدادی ومن همیشه انگشتم رومیزدم روبستنی ایت ومیزدم روعینکت ودرمیرفتم،وتو کل حیاط مدرسه رودنبال من میافتادی وباز به من نمیرسیدی...یادته اون درمخفی،آه خدای من هیچ وقت یادم نمیره چقدر کلاسها رودودرمیکردیم وازاون درمخفی درمیرفتیم تو حیاط راهنمایی ها وابتدایی ها ومیرفتیم تو اون باغ مخفی خودمون ومیشستیم انارهای کال ورسیده وتوت میخوردیم وهمش بچه های ابتدایی روبه رعیتی میگرفتیم والکی میگفتیم ناظم جدیدتون هستیم برید گوشه ی حیاط وایسیدوتا ظهرهم حق ندارید برید سرکلاس +دستشویی...یادته تو عشق فیلم بودی وهرچی میدیدی فرداش برام با هزارترس ولرزمیاوردی ومیگفتی بروببین وباز من میترسیدم ومیگفتم تو کیف تو باشه رفتنی دم سرویس بهم بده ویادم میرفت ازت بگیرم وتوبازمیبردی خونه وداداشت دیگه نمیذاشت بیاریشون...یادته چقدرداداشت رو مسخره میکردیم...اذیت میکردیم...یادته یه روز رفتیم حیاط راهنمایی دخترونه،تومیدونستی اون ساعت داداشت اینها ورزش دارن ولی به من نگفتی،ومنو بازازیه راه مخفیه دیگه بردی تو مدرسه پسرونه تا حرص داداشت رودربیاری....یاد روزهایی میافتادم که تا شلنگ باغبان بد بخت رومیدیدیم میافتادیم به جون هم وتا میتونستیم همدیگه روخیس میکردیم وچقدردعوامون میکردن ویه بار آقای باقری دعواکرد که صندلی ماشینم خیس میشه دخترتو سنی ازت گذشته این کارهاازت بعیده!!
یاد اون روزها میافتم که میرفتیم دَم ِمستخدم مدرسه روداشتیم واون بهمون چایی میداد...یاد اون روز که شله زرد بهمون دادن وهنوز زردی شله زرد رورویه صورتت یادم میاد...
یاد اسمهای مستعارمون...یاد وحیداُف،قناسی ووزین اُف...یادته میخواستم کم نیارم خودم برایه فامیلیم شعرساخته بودم...وزینی عاشق سیب زمینی...وتو بهم میگفتی چقدرروداری لیلا...آخی...یادته بهم خیلی کم میگفتی لیلا چون میگفتی تا میگم لیلا یاد زنداداشم میافتم که خیلی خبیثه...یادته میگفتی حیف تو نیست این اسم روداری ومن چقدر مقنعه ات رومیکشیدم...
اوه...یادم اومد...یادته تخت پاک کن روگچی میکردیم میکشیدیم به هم...یادته خانواده هامون دیگه شاکی شده بودن...
یادته چون تو دختریکی یه دونه ی خونه بودی مامانت اینها میترسیدن مبادا پرپربشی ونمیذاشتن هیچ اردویی بری؟!یادته وقتی رفتیم دانشگاه علوم پزشکی کاشان توچقدر گریه کردی...یادته ازاون جنازهه چقدر ترسوندمت...
یادته تا میرفتی دستشویی من وحاج منصوراز دستشویی های بغلی آب رومیگرفتیم روسرت وتووقتی میامدی بیرون فقط میگفتی الهی تو دستشویی بمیرید...
یادته تقلب های سرامتحانمون...یادته تو تودستمال کاغذی تقلب مینوشتی منم رو پام وگوشه ی زیردستی هام...یادته یه بار لورفتیم...
وای...
میخواهم تا خود سپیده ی صبح یادت بیارم تموم روزهای خوب باهم بودنمون رو
4:دبیرستان تموم شدومن تو بیشترباهم دوست شدیم چون بعدازندیدن همدیگه اونم هرروز،بیشترقدرهمدیگه رودونستیم...هرروز تلفن وکلی صحبت..درد دل...گذشت...
5:تودانشگاه قبول شدی...مشهد...روانشناسی...رفتی...روزی که رفتی گفتم نمیدونم چرا اصلا حس خوبی ندارم...نمیدونم چرادلم آشوبه
6:بعدازرفتن تومدتی گذشت وما اومدیم مشهد..دیدمت...خوب بودی...آروم شدم...ولی تو هم چنان کمی بی معرفت شده بودی...جواب اس ام اس نمیدادی...
7:امروز باهات حرف زدم...اینکه قیاسی باید بهم میگفت توداری جمعه میری مکه خیلی برام ناراحت کننده بود..آخه من وتو این همه ازهم دورنبودیم...من وتوواسطه ایی برایه حرفهامون نداشتیم...
8:اول صدام رونشناختی...بعد یه هو داد زدی لیلا توئی...من گریه کردم...تو حرف زدی...من گریه کردم..توشرمنده شدی...من گریه کردم ...تومعذرت خواستی...من گریه کردم...توهم زدی زیرگریه...نمیدونم چرااشکهامون تموم نمیشد...نه من ...نه تو...کلی معذرت خواستی...کلی بهم جوک گفتی...ولی من هنوز گریه میکردم...گفتم من نمیتونم تا شنبه بیام قم...گفتی من میام پیشت...گفتم تو هم شدی حاجی...گفت کاش باورمیکردی دوست داشتم همسفرم توباشی...گفتم مگه نیستم...سکوت کردی...گفتم حاجی...بازگریه امونم نداد....
9:داری میری پیش خدا...خوب میدونی که حتی اگربهم نمیگفتی ومیرفتی باز مطمئن بودم واسم اولین نفردعامیکنی...من ازدستت ناراحت نیستم...من فقط دلم برات تنگ شده بود...من فقط دلم بازهوایه خداوخونه اش روکرده بود...من فقط به تو حسودیم میشد...من فقط....
10:منتظرمیمونم برگردی...حاج وحید سوزوکی....

پی نوشت:احمدرضاتوسلی عزیز...تولدت مبارک...
رويه نوک انگشتان پايت بلند شده ايي...قدت به من نميرسد...ميخواهي صورتم راکامل ببيني...ميگويي تو صورتت کاملش زيباتراست...من ميخندم...رويه زانوهايم مينشينم...ميگويم توهم وقتي به بالانگاهت ميکنم زيباتري...
ميروي عقب تر...
دورميشوري...
ومن هنوز منتظرم که آخرين سويه چشمانم در انحناي عشقت به رقص درآيد....

ازچندروزمانده به عید،این انگشت پای بنده دریک اتفاق ناگهانی وغافل گیرکننده به طورکاملاعجیبی ورم و کمی هم عفونت نمود..تاجایی که این انگشت بزرگ پای بنده غولی شدبرای خودش!!
چندروزاول طبق سابقه ی قبلی که داشتم خودم چندروزیک بارچرکش راخالی میکردم وبهترمیشد...تاجایی که چشمتان روزبدنبیند...دیدیم دیگراین انگشت انگشت بشو نیست وعفونتش هم ازرونمیرود!
به دستور مادربزرگ عزیزم خمیرتوپورجک ساختیم (یک اصطلاح ترکی است...حسیت جعفریان باید بداند چسیت)...القصه... این خمیرتوپورجک یا همان خمیرتف خمیریست برای خودش...یک عدد قندرا دردهان میاندازند ومیگذارند که آب شود بعد گلاب به رویان همان روتوف میکنند درتقریبایک قاشق آرد...وَرزَش میدهند...وَرزَش میدهند تا عمل بیاید...
برای باراول مادربزرگ محترمه برایم این کارراکردند...بیست وچهارساعتی بااین خمیربودیم ولی نه این عفونت ازرورفت ونه ازدردما کم شد...
وقتی گله میکردیم ازدردخویش خاله ی محترممان هم آمد وگفت شاید تف مادربزرگم اثرنکرده!!بیاورید یکی باتف من درست کنیم!!او هم برایم یکی دیگردرست کردوبازگذاشت رویش...بازهم بیست وچهارساعتی بودیم بااین خمیر...چشمتان روزبدنبیند...تابازش کردیم،دیدیم ورم کرده درحد یک پلوپزچهارنفره!!
مادرمان به دادمان رسید...گفت من هم خون توام...شاید برای من اثرکرد...خواننده که شما باشید مادرمان هم برایمان خمیر تف درست کردوگذاشت...وبازهم من برای بیست وچهارساعت سوم بااین خمیر بودم...گویی تف هیچ بنی بشری درمن اثرندارد...!!
مادربزرگم میگفت شاید چون همه ی ما زن بودیم اثرنکرد...دائی ام راصدا میکرد که اوهم چندقطره تفی مارامهمان کند که جیغمان درآمد ناله کردیم که خداوند خیرتان دهد...ماهمین انگشت چهارنفره رادوست میداریم...
دوسه روزی بی هیچ خمیری ماندیم وهی این دردما بدترشد...کم کم انگشتمان داشت سیاه میشد...
ترسیده بودیم.
روزی که باند پیچی ایش کرده بودیم...خاله ی محترممان دریک اقدام انتحاری با دوعددخودکارآمد وشروع کردبرای این باندپیچی ما چشم واَبروکشیدن...وبرایش شعرخواندن وخلاصه کلیپی تروتمیزبیرون دادن...بلدنیستم والا میگذاشتم شما هم ببینید...انگشت مارا زن حاجی کرده بودند!!
خلاصه....روزی دیگردایی مادرم آمد منزلمان...دیدم انگشتم را بستم...گفت چه شده است...؟گفتم اینگونه...گفت دخترم تو که امروزی هستی...بروبابتادین هرروزبشورش خوب میشود،منطقی بود...دو سه روزی با بتادین شستیم و بستیم...کبودیش گرفته شده بود...درحال بهترشدن بودیم که خانوم مستاجرمان آمد وپای مارادیدو باهزاراثبات واعلام وآیه وقسم که درمانش بامن...برایمان یک نسخه پیچید...چربی گوسفند با زرد چوبه!!سه روزببند خوب میشویِ؟؟!!
ماهم باز به حساب سن وسالش لبیک گفتیم وبرادرمان راپی چندگرمی چربی روانه ی بازارکردیم ودارورادرست کرده وبرپای خود بستیم...جل الخالق...بعدازسه روز رنگ انگشت ام زرد زرد شده بود ودرست شده بود قدریک عددکیوی زرد؟؟!!
ترسیدیم...لرزیدم...سوزن درونش فروکردم دیدم نه...هنوز حس دارد...امیدی هست...!!
باخودگفتم..ای لیلا...خاک تو سرت...اگر از جراحیش نمیترسیدی همون روز اول عین آدم میرفتی دکتر...آخه نونت کم بود..آبت کم بود...بچه مرض داشتی...درحال اختلاط درونی باخود بودیم وکلی غم بادگرفته وافسرده شده بودیم که زندایی محترم مادرم ازراه رسیدند ونسخه ایی برایم پیچیدند کن فیکن کننده!!
به خدا مطمئنم حتی نمیتوانید هدس بزنید...
تا به حال اسفند دود کردید؟
تا به حال گلاب به رویه مبارکتان فضولات معطرخرراچطور؟ازآن دودکرده اید؟
زندایی مادرم گفت کمی با عرض معذرت...گلاب به رویتان پشگل خردود کن...بعد یک فضایی مثل بُخور ایجادکن وبگذارازآن دود به پایت بخورد...عفونت جمع میکند درحد تیم ملی...شایدم بازیهای اسیایی ...شایدم المپیک...!!
وبازهم ما تن به این درمان دادیم....!!!
رفتیم چنان بویی راه انداختیم که تا چهارروزچهارجلدوجودی ما بویه معطرطویله رامیداد...
واین پای ما همچنان همانی که بود باقی ماند...
ولی از حق نگذریم این درمان آخرکارخودش راکردوکلی ورمش راکشید وگویی هرروزعفونتش راکمترمیکرد...
القصه...
بعد از دقیقا یک ماه... هنوز هم انگشت ما همان طور ورم کرده وعفونت زده باقی مانده است...
راستی ...
شما درمانی برایم نداری؟

پی نوشت۱:کفش عزیزم بعدازهفده ماه تلاش بی وقفه کف اش ترکید...به ملکوت اعلی پیوست...رویش هنوز سالم است....میروم برایش یکی کفی دیگرمیخرم...
پی نوشت ۲:عجیب است...خوب است ایران دربارو شاه وپادشاه ویانگوم وبانو چوئی و... ندارد...گمانم بعضی از آشنایانم جای یانگوم مادرمرده راخوب بتوانند پرکنند...
پی نوشت۳:دیدی روزهای خدا چه زودمیگذرند...هنوز باورم نمیشود که این هم عمرکرده ام من...آن هم به تنهایی...!!
پی نوشت۴:دوست عزیزی درچندپست قبل برایم مفصل خصوصی زده بودند ولینکی رابرایم به خاطرخودم نگذاشته بودند...دوست عزیز...میدانم که این ورها می آیی...ومیدانی که خوشحال میشوم آن لینک راباجان ودل بخوانم...قول میدهم که ازهمانی هم که میترسی نترسانم...خب؟
پی نوشت۵:این چندروزدوستی مراخیلی کمک کرد...خودش میداند کیست...نشان به نشان اینکه خیلی مخلصش هستیم...اینجا ازاوتشکرمیکنم...خیلی زیاد...روشنم کردی ...خداروشنت کند...!
پی نوشت۶:همین بغل یک عددنظرسنجی گذاشته ایم..لطف کنید ونظرتان روبگوئید...راهه های باریک عمرراچگونه دید...آین را میگویم...
یادت باشد...به خاطر تو که بی ریخت شدی تا من قشنگ بمانم برگشتم....
وبازهم مثل وقت رفتن گریه امانم نمیدهد....

پی نوشت: محمدامین وهدیه و احمدرضا ی عزیز....از لطفتون ممنونم....خیلی زیاد....جزتشکرهیچ چی ندارم بگم...
چندروزی ایست که به این موضوع فکرمیکنم...هربارمینویسم وبازمیگویم لعنت برشیطان...تااینکه نتوانستم بیش ازاین به تنهایی صبوری کنم.
دلم جاداشت،به اندازه ی تمام انسانهای خوب وبد خدا...هرکسی آمدوخواست مهمانم شود،کلیدخانه رودستش دادم وگفتم توخودنیزازامروز صاحب خانه ایی...
برای مهمان هایم همه کاری میکردم...هرکاری که میتوانستم انجام دهم،هرکاری که ازموجودی به نام انسان برمیامد...دل به دلشان میدادم،پهلوبه پهلوازغم هاشان میشنیدم،انحنای پرازاخم وچروک لبهاشان را بالبخند به خوشی وشادی قرینه میکردم...برایشان مینوشتم،میخواندم،میپختم...برایشان همه کاری میکردم...
مادرراست میگوید...ولی چراامروزبااین حقیقت تلخ دست وپنجه نرم میکنم...چراامروز پشتم راخالی کردند...آری مادر،دوستی اداب دارد...مادربه خدا من بااداب بودم ولی...
عزیزان صاحب خانه ی دلم...
ممنونم که مراازخانه هاتان بیرون کردید،ممنون که سکوتم رومسخره کردیدوگفتید که عاشق شده ایی؟
ممنونم که وقتی برایتان بازبان بی زبانی ازغمم گفتم،خندیدیدوگفتید مگرفقط تو غم داری...تو ازغم چه میفهمی؟
ممنونم که وقتی دست کمک به سمتتان درازکردم،رویتان روبرگرداندیدوهمه چیزی روبهانه کردیدتا نباشید...
ممنونم که حتی برایه زخم هایم زحمت حتی نگاهی رونکشیدید...
ممنونم...
ممنونم ازتمام دوستی که راحت وآسوده زیرپایتان له کردید.
ممنونم که به من وظرفیت دلم برایه غمهاتان خندیدوگفتید بروبی ظرفیت..!!
ممنونم برایه تمام خسته نباشید نگفتن هاتان...
ممنونم که دوست نبودید
ممنونم که غریبه بودید
ممنونم که برای تمام شانه خالی کردنهایتان سکوت احمقانه اتان روتقدیمم کردید
آری...خدایا ازدست بنده هایت دل گیرم...
دل گیرم ازآن بنده هایی که نمیدانم توچقدردل گیری ازآنها...
دل گیرم ازآنها که ادعای بودن کردندولی وقتی مرادرمشکلات غرق دیدند به جای حتی فریاد کمک رفتند وگفتند بگذاربمیرد...
خدایادلم ازبندگانت که برای اثبات رفاقت مدرک خواستند دلگیرم...ازبندگانی که رفاقت روازپایه به ابتذال کشیدند...
این روزها تنهایی میخواهم...میخواهم فکرکنم که چرا....چرا....
راهه های باریک عمربه انتهای جاده ی خودرسیده است...
شایدازهمین امروز بپیوندند به جمع وبلاگهای مرده...
شاید دیگرهیچ دلیلی برای نوشته هایم وبه روزکردنش نداشته باشم...
شاید خداحافظی برایم بهترباشد
شایداینگونه بدانید که تنهادلیلم شمابودیدووقتی نباشید من بی دلیلم....
شاید باید رفت...
آری باید رفت...
خداحافظ ای تمام کسانی که ........... .
بی دلیل نبود تکرارمدام این شعردراین روزهابرایم:
هيچ کي ازرفتن من غصه نخورد،هيچ کي باموندن من شادنشد،وقتي رفتم کسي قلبش نگرفت،بغض هيچ آدمي فريادنشد
وقتي رفتم کسي غصه اش نگرفت،وقتي رفتم کسي بدرقه ام نکرد،دل من ميخواست تلافي بکنه،پس چشم هيچ کسي عاشقم نکرد....
وقتي رفتم نه که بارون نگرفت،هواصاف وخيلي ام آفتاي بود،اگرشب ميرفتم وخورشيد نبود،اسمون خوب ميدونم مهتابي بود
دم رفتن کسي گفت سفربه خير،که واسم غريب وناشناخته بود،اما اون وقتي رسيد که قلبي من همه ي آرزوهاش روباخته بود
چهره ي هيچ کسي پژمره نبود،گلهااماهمه پژمرده بودن،کسايي که واسشون مهم بودن،همه شايد يه جوري مرده بودن...
خداحافظ عزیزانم
قربان همه ی شما
لیلاوزینی

امروز اومدم دیدم وبت روخذف کردی...قاطی کردم اساسی...به خدا...به جون نگار...فقط بیام ببینم راهش ننداختی...من میدونم وتو...خودت خوب میدونی من فقط ازاین وب از احوالت خبردارمیشم...آخه چرا بدجنسی کردی...من منتظرم ها...میدونی که به کدوم ادرس باید ایمیل بزنی....زودخبرم کن...هیچ توجیهی هم قابل قبول نیست...توباید وبت رودوباره راه بندازی...این اجباررومیدونی که چقدر جدیه...منتظرم ها...
قربانت
لیلای به شدت ناراحت وعصبانی...

سلام..به دعوت حنانه عزيزدعوت شدم به يه بازي..پنج آرزويه محال...ماهم شروع ميکنيم.اين روزهادست به بازي کردنم گرم شده.
1:فقط براي يک دقيقه...فقط يک دقيقه دست باباروتودستم بگيرم و...
2:عزيزي که دوسالي ميشه ازم دوره برگرده ... چون خودش ميدونه چقدربرام عزيزه وبرگشتنش چقدرميتونه شادي وآرامش روبه زندگيم برگردونه
3:همون سال اول کنکور قبول ميشدم...اين آرزوئيه که بقيه برام دارن...والاخودم حتي ذره ايي ازاين موضوع ناراحت نيستم چون به نفعم بود
4:سه نفرهيچ وقت پاشون به زندگي خانوادگي مابازنميشد...سه نفري که حضورشون جزناخوشي وآزاربراي مانبود
5:يه روزتموم جاهايي که دوست دارم سفرکنم روبرم ،خيلي جاها...گمونم يه چهارسالي طول بکشه...
آرزوهاي معنوي رونگفتم چون حس کردم کمي شخصيه...
یه آرزوی بزرگترازهمه ی اینها دارم که مطمئنم میشه...پس محال نبود ونیاوردمش...خودت میدونی چیه دیگه؟
هرکسي دوست داره تواين بازي شرکت کنه قدمش سرچشم،من همين جا دعوتش ميکنم.
پي نوشت1:سنتوري روديدم...ديدم...چقدرشبيه زندگي يکي ازعزيزاني بود که برام خيلي عزيزه...فقط من نميدونم کدوم نامردي اين فيلم روممنوع کرد...گرچه به قول بعضي ها،تواين مملکت،هيچ چي عجب نداره!!
پي نوشت2:بهارروبراي بارونهاي تند وتيزش دوست دارم،براي بويه نمش...براي گل دادنش...براي بهاربودنش دوست دارم...
پي نوشت3:تاتهران برنگردم ،تاچهارپنج روزدیگه اینجا آپ نمیشه...
پي نوشت 4:نميدونم توکه اينقدرعميقي،بزرگي،وسيعي ... چراادمهاي اطرافت اينجورين ... توروخداازاين حرفم ناراحت نشو ولي اونها جزدردسربرات هيچ چي ندارن...به خدا هيچ چي ندارن!!
پي نوشت5:امروز عروسيه،عروسيه دخترصاحب خانه ي ما،وقتي من دووجب وسي وسه سانت بودم ... ريحانه ي عزيز...باورم نميشه عروس شدي...ايشالله مبارکت باشه...
پي نوشت6:فندک روگرفت دستش هي روشن ميکردوهي فوتش ميکرد،خاموش ميشد،بعديه هوميخنديدوباخودش يه چيزي ميگفت...يه کم بهش نگاه کردم،بعدديدم نه!انگاري واقعا بيماره...ازش پرسيدم داري چي کارميکني؟گفت تولده...ميايي؟مهمون نداريم؟!!
پي نوشت7:اون روزوقتي تو،حالت خوب نبود،وقتي توحال خودت نبودي ... چشمام روبستم ،گوشام روگرفتم...شترديدي نديدي...فقط دوست ندارم ديگه تکراربشه...به هيچ وجه..خب؟؟!!
پي نوشت8:کي موهام سفيدميشه؟؟!!من مويه سفيدي که تويه آسياب سفيد نشده باشه رودوست دارم ... عين تو !
پي نوشت9:این روزها آمارسوتی دادن هام شدیدا رفته بالا....خدایا خب توهم کمک کن دیگه...چقدر ضایع بشم!!
پی نوشت۱۰:فاطمه یادته وقتی راهنمایی بودیم چقدر باهم پیگیری میکردیم بازیهای استقلال وپرسپولیس رو...یادته چقدربدبختی کشیدیم...یادته چقدر پول توجیبی هامون رودادیم روزنامه خریدیم...فاطمه...من همون لیلام وتو همون فاطمه...ولی چرا دیگه عین خیالمم نیست!!نکنه دوری ازتو این بلاروسرمن آورد...گرچه...خوب میدونم که الان با محسن نشستی وداری فوتبال میبینی وهزارویک خاطره ات روبراش تعریف میکنی...

السلام عليک يا 1367...لبيک گفتيم به دعوتت وبازي کرديم تا عقده ي دل بازکنيم ويک پست فکاهي بافکرولي چرند داشته باشيم....
1:آخ آخ...يعني تا ديدم منو دعوت کردن به اين بازي اولين پاراگرافي که به ذهنم رسيد اين بود.
نميدونم چندتا ازشما توخونه تون آبگرم داريد،آبگرم کن خوب داريد،با آب گرم حموم ميريد،با آب گرم ظرف ميشوريد،وشستني هاتون روباآب گرم ميشوريد؟؟
ولي اينو ميدونم که آقاخليل خدا لعنتت کنه....!!!
نترسيد...با شما نبودم...با آقاخليلم...چون ميدونم عمرااينجاروبخونه عقده ي چندساله رواينجا خالي ميکنم،شايد دفعه ي بعدي که ظرفهاروباآب يخ شستم وانگشتام ازشدت سردي آب، کرخت شده بود کمتر بدوبيرابهش بگم وکمي صبوري کنم.
خب آخه مردحسابي،خوبه هنوز فاميلي،هرجاميشيني ادعاهم ميکنه دافي هستي تولوله کشي براي خودت،راه ميري ميگي من اين جور...من اون جور...به من چه!!اصلا به ماچه؟؟!
بدم مياد همش ميايي خونه مون وهي ميشيني بالاي منبروهرچي دلت ميخواهدبارماميکني واون ديپلمت روهزاربارتوسرماميکوبي وآخرشم خاله ي بدبخت من برميگرده ميگه آقاخليل دوستتون داره ،باهاتون راحته به همين دليل هي شوخي ميکنه...آخه زن حسابي اينها کجاش شوخيه!
همش چشم وهم چشمي مامان منو ميکني...اه...اه...اه...بدم مياد ازت.
ازحسودي لوله کشي خونه ي ماروزدي داغون کردي ...طوري که اگراون پمپ بدبختم نبود ماتو دست وصورت شستن وگلاب به روتون،رويه آقاخليل به ديوار...دست به آب رفتن هم گيرميکرديم...
خب مردحسابي،خودمن چندبار تابه حال بهت گفتم بيادرستش کن.
خوبه وقتي هم کارکردي مزدي روگفتي که يه غريبه کارميکرد وميگرفت...يه ذره مرام روازآقارضا سنگ کارومحمدآقااسکلت کاريادبگير.اونها شايدقدرتوملک ندارن،موبايل توپ ندارن،خطشون کديک نيست،ولي مرام دارن...طرفشون روميشناسن،نه مثل توئه نامردکه اومدي وگفتي بچه هام ازگرسنگي دارن ميمرن ،مزدم روبديد...بعداکاشف به عمل اومد که ميخواستي پيکان زيرپات روتبديل به آردي...تازه ...آرديش روکندي به جاش جي ال ايکس زدي...کني...
آخه بي مرام...عقده ايي...پول خرج نکن...ظاهربين...مغرور...ناکار...شاگرد...توروچه به قد قد...آخه نامرد پيش قاضي ومعلق بازي؟؟!!
خوبه دفعه ي بعدي که داشتي رومنبر وعظ ميکردي خودم همچين بکشمت پائين که ندوني راه خونه تون کدوم طرفه...
خب بلدنبودي لوله کشي کني،ادعانميکردي...حالا هم اشتباه کردي...آقاعين خرگيرکردي توش...يه کلمه بگو...نترس ...مزدت روهم ميديم...کسي ازتو نخواست صلواتي کارکني...پول نديده...يادته وقتي تراول اومده بود حتي نميتونستي تلفظش کني...
آه...بدم مياد ازش...
هنوزم راه دارم برايه بدوبيرا...ولي حيف اين محيط فرهنگي که به خاطراون آلوده بشه!!
من از جميع عزيزان معذرت ميخواهم...خب آخه به منم حق بديد...وقتي داشتيد زيرآب داغ براي خودتون حالي ميکرديد...يادتون نره يکي اينجاانگشتاش ارتروز گرفت اينقدر با آب يخ ظرف شست...!
2:حسن يک....حسن دو...حسن سه...حسن دنده به دنده...حسن چرانميخنده...حسن بشقاب پرنده...
اي خانوم کجاکجا...دوستت دارم به خدا...
الهي صدساله شي...نه صدبيست ساله شي...نه صدوبيست سال کمه...هميشه زنده باشي...
عيد اومده ونوروزه ويک سال جديدي...فرداروچه ديدي ...فرداچه ديدي...شايد که يه روزتوهم به آرزوت رسيدي...فرداروچه ديدي ...فردا روچه ديدي...
.
.
.
دوس دارم سواريه زانتيا ...مشکي...صفرم نبودقبوله،کارواشم خودم ميبردمش،ولي بايد يه سيستم توپ روش بسته باشن...دوتاباندخربزه ايي هم داشته باشه...دوس دارم سوارشم...سه چهارتا ديونه هم بندازم توماشين بشينن...که يکيش توباشی،یکیش اولیس باشه(ترسوندنش حال ميده)يکيش هم مامان بزرگم(که بايد جلوبشينه)دونفرديگه هم اعلام آمادگي کنن ميان دنبالشون سوارشون ميکنم...خلاصه...سوارشم...بزنم توخيابون...صدايه ضبط روزياد کنم...هي گازبدم...بعدهي اولیس جيغ بزنه...هي مامان بزرگم منوبزنه...وااااااااااي حتي تصورش کلي حال ميده!!
3:اين روزها ميخواهم يه سه چهارنفري روبزنم...بکشم...خفه کنم...از دماغ آويزون کنم...دوست دارم تنهاباشم...اصلا ناراحت نميشم که کسي کنارم نباشه...فقط ميخواهم اونهايي که دوستشون دارم حتماپيشم باشن...حتي شده يادشون...ولي اينهايي که تو ذهنمن اصلا حتي نميخواهم اسمشون روبيارم...اين روزها اين انگشتره که يه نگين داره قد يه تيله روخيلي دوست دارم...راستي يادم رفت بگم...اوهوي....فکرنکني خربودم نفهميدم ها...وقتي اومدي خونه مون تيکه ات روگرفتم...ديدي هم که چه جورنگاهت کردم که ازترس جرئت نکردي ادامه بديش...وقتي هم اومديم خونه تون ديدي که چه جوربي محلي کردم...همه مون...فکرنکن که ظاهرروساختي ميتوني باطن روبسازي...هرچقدرم عطروگلاب زده باشي بازم براي همه ي ما هموني هستي که بودي...مطمئن باش که ازرويه اجبارواحترام پاخونه ات گذاشتيم...دوستت نداريم...هيچ کدوممون...کاش اين رابطه ي نصفه نيمه ي خوني هم بين ما نبود...!!
پی نوشت:خنده ی تلخ من ازگریه غم انگیزتراست....کارم ازگریه گذشته است،به آن میخندم

سلام.
سال نوآمده،نوروزت مبارک،سرسفره ی هفت سین،وقتی که درست کنارخودم جایت راخالی نگه داشتم ونگذاشتم هیچ کسی جای توبنشیند،وقتی بلند بلند خواندندیا مقلب القلوب والابصارومن مثل همیشه چشمانم پراشک شد،قرآن رو برداشتم وبازش کردم وشروع کردم به خواندن وگریستن...ودستانم روبه آسمان برای تو...تونبودی کنارم...ندیدی اشکهایم ولی ازخداخواستم،ازماهی قرمزتنگ کوچک هفت سینمان خواستم که بیاییدوبرایت تعریف کند..ولی نمیداستم دراین روزگارماهی ها نامرد شده اند وهیچ کدام ازقصه ی غصه هایم برایت نگفته اند.
اولین تبریک رابعدازعید به توگفتم...تبریک گفتن به تو آنقدربرایم دردسرداشت که اولین فریادناراحتی سال 1387روشنیدم وبازهم بغضم شکست وگریستم .....فدای سرت...مهم این بود که توبدانی به یادت بودم.
این روزها آدمها،من رابرای کارهای روزمره ی خودشان میخواهند..برای اینکه خودشان راحت رویه مبل لم بدهندوتخمه بشکنندوشیرینی بخورندومیوه بخورندوغذای گرم وبوداروخوشمزه بخورند ویکی دیگرهی خم وراست شود...مهم این است آنهاکمردردنگیرند،مهم نیست که یکی دیگرشبها ازشدت دردنمیتواند بخوابد...ولی بازهم فدای سرت،چون یک بارشنیدن صدایت برایم درمانی بود برتمام دردم.
این روزهاشاید کمترمیدیدمت،کمترکنارت بودم....ولی به خدا قسم،به همان عزیزی که برایمان عزیزاست قسم،محال بود لحظه ایی یادت نباشم...توباورکن...توباورکن کنج خلوت اتاقم رو...توباورکن گریه های شبانه ام را...توباورکن قلبم را...دلم را...توباورکن که چندروزاست غذای گرم نخوردم...توباورکن دستانم رمق ندارند...توباورکن...توباورکن یک هفته است حتی موهایم روشانه نکردم...توباورکن تمام دل مشغولیم ،تمام امیدم برابراین همه کم لطفی توبودی...توباورکن که باهرشکستنی یادتودلم رابند میزد...
اگرکمترکنارت بودم نگذاربرحساب بی مهریم...بگذاربه حساب اینکه نمیخواستم بدانی این دردهارا...توبگو توجیه ...توبگو ...توهرچه میخواهی بگو...تو تنها کسی هستی دراین هستی رنگانگ که هرچه به من بگویی به رویت میخندم...توفرزند خلف آدم وحواهستی...توآن دریایی هستی که عصیانش هم برایم شکوه دارد...توآن ابری هستی که غرشش مرامیترساند...میلرزاند...ولی بازمیگویم مهم این است که میغرد...اگرابرها غرش نکنند بارانی نمیبارد...
توبرایم ماهی...ماهی که شمع شب های تارم است...
اگرازمن نه شنیدی...نه به تو نبود...نه به پایان یافتن این عشق بود...نمیخواستم تورواینگونه ازدست دهم..میخواستم برایت کارهابکنم...
میخواستم برایت باغبانی باشم که مراقب دانه اش باشد...دانه اش گل بدهد...برود رو به خدا...دلم نمیخواست برایت تکیه گاه باشم...
آه که حرفهایم رادلت میخواند ومیداند وبس...
آه که شرم دارم از گله کردن وقتی تمام گلایه ات تنهاییت بود...
کاش میدانستی اینجاآخررفاقت نیست...کاش میدانستی همیشه همه چیز آن گونه که انتظارش راداری نیست واین تقصیرمانیست...این رسم روزگاراست...
من هنوزهستم...خوب میدانی که هستم...رفاقت ما بربادبنانشده...زندگی ماباید شیروشکرباشد...اینجاهمه چیزباید روبه راه باشد...اینجا هیچ چیزارزش غمگین بودن ندارد...اینجاهیچ کسی برای وداع دست تکان نمیدهد...دستان همه برای سلام ودرود بالامیرود...اینجاشرمنده میشویم ازاینکه شرمندگی هم برای این دنیا کم است...اینجا هیچ کسی نامردنیست...
اینجادلی تنگ است
اینجاآسمان ابراست...آفتابش میکنم
اینجاپائیزاست...بهارش میکنم
اینجا...
توفقط باورکن...
پی نوشت :خوب میدانی سکوتم از رضایت نیست...دلم اهل شکایت نیست...خوب میدانی که چقدردوستت دارم...خوب میدانم که توچقدر...

