تبليغاتX
راهه های باریک عمر

سلام.

این فوری فوتی ترین آپ وبلاگم ازتاریخ تولدش تا امروزه....واقعا دیگه داره بویه عید میاد...امسال هم پرید...گذشت...رفت...شد جزخاطراتم...سال خوب...سال بد...سالی که گذشت...مهم این بود که گذشت... به من خیلی چیزها داد..حتی سالهای بدهم هرچندبد،هرچندعلی رغم میل ما...بازهم خوبن...حتی اگر تونستی یه بارتواون سال دلی روشادکنی...تونستی باری ازدوشی برداری...تونستی خودت وخدا روبهتربشناسی...ازنگاهی لذت ببری...عاشق باشی...اون سال هرچندبد...برات بهترین ساله.

ازاونجا که مامان من فرزند ارشد خانواده است،وکلی بروبیاداره...چندروزاول عید روحتی گمون نکنم بتونم یه نیم سربزنم...دلم برایه همه تون تنگ میشه...

وقتی سرسفره ی هفت سین بودید...وقتی داشتید کنار عزیزانتون...یا بایادعزیزانتون یامقلب القلوب رومیخوندید...یاد بچه ها باشید...یاداونها که هفت سینی برای چیدن ندارن...یادپدرها...مادرها...یاداونهاکه عزیزانشون نیستن...یاددلهای شکسته...یاد کسایی که باهاشون قهرهستید...چشم دیدنشون روندارید،یاداونها که براتون زحمت کشیدن،یاد کسایی که به هردلیلی پیش خانواده شون نیستن...یاد بچه های یتیم...بی سرپرست...یادزندانی ها...هرکسی رومیتونید...هرچقدردلتون راه میده...برای همه دعاکنید...اگر یاد ما هم بودید...برای ماهم دعاکنید....

همه تون رودوست دارم...

سال جدیدمبارک...ایشالله که سال خوبی داشته باشید...یعنی باید سال خوبی داشته باشید.

ببخشید اگر تک تک به بچه ها سرنزدم تا عید روتبریک بگم...به خدا فرصت نبود...ازشرمندگی تون درمیام ایشالله...ولی ازهمین جاعید روبه همه تبریک میگم...وبرایه هرکسی که یادم ماند دعامیکنم....

وای .... چقدر خوشحالم برای سال جدید ....

پی نوشت ۱:خدایاممنونم که یک سال دیگه به من زندگانی روهدیه کردی... خدایاتولحظه ی تحویل سال رویه ماهت رومیبوسم وبازم میگم که خدایا...مخلصیم...دربست..

پی نوشت۲:وقت سال تحویل...وقتی میدونی که به یادتم...وقتی...سال نومبارک...دوستت دارم..

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 11:36 | لینک  | 


هرسال،ازاين اينکه تو اون شلوغي بيام پيشت ناراحت ميشدم،ازاينکه همش زيرنظرخانواده ي صابروشاه مرادي و....باشم ،بدم ميامد ولي باز به خاطرتو ميامدم،آخه دوست دارم وقتی میام پیشت فقط من باشم وتو.
بيست ساله...يعني امسال ميشه بيست سال.
هردفعه برات گل ميخريم،سبزه وشمع وماهي مياريم،ميوه وشيريني ميگيريم،خرماميخريم،حلواميپزيم...گلاب مياريم...هفت سين درست ميکنيم.
هردفعه تاميرسيم،مامان تندتند اينها روميچينه،آخه امروزخيلي هاي ديگه هم به ديدن تو ميان،زشته اگر ازشون عين خودت پذيرايي نشه،مامان ميگه وقتي مهمون داشتيم باباسنگ تموم ميذاشت،باباميگفت مهمون برکت خونه اس،اگربامهمون بدرفتاري بشه ،مهمون دلش بکشنه خدا هم روزي وبرکت روازآدم کم ميکنه...الانم که الانه هنوزم گزينه ي اول مهمون شدن براي همه خونه ي ماست...بااينکه توبيست ساله نيستي...
مامان هميشه تاميرسه وچيزهايي که درست کرده روميچينه،آروم چادرش روميکشه روصورتش وگريه ميکنه...
اولين نفري که مياد،بابابزرگ،مامان بزرگمن.
ميان وبلند بلند صلوات ميفرستن وفاتحه ميخونن ومثل هرسال برایه باباگزخریدن.بابابزرگم بلند ميگه،خدابيامرزه،گرچه اينها آمرزيده ان،خدا کنه شفاعت ماروهم بکنن...مامان بزرگم ميزنه زيرگريه...هميشه وقتي ميادگريه ميکنه،ياد اون نواري ميافتم که مامان بزرگم داره گريه ميکنه براي بابام ويکي ازخاله هام شيطوني کرده واونو ضبط کرده واين نوار حالا براي ما شده يه خاطره...گريه ميکنه وبراي بابام شعرميخونه واينبارماهاهم گريه ميکنيم...بابابزرگم ميره ومامان بزرگم ميمونه،بعد کم کم همه ميان...يعني بايد بيان...
الرحمن روخيلي دوست دارم،شروع ميکنم به خوندنش....وقتي ميرسه به آياتي که ازبهشت ميگه...چشمم روميبندم وباباروکناريه درخت سبز،تويه یه جاي خوب خوب تصورميکنم...گرچه تصورنيست...واقعيته...تواين بيست سال هنوز نشنيدم...هنوز نشنيدم که حتي يه نفر ازدست بابادلش شکسته باشه يا ناراحت باشه...بدون استثنا همه ميان ميگن ازاول معلوم بود که اين دنيا براش کم بود...همه از مهربونيش ميگن...همه بزرگترين غصه شون اين ميشه که کاش دخترکوچيکش روميديدوبعد شهيد ميشد...همه ميگن هنوز چشمام تو خواب دنیاومتولدشدن بود ولی باباخيلي دوستم داشت.
غروب ميشه...ديگه هيچ کسي نيست...زول ميزنم به سنگ قبرش...ازخط اول تا آخرش روهي ميخونم وياد رنگ چشمهاش ميافتم...يادروزهايي بدون باباميافتم...ياد اين ميافتم که اي واي...سفره ي هفت سين امسالمون هم بي باباس...ياداين ميافتم که براي روبوسي وعيدديدني بابابا،بايد بيام وسنگ قبرش روببوسم و...ياداين ميافتم که باباهميشه ميخنديده وميخندونده...پس نبايد ناراحت باشيم،نبايد گريه کنيم...باباازگريه وناله وياس بدش مياد.
گلهايي روکه براش خريده بوديم روپرپرميکنيم وباگلاب سنگ قبر کناري بابا که هيچ وقت حتي يک نفرم براي ديدنش نيامده روميشوريم...گل براش ميذاريم...سبزه ي باباروبراش ميذاريم...يکي ازشمع ها روبراش روشن ميکنيم...بازمامان گريه ميکنه وزيرلب براش شعرميخونه...
اين پنج شنبه ي آخر سال هم ميگذره... اين شمع ها خاموش ميشن...اين گلها پرپرميشن...اين آدمها ميان وميرن... اين سال هم نو ميشه...يه نوروزجديدمياد...ومن هنوز درحسرت ديدن فقط يک لحظه ي چشماي بابا ميسوزم وباز صدامم درنمياد تا مبادا مامان غصه بخوره...

پی نوشت۱:به حرمت نگاه مامان که توسفره وامسال نیست واین اولین ساله که نیست وخوب میدونم چقدرغصه میخوره...به حرمت نگاه تو...سکوت میکنم...خوب میدونی که چقدر حرف دارم...اینبار ناگفته هام روتوبخون...

پی نوشت ۲:بی هیچ حرفی....بی هیچ سخنی...بی هیچ بی راهه ایی ...فقط اینو میگم:دوستت دارم...خیلی ... قدرخودت...

پی نوشت۳:آه بهار...ممنونم که دانه ام روگرم درآغوش گرفتی... تامباداهوای گرگ ومیشه بهاری دل دانه ام روبلرزاند...بهارممنونم که به دانه ام شکوفایی دادی...بهار...منتظرم گل بدهد...

پی نوشت ۴:دوستانی که توپست قبل خواسته بودن که آلبوم شعله ی بیدار شکیلارو داشته باشن...میتونن ازاین لینک دانلود کنند وبا اومدن بهارلذت ببرن ازشنیدنش...موفق باشید

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 11:22 | لینک  | 

ازآه سردت آسمون میلرزه...دل از سکوت جادوئیت میترسه
برام بگو تموم قصه هاتو... که بشکنی طلسم اون لباتو
کی بهترازمن باتو همزبونه....قصه های نگفته تو میدونی
کی شونه هاش مرحم گریه هاته....میکشنه اماتاابد باهاته
منم که بی تو گل بی بهارم...بمون نذار بریزه برگ وبارم
منو صدا کن که برات بمیرم...ترانه هامو ازتویادبگیرم
         منو صدا کن...میخواهم صدای بارون
         بشه گم تو صداتو....بره از یاد ناودون
             منو صدا کن...ولی نگو نمیشه
           بذار یکی بمونیم...واسه هم تاهمیشه

پی نوشت۱:این روزهاآلبوم جدیدشکیلارونافرم وتشدیدداردوست دارم...مخصوصا این آهنگ گل بی بهار....

پی نوشت۲:بیست ویک اسفند مبارک باشه...هنوز یادم نرفته...تقدیم به دوستی که میدونم این پیام تبریک مراهیچ وقت نخواهد خواند.

پی نوشت۳:ازدوستان عزیزی که این روزها از سرعت متحیرالعقول،بلاتشبیه،مخصوص اللیلا...عقل وهوش وهواسشان به تحیر درآمده عرض ادب میکنم ودر یک جمله میگم:خیلی مخلصیم...

پی نوشت۴:این روزها دارند خوب میگذرند...میخواهم خوب بگذرند....یعنی باید ...باید خوب بگذرند...چون دارد بهار می آید...وتوباید خوب خوب خوب باشی....میخواهم گل بدهی...میخواهم...

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 20:45 | لینک  | 

لباس قرمزدورچین دارش روپوشید
ذغال روگرفت دستش بادستش موهای پیشونیش روگرفت بالاوازهمون نوک موهاش شروع کردبه سیاه کردن صورتش....سیاه سیاه شد،عین همون ذغال تودستش
.کلاه بوقی منگوله دارروگذاشت روسرش،وآروم خم شد وکفشهای نوک درازش روپاش کرد.
توآینه یه نگاه کرد...همه چیزدرست بود.
ملیحه بابا ،اون دنبک روبده من دیگه کفش پامه نیام روفرش....
ملیحه بدوبدو اومدودنبک روداددست بابا.
موهاش روبابادیشب براش بافته بود....موهاشوگرفت تودستش وگفت:باباامشب بریم کفش بخریم؟
بابازانو زد جلویه دخترکوچولوش وگفت باشه....
ملیحه آروم گفت:باباقول میدی؟
باباگفت:قول....به روح مامان....فقط یه شرط داره....تا من میام موهات روبازنکنی دوباره خودت ببافی شون...یادت رفته دیشب باچه بدبختی گره های موهات روبازکردم.
ملیحه خندیدوگفت:باشه بابا...قول میدم.
باباخداحافظی کردورفت بیرون.
یه کوچه که ردشدشروع کرد به خوندن:
 حاجی فیروزه
سالی یه روزه
همه می‌‌دونن
منم می‌‌دونم
عید نوروزه
اون ورترپسرکی هیجده بیست ساله....بلند بلند خندید گفت:عموبروخودت روسیاه کن...بدبختی نیست...ببین گدایی ها هم عوض شده...
باباخندیدوهیچ چی نگفت...وهمین طورباپایکوبی وپریدن تا سرکوچه رفت وهمین طورمیخوند.
میخوند ومیچرخید ومیرقصید.....هی به چین لباسهاش دوربیشتری میداد تا لباس ساتن قرمزش بیشتر خودنمایی کنه...
دیگه شده بود دم دمهای ظهر...رسیده بود به خیابون اصلی...چراغ قرمزداشت طولانی...رفت وپرید وسط ماشینهای پشت چراغ قرمزوبازم زد به دنبک وبازخوند.....
ارباب خودم سلام علیکم
ارباب خودم سر تو بالا کن
یه خانوم وآقای مسن که سوارماشین بودن دوتایی....شیشه ی برقی شون رودادن پائین وتوجیب باباپول گذاشتن....باباخوشحال شد...یه کم اومد جلوتر...بیشتررقصید...بیشتر به دنبکش زد....بلندترخوند...
ارباب خودم منو نیگا کن
ارباب خودم لطفی به ما کن
پیرزن وپیرمردداشتن همین طوری دست میزدن ومیخندیدن که نگو چراغ سبزشده بود وهمه داشتن بوق میزدن که برو...باهرعبور...فوحش...داد...بیداد...مرتیکه ی خر....سیاه کرده خودشو...خاک برسرگدات کنن...لباس خر پوشیدی...عروسیه ننه ته میرقصی...خوشی زده یردلشون...
پیرمردناراحت شد...ولی باخنده ایی بلند گفت...حاجی فیروز...امروز بعد بیست سال ازته دل خندیدم....ممنونم ازت....وگازداد ورفت..
باباخسته شده بود.
رفت جلویه درمسجدوآب خوردومیخواست نمازبخونه که یه هو یادش اوفتاد یادش رفته ذغال بیاره که دوباره صورتش روسیاه کنه،میخواست صورتش روبشوره وباصورت معمولی بره بشه عموفیروز دلها...ولی گفت حاجی فیروز سیاهیشه که این واون رومیخندوند،یادملیحه وقولش اوفتاد...آروم مشتش روپرازآب کردوصورتش روشست...نمازش روخوند...رفت بیرون مسجد واولین واکسی روکه دیدگفت میشه صورتم روسیاه کنی...
واکسی اول قبول نکرد ولی بابابراش خوند:
ارباب خودم بزبز قندی
ارباب خودم چرا نمی‌خندی
واکسی صورت باباروسیاه سیاه کرد...باباازبویه واکس خیلی بدش میامد...ولی...
ازهمون راه رفت...داشت برمیگشت...سیمین  خانوم وشوهرش رودید...رفت جلو...سلام کردوکمی احوال پرسی بعدخداحافظی کردورفت...سیمین خانوم وشوهرش باهم گفتن ببین توروخدا..ازوقتی مریم مرده بیچاره مرده دیونه شده،این تائید عقلی نگهداری اون بچه رونداره...باید یه کاریش بکنیم...سیمین خانوم وشوهرش بچه دارنمیشدن.
غروب شده بود...
هرکی بادست پرش میرفت خونه.
ماهی....سبزه...میوه...آجیل...کیف...کفش...مانتو...کت شلوار...
بابادستش خالیه خالی بود...یه دستی توجیبش کردببینه چقدر پول درآورده امروز...
صد...صدوپنجاه...سیصدوپنجاه...هزاروسیصدوپنجاه....
پولهاروبردمغازه وخوردهاروهزاری کرد...آخه زشت بود ملیحه دست بابا همش صد تومنی ،دویست تومنی ببینه.
پاهاش خسته شدن بودن....کف دستش میسوخت....گلوش دردمیکرد...
باززدورقصید وخوند...
بشکن بشکنه بشکن
من نمی‌شکنم بشکن
اینجا بشکنم یار گله داره
اونجا بشکنم یار گله داره!
این سیاه بیچاره چقد حوصله داره
خوندوخوند..چرخید ورقصید..رسید خونه...
آروم کلیدروانداخت درروبازکرد....وای چه بویه غذایی میامد...نکنه مادرجون اومده باشه...
آروم آروم رفت تو،سروصدایی نبود...ترسید...یه هو دادزد..ملیحه...ملیحه...ملیحه ازتو حموم دادزد سلام بابا...اومدی...
بابارفت دم حموم...گفت:ملیحه چی کارمیکنی؟توکه دیروز حوم رفتی....
ملیحه آروم لایه درروبازکرد وگفت سلام بابا،دارم لباسهارومیشورم راستی سمیراخانوم هم برامون غذاآورد.شام داریم بابا...خسته نباشی بابا....امروز چقدر سیاه ترشدی...
باباغم تودلش پرشد...آروم گفت :آخه بابایی ،تو هنوز کوچولویی...
ملیحه خندیدوگفت عیبی نداره...به جاش توهم امروز برام کفش میخری ...مگه نه؟!
بابابابغض گفت:آره دخترم.
 بابا فردا هم باز رفت .... آخه بابا.....

پی نوشت۱:تمام شادی دنیا برای تو....تمام قول وقرارزمین برای تو....تمام آمدن بهاروعشق تقدیم به تو...

پی نوشت۲:بازم ازتون التماس دعا دارم.برای پدری که فقط پدرنیست...درکماست وحالش خوب نیست...دعایش کنید...ممنونم.

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 16:50 | لینک  | 

 

میگن شب ازنیمه گذشته....میگم مهم نیست من خوابم نمیاد....میگن بچه مریض میشی اینقدردیرمیخوابی ،بد میخوابی....میگم نترسیدبادمجون بم آفت نداره....اونهاهم نترسیدن ورفتن خوابیدن
.
..
...
ای آسمان،امشب امن ترین آغوش برای من تویی،آه مهتاب...برمن میتابی...برمنی که هیچ وقت نصفه نیمه نتابید...شرق وغرب نفهمید...فقط خواست بتابد...روشن کند...مهتاب زده شود...عاشق شود...ماه شود....
ستاره برایم مخملی از جنس نورت امانت میدهی...من دلم یک بالش ورواندازمخمل ستاره دارمیخواهد...فقط به من یک شب امانتش میدهی ....آه خدایا....فقط همین یک شب راتوبرایم لالایی بخوان...فقط همین یک شب...طوطی،گنجشک،بلبل،سار،جغد،چکاوک،اقاقیا،مریم،نرگس،ارکید....امشب دل من بهانه دارد....

آری دل من بهانه دارد.....دل من گریه دارد.....دل من غم دارد....دل من...امان ازدل من...

پی نوشت۱:عقرب زلف کجت با قمرقرینه......تاقمرتا عقربه کارما چنینه......

پی نوشت ۲:من یه کامنت فوق سری روبه یکی ازبچه ها که نمیدونم کیه اشتباهی زدم...اصلا مهم نیست...فقط بیادوبگه به کی زدم....!!

پی نوشت۳:روزه ی سکوت برای زبانت گرفتی وبه خدا غافل ازدلی شدی که خیلی وقت است که برایت روضه میخواند....ای دوست....خوب بدان اینجا زبان حرفی نمیزند....اینجا حتی اگرمن هم نگویم دلم بیدادخواهد کرد...دلم ماه زده خواهد شد...دلم ......وبازهم نگاه منتظرمن است...اشکهای شبانه ی من است...حسرت قلب من است...وتمام قلب من است که مدام ازمن ازتومیپرسند ومن مدام میگویم به سفررفته...زودبرمیگرده....بادست پر....بادل پر....ولی بازهمان چشمم میگرید....همان نگاهم به انتظارمینشید وهمان قلبم بی قرارت خواهد شد....کاش .... روزه ات روبه حرمت نگاهم بکشن....

پی نوشت۴:راستی بنده خدا....یادت نره دستمزدماروبدی ها....یادت نرفته که...هربیست وسه تا...دوتا...باشه؟

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 1:20 | لینک  | 


قدیم ترها،وقتی جوون تر بودم...وقتی دلها سرپائیزهنوزهوس جوجه رنگی میکرد،وقتی هی مااز قصد نون خشک تولید میکردیم که بشه پنج کیلو که بریم بفروشیم ویه جوجه بخریم،وقتی جوجه رومیخریدیم باهزارذوق وشوق .....همش خاله کوچیکم میامد ومیگرفت تودستش وبهش دونه میداد وآب رومیریخت توگلوش تا گلوش خشک نشه....
یادمه وقتی رفتیم روستای خانوم رستمی ،سه تا گاوداشتن ویه دوجین مرغ وجوجه وخروس که صبحها بساطی داشت بیدارشدن اینها...
وقتی شبهای عید قربان بابابزرگم گوسفندمیخرید ومیبردن توحیاط ومن همیشه میگفتم که پاش روببیندیدمن میترسم ولی بابابزرگم میگفت زبون بسته گناه داره...
وقتی رفتیم اصفهان واول بهار بود وکلی پروانه اونجا بود ومن تموم آرزوم این بود که یکی ازپروانه ها بیادوبشینه رودستم ومن بشینم وساعتها نگاهش کنم...
تواین همه مدت تموم آرزوم یه چیز بود....اونم اینکه کاش میشد اون جوجه رومنم بگیرم دستم وازکله اش یه ماچ بکنم،گوسفنده روبرم محکم بغلش کنم ...عین عکس اون دختره که زدمش تواتاق،برم یه دسته علف بگیرم جلوی گاوهاوهی سربه سرشون بذارم....ولی یه مشکل بود
.
.
.
.
اونم اینکه من میترسیدم
.
از جانورهای بی زبونی که بی زبونی اونها خیلی بهترازهم زبونی خیلی ازما آدمهاست،توروخدا نصیحتم نکنید که هرکاری بگید من کردم تا ترسم بریزه و....نریخت.ترسیدم .....ترسیدم .....!!!


پی نوشت1:امروز سپیده اومدخونه مون،رفت کنار پنجره وپرده روزدکنار،یه هوباهزارذوق وشوق گفت:لیلا درختهاشکوفه زدن....آهای داره بهارمیاد....

پی نوشت2:آخ که فقط هجده روزمونده به بهار....فقط هجده روزتا بهار....هجده روز....

پی نوشت 3:ای صمیمی ای دوست،گاه بی گاه لب پنجره ی خاطره ام می آیی...ای قدیمی ،ای خوب...تومرایادکنی یانکنی...من به یادت هستم....

پی نوشت 4:بهت گفتم کی میایی گفتی دوهفته ی دیگه....گفتم دلم برات تنگ شده،گفتی بروعکسهاروببین....به خدا اگرتا یه هفته ی دیگه نیایی واسه خونه تکونی عید کمکت نمیکنم.

پی نوشت5:الکی الکی زخمی شدی برای خودتها...چقدردردمیکنه....!!

پی نوشت ۶:پدرخوانده ی  عزیز ،ماروبه بازیی دعوت کردند که باکمی تاخیر ماهم به دیده ی منت بازی میکنیمش این بازی اینطوره که که هرکس چندتا کتابی که نصفه ول کرده رو میگه وبه نظرمن بازی خیلی خوبیه.البته من هم مثل بقیه قاعدتاهیچ کتابی رونصفه ول نمیکنم ....
1:صدسال تنهایی از مارکز،هنوز هم نمیدونم چرانصفه ولش کردم،درست گذاشتم جلوی چشمم. روزی هزارباروسوسه ام میکنه ولی من نمیذارم بیشترازاین قلقلکم بده...باید سرفرصت خوندش....ازاول...

2:چرندوپرند ازدهخدا،دروغ چرا وقتی من این کتاب روازکتابخونه ی دایی ایم کش رفتم(خوب دوستش داشتم)ده دوازده سالم بیشترنبودونشستم یه شبه بخونمش ولی هرکاری کردم تا وسطهاش بیشتر جلونمیرفت.

3:مثلث برمودا،نمیدونم مال کی بود،راستش الانم اینجا ندارمش ....بازم تواوج جاهلیت خواستم بخونمش که نشد..

4:دیوان اشعاررودکی وشهریار....همین جوری ولش کردم.انگیزه ی خاصی نداشتم.

5:صحیفه ی سجادیه.....این کتاب رو که خود امام سجادهم شاهده که چندباربرداشتم که بخونمش ولی همش نصفه میموند.گمونم تا روزآخرعمرم بالاخره یه کاریش بتونم بکنم.

۶:فرزند سرنوشت.....باورتون نمیشه که حتی نمیدونم کتاب کیه؟؟فقط میدونم دارمش وهنوز نخوندمش...!!
وکتابهایی که دوست دارم بخونم یه لیست بلند وبالاست که اول ازهمه باید قصه های کوتاه برای بچه های ریش دار،بعدسری کامل کتابهای دکترشریعتی،کد داوینچی،یه سری کتابهای پائولوکوئیلو،عقاید یک دلقک،مسیح باز مصلوب ویه سری کتاب دیگه که گذاشتم ده تیربرم همه روبگیرم وبخونم.
ولی انصافاازخوندن کتاب پیامبرویه کتاب دیگه ی جبران خلیل جبران که نامه هاش به معشوقه اش بودکه....اسمش یادم نیست وهمین طورخاطرات روسپیان سودازده ی من ازمارکزچنان لذتی بردم که نگو.
اگر خاطرات روسپیان سودازده ی من روتونستید گیربیارید ،گیربیاریدوبخونید....شاید ازکارهای نه چندان قوی مارکز باشه ولی عالی بود......عالی.
بااجازه ی اهل فن ماهم میخواهیم دعوت کنیم دوستانی رو:
اول ازهمهمحمدامین چیتگران،بعد نگارسلیمانی عزیزم،احمدرضاتوسلی،لیلا،آرتاوریژ،همکنون(که توسط سم دعوت شدندده تا انگشت و سوسن جعفری عزیز دعوت میکنم بازی کنن.
میدونم باید پنج تا باشن ولی من میخواستم همه روبگم. 

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 0:12 | لینک  | 

"ت" مثل تورا چشم درراهم.
"ت" مثل تو تمام هستي ام.
"ت" مثل تمام تنهايي ام.
"ت" مثل تولدت مبارک اي عزيزناز...
.
.
"ص" مثل صبوريت مرا کشت...
"آ"مثل آه ...چشمانم کجائيدکه دلم هواي ديدنش راکرده...
"ب"مثل بهترينم،نازنينم بوي تنت راميخواهم...
"ر"مثل روزهايم بي توخفت....
.
.
توامروز آمدي ومن کلي خوشحال شدم که تنهانيستم....توامروزآمدي ومن کلي خنديدم،گريستم،لپت راکشيدم،نازت کردم.
توچنين روزي براي من آمدي از بهشت وامروز هم از بهشت برايم دست تکان ميدهي وبرايم سرود تولدت مبارک راميخواني،صدايه قلکي که شکستي تا برايم کادوبخري هنوز درگوشم است،صداي آبي که تمام سروبدن بهشتيت راميبوسيد.
آه ....توبراي من نماندي....توبراي کنج غمم نماندي،توبراي خنده هايم نماندي،آه که توبراي حتي گريه هايم نماندي.
.
.
ميخواستم امروز برايت کيک بخرم،ميخواستم امروز برايت شمع بخرم...راستي هر کي زودتر گفت که چندتابايد بخرم؟؟؟
ميخواستم امروز برايت کلي آدم دعوت کنم،کلي کارت دعوت قيچي کنم،ميخواستم به همه بگويم هيچ کسي حق ندارد دست خالي بيايد...شده حتي يک بشقاب ماکاراني بياوريد، بياوريد...
ميخواستم برايت بروم از بازاريک عروسک بخرم که عروست شود وتودامادشوي امشب...ميخواستم برايت بلند بلند دست بزنم وبخوانم تولد..تولد..تولدت مبارک..وتو بيايي وسط وهي برقصي ...ومن ...
.
.
امروز تولدت رادربهشت گرفتي ...امروز هم رفتي حمام...چندنفررادعوت کردي...کيکت چه شکلي بود...
.
.
پي نوشت:درچنين روزي به دنيا آمد براي تو،مادروپدر...رفتند رفتني ها وماندندماندني ها...رفتند خدايي ها،رفتندکساني که ماهي هاي قلب شان بلوري بود،رفتند کساني که بوي عطرشان بوي بهشت بود واين زمين بهشتي نبودبراي عطرحضورشان،رفتند آنهاکه درگذرزمان بوسه زدندبر گونه ي تنهايي ات،رفتند آنها که بهانه بودند براي خنده هاي گاه بيگاه تو....رفتند....رفتند وبرايت بوسه ايي فرستادند از بهشت...فقط براي تو...براي شبهايي که دلت خنده هايش را،گريه هايش را،دل درد گرفتن هايش را،قايم باشک بازي هايش را...بااشک جست وجوميکرد...
.
.
محمدامین  خوب،امروز روز تبريک نبود...امروزروز شمع وگل وکيک وتولد نبود،...امروز روز يادبود...ياداينکه برايت ازبهشت بوسه فرستادند...ياداينکه بداني جسمش رابردپيش خدا...روحش هنوز تواتاق تبريک توراچشم درراه است....براي صابر بهترين باش.

پی نوشت:خدایش نگهدارش باشد....وخداتوراصبردهد....

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 21:40 | لینک  | 

 

داشت ماهي هاي قرمزي حوض هميشه آبي شون رونگاه ميکرد،يکي ...دوتا...سه تا...چهارتا...
ماهي کوچولو پس نيني توکي به دنيامياد...مامان ميگه وقتي نيني هاي توبه دنيابيان باباي منم برميگرده.
ماهي کوچولو...دل توبراي ماهي هاي تودلت تنگ ميشه....يعني دل باباي منم براي من تنگ ميشه...
ماهي خانوم...وقتي نيني هات به دنيا بيان،گريه هم ميکنن...اصلا شماهابلديدگريه کنيد...
ماهي کوچولو،مامان من همش ميگه بابامياد،بابامياد،همش عکس باباروميذاره تو طاقچه نگاهش ميکنه.....مامان ماهي،مامان من همش شبهاوقتي من الکي خودمو به خواب زدم،بيداره وداره گريه ميکنه...چرا؟
ماهي....بابارفته پيش خدا سفريعني چي؟!
ماهي توروخدا...نيني هات کي به دنياميان....

پی نوشت ۱:همش دارم مدام به اون آهنگ گوش میدم وهمش یاد....یاد....راستی توبلدی وقتی دلت برای کسی تنگ میشه باید چی کارکنی؟؟!!

پی نوشت۲:یه نی نی کوچولویی ازدست مامانش ناراحته.......یکی میاد پادرمیونی کنه،ریش سفیدی کنی...آشتیشون بده....

پی نوشت۳:این روزهاازتکرارخودم،ازتکرارروزهایم،از تکرارساعاتم....از تکرارآرزوهایم،از تکرارتو....هیچ وقت خسته نمیشوم....من هنوز هستم.....هستم....سرت روبرگردان....مرامیبینی....حتی اگرچشمانت راباز نکنی....حتی اگر خورشید نباشد....حتی اگر ماه نتابد....حتی اگر اینجاباشم پیش تو...یا نباشم وباشم درآن سردنیا....مهم این است که سرت را برگردانی... مرا خواهی دید....

پی نوشت۴:وهنوز دل من برای دونفر خیلی تنگ است....خیلی...

پی نوشت ۵:سکوتت آخر یک روزمرا.............. .

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 13:22 | لینک  |