تبليغاتX
راهه های باریک عمر


این روزهادوست دارم برم یه خونه ی دنج توپ تویه جایه دنیا که هیچ کی نباشه،یه جایی که خورشیدش گرمت کنه،یه جایی که آبی آسمونش بهت آرامش بده،یه جایی که وقتی پنجره روباز میکنی روبه روت آفتاب باشه ویه رودخونه که توش پنج تا غورباقه باشه که همش سروصدا کنن ویه عالمه گل ودرخت سبزوگلی گلی رنگارنگ باشه که وقتی بیدارشدی پنجره روبازکردی بهشون نگاه کنی وهی عمیق وبلند نفس بکشی...دوست دارم وقتی درخونه روبازمیکنیم دوتا گاوودوتا گوسفند سفیدوسیاه ودوتا مرغ وخروس وسه تا جوجه و یه دونه الاغ کوچولو داشته باشیم،که صبحها وقتی با صدای قوقولی قوقول آقاخروسه بیدارشدی از شیرگاوها برات شیرداغ واز شیرگوسفندها برات پنیردرست کنم وبعدش ببرمت الاغ سواری،سوارالاغت کنم ببرمت توجنگل بگردونم وتوهی دادوبیدادکنی ومن هی بگم چه خبرته....وتوبگی من پفک میخواهم،بستنی میخواهم .....از اون پیچ پیچی ها که توتلوزیون نشون میدن......بعدببرمت مغازه ی مشت اصغروبازتوکل مغازه روبریزی به هم ومن کلی خجالت بکشم ودستهای کوچولوت روبگیرم وبگم اذیت نکن .....اگر اذیت کنی نمیبرمت قایق سواری ها....بعد تو کلی گریه کنی...وبازم من باگوشه ی روسریم اشکهات روپاک کنم ودماغت روبگیرم وبگم اه اه...ببین چقدردماغ داره.....وتوهمه رو بایه نفس بکشی بالاوبقیه اش روبا استینت پاک کنی.
دوست دارم ببرمت سوارقایقت کنم....اولش چون میترسی آروم میشینی ولی تا یه کم از پفک خوردی پامیشی ومیگی من میخواهم روقایق برقصم.....ومن کلی بگم بشین میافتی تو آبها.....ولی بازم تومرغت یه پاداشته باشه وبگی نه من میخواهم برقصم.....زودباش دست بزن برام بخون....وبازم کلی بخندم وشروع کنم بزنم زیرآوازوتوبرقصی وازاون طرف دخترملیحه خانوم هی نگاهت کنه وهی دهنشو از حسودی کج کنه ومن برات محکم تر بخونم ودست بزنم وبخونم تا دهنش روکج ترکنم ولی نمیدونم چرا یه هو میبینم نیستی ویکی داره از تو آب داد میزنه که کمک غرق شدم....
دوست دارم شب که شد ببرمت بالای کوه،بایه لیوان چایی داغ داغ که روآتیش درست کردم وتوجوجه هات روبا خودت بیاری وبهت بگم ستاره هاروبرام بشماری ببینم تاچندیادگرفتی....ویاز وقتی به سیزده رسیدی وای میسی ومیگی مامان من همین قدرشو بلدم بقیه اش روتوبگو....ومن بلند بلند برات بشمارم وتو یه هوازجات بلند شی ومثل همیشه یه هو بگی شام چی داریم؟!
این روزها دوست دارم بشینم برات یه دستکش وشال گردن وکلاه ببافم....میخواهم صورتی روشن ببافم ولی تو همش میگی نه من آبی میخواهم....وبرات شروع کنم به بافتن ووسط شال گردنت دوتا گل صورتی بندازم وبهت بگم که این گل بزرگتره منم.....کوچیکه تویی....اینجوری دیگه هیچ وقت تنهانیستی.....
دیدن تو این روزها تواین حالت.........کاش..........
آره این روزها این آرزوها وفکرکردن بهشون دیگه آرومم نمیکنه...بدتر عذابم میده که چرا همش آرزومیمونه.......

پی نوشت:دلم برای دونفرخیلی تنگ شده......خیلی...

.....لطفا بازدیدنمائید:حنانه دوست خوبم اولیس که دوست منم هست....ازم تو پست قبل خواست که آپ جدیدش که درباره ی ولنتاین وسپندارمزگان هست روبرید بخونید....برید بخونید دیگه.....

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 14:4 | لینک  | 


اينجا من ايستاده ام،نميدانم کسي که مقابل ميبينم تويي يا سايه ايي از وحشت حضورتو،سرم رابرميگردانم تا بروم،صدايت راميشنوم،ميشنوم که دائم ومدام ميگويي:يادت نره چقدردوستت دارم ديونه....زودي برگرد.
وبازهم لبانم ميخندند به اين فلسفه ي خنده داربازگشت من...راستي بازگشت من فلسفه دارتربود يا حضورتو؟!
بازهم چيزي داردصورتم را قلقلک ميدهد....نميدانم بازهم مگس است که جايي خنک ترپيدا نکرده يا شايدم بازچشمهايم بي اجازه گريسته اند....
پي نوشت۱:براي اثبات عشقش اگرشمع وگل وپروانه نميداد،عشق وعاشقي اش به ته خط ميرسيد...چقدردلم به حال ليلي ومجنون ميسوزد....

پي نوشت۲:دستت را باافتخاربالابگيروبگو که کسي که ميشناختمش نبودي،دوربودي وعزيز،پس همان گونه دوربمان وعزيز،راستش رابخواهي سايه ي حضورت زندگي ام رابه شدت سنگين کرده.

پي نوشت۳:خورشيدرادردستم گذاشتي ومن گفتم که باتو باهمه ي خورشيدهم سردم است....خوب ميداني که از تمام گرمي خورشيد فقط برايت آرامشش راخواستم.

پی نوشت 4:کاش بودی و مي ديدی صورتهای با سيلی سرخ شده مان را از غم نامردمي ها،اينجا پرستوها نيز از ما مي گريزند.

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 11:59 | لینک  | 

Elle tu l’aimes, si fort si fort
Au point, je sais que tu serais perdu sans elle
Elle tu l'aimes autant je crois que j'ai besoin de toi

او! تو "او" را دوست داری . . . عمیق . . . عمیق
آن‌قدر كه می‌توانم گفت بی او گَم خواهی شد
تو او را دوست داری
درست به همان اندازه كه "من" باور دارم به احتیاج به "تو"


Moi j'enferme ma vie dans ton silence
Elle tu l'aimes c'est toute la différence

"من" زندگی‌ام را در سكوت "تو" خفه می‌كنم
او! تو "او" را دوست داری، و این همه‌ی تفاوت ماست (این همه‌ی ماجراست!)


Elle tu l'aimes au point sûrement
D'avoir au cœur un incendie qui s'éternise
Elle tu l'aimes et moi sans toi en plein soleil j'ai froid

او! تو "او" را دوست داری،
درست تا نقطه‌ی زبانه‌ كشیدن آتشی در قلبت
او! تو او را دوست داری . . . و "من"، بدون "تو"، با همه‌ی خورشید هم سردم است
 

Plus ma peine grandit en ton absence
Plus tu l'aimes c'est toute la différence

اندوه "من" در نبود تو هرچه بیشتر می‌بالد،
"تو" بیشتر "او" را دوست می‌داری . . . و این همه‌ی تفاوت ماست
ـElle tu l’aimes, si fort si fort
Au point, je sais que tu serais perdu sans elle
Elle tu l'aimes autant je crois que j'ai besoin de toi

او! تو "او" را دوست داری . . . عمیق . . . عمیق
آن‌قدر كه می‌توانم گفت بی او گَم خواهی شد
تو او را دوست داری
درست به همان اندازه كه "من" باور دارم به احتیاج به "تو"

*
Moi j'enferme ma vie dans ton silence
Elle tu l'aimes c'est toute la différence

"من" زندگی‌ام را در سكوت "تو" خفه می‌كنم
او! تو "او" را دوست داری، و این همه‌ی تفاوت ماست (این همه‌ی ماجراست!)
*

Elle tu l'aimes au point sûrement
D'avoir au cœur un incendie qui s'éternise
Elle tu l'aimes et moi sans toi en plein soleil j'ai froid

او! تو "او" را دوست داری،
درست تا نقطه‌ی زبانه‌ كشیدن آتشی در قلبت
او! تو او را دوست داری . . . و "من"، بدون "تو"، با همه‌ی خورشید هم سردم است
*

Plus ma peine grandit en ton absence
Plus tu l'aimes c'est toute la différence

اندوه "من" در نبود تو هرچه بیشتر می‌بالد،
"تو" بیشتر "او" را دوست می‌داری . . . و این همه‌ی تفاوت ماست

Elle tu l'aimes si fort si fort
Au point, je sais que tu pourrais mourir pour elle
Elle tu l'aimes si fort, et moi je n'aime toujours que toi

او! تو "او" را دوست داری . . . عمیق . . . عمیق
آن‌قدر كه می‌توانم گفت برای او حتی جانت را خواهی داد
او! تو او را دوست داری . . . عمیق . . . عمیق . . . و "من" هنوز و تا همیشه فقط "تو" را دوست دارم.


پی نوشت۱:این روزهاآهنگ وبلاگ درخشش ابدی ذهن یک لیمو منوبه شدت جذب خودش کرده....لیموبانوی عزیزهم متن ومعنی این آهنگ روبرام فرستادن که ازش به شدت ممنونم.شما هم گوش کنید....واقعا زیباست....اثری ازخانم هلن سیگاراخواننده ی فرانسوی.....

پی نوشت۲:وبازهم خورشیدی به گرمی انگشتان تو.......

پی نوشت ۳: یه نظرسنجی زدیم......خوشحال میشم نظرتون رودرباره ی وبلاگ بدونم...

 

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 14:54 | لینک  | 

این بار محمدامین و احمدرضا و من امدیم تا به عنوان شاگردهایی درد دلهایمان را در راهه هایی باریک در طول عمر بنویسیم، درد دلهایی که این بار در وبلاگی گروهی نوشته خواهد شد تا ماهیهایمان بوسه بر پاهای خفته ای زنند و از او تمنای ایستادن کنند و سوتک هایی خواب از چشمان بربایند تا احسنت کوزه گرمان گوشمان را پر کند... .

ان روز دور نیست که گروه گروه برای ایران بنویسیم و برای مردم ،تا بالا رویم بالاتر....

ما زبالاییم و بالا می رویم    ما ز دریاییم و دریا میرویم

هرچند امین زودتر از بقیه شروع به نوشتن کرد اما در قلبهایمان زمانی یکسان برای افتتاحش داریم که هنوز ان موعدش فرا نرسیده است روزی که قلبهایی برابر، ایرانی اباد را افتتاح کنند.

من کوچکترینم در بین بزرگان این وب گروهی  و شاید نتوانم ان طور که شایسته است در ان بنویسم اما می دانم که دلهایمان یکی است و می بخشیم نقص های بزرگمان را....!

فرو شدن چو بدیدی بر امدن بنگر    غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد

...اینجامابرای شمامینویسیم...

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 20:22 | لینک  | 


خدایــــــــا!
این روزهادرهراسم.......
درهراسی بزرگ از بندگان تو،از مخلوقات تو.
این روزهادرهراسم از چشمانی که عینک هم دردبینایی شان را حل نمیکند.
درهراس آن چشمانی هستم که میبینند ومیدانند چه میبینندولی نمیبینند یعنی نمیخواهند ببینند.
درهراسم از ناتوانی دستان پرتوان وپرتوانی دستان بی توان.
درهراسم ازآنهاکه بی اعتقاد میگویند درک میکنیم.
درهراسم ازخوابزدگی وهم آلود کثیف بندگانت.
درهراسم از نامهایی که وسعت بی نامی رانیززیرسوال برده اند.
درهراس آن لانه ایی هستم که خراب شدوهیچ کس ندانست که آیااین گنجشک سرپناه دیگری دارد؟
درهراسم ازعقل همیشه ناقص مردم
خدایــــــــا!
من ازگرمایی که دستان سردی حسرتش رومیخورند،ازآن دستی که تمام قدرتش ،قلمش است
.
.
.
شرمنده ام
وخدایامرابیش ازاین شرمنده نکن!


پی نوشت1:گویی این روزها..........

پی نوشت2:این روزها چیزی شبیه یکی ازهمین ماهی هامراقلقلک میدهدبرای تاسیس یک وبلاگ گروهی....دوستانی که مایل اند یاری دهند،خوشحال میشوم که اعلام آمادگی کنند....البته به صورت نظرخصوصی!

پی نوشت۳:تو به میخونه نروعزیزمن....من تو دستهای تو پیمونه میشم....با همه مستی وآشفتگی هام.....من برای تو یه میخونه میشم....

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 14:56 | لینک  | 


سلام داداش.
ميخواهم امروز برات درددل کنم،شايد داداش خونيم نباشي ولي همه چيز که پيوند خون داشتن نيست.
داداش خيلي وقته دلم ميخواست اينهاروبهت بگم....من بگم تو گوش کني ياتو بگي من گوش کنم؟
درددل کردن نوبت نداره...بذارباهم بگيم .
داداش من وتو يه حس مشترک داريم،يه حرف مشترک،يه دردمشترک واون نبودنه.
نبودن عزيزهامون توزندگي....وبودن اونهايي که يادشون رفته که عزيزامون يه روزي چقدربراشون عزيزبودن.
داداش بيا تواز مامان بگو ومن از بابا...تواز روزهايي مردونه ايي که دلت دست مامان رو خواست ومن ازروزهاي سردي که برام بي باباگذشت...
توبگو وقتي دلت گرفت رفتي تواتاق مامان وچارقد رنگي رنگيش رو برداشتي وانداختي سرت گفتي مامان ،مامان بگو الان کجايي؟!راست ميگفتن که مامانها پيش خدا ميرن؟مامانم بهم ميگي خداچه شکليه؟مامان سردت نشه اونجا،دلت نگيره اونجا،مامان اونجاهم همش کارميکني؟مامانم قلبت چطوره؟مامان...ميخواهم چارقدتو ببرم امام زاده صالح ،بندازم روضريحش،تابهش بسپرم که آقا،مامان من دلش شکسته...بگم آقاسپردمش دست خودت...بگم آقانگه دارش باش...راستي مامان يادته همش ميگفتي بهم پسرم ايشالله بري دانشگاه....پسرم دوماد بشي ايشالله،مامان دارم ميرم دانشگاه،درس ميخونم ،تادوماديم هم چيزي نمونده...ولي مامان بدون تو ....چي کار کنم تواين دنيا...بذار چارقدتو يه بار ديگه بوبکنم،عطرقشنگ اسم توحتي برام بدون چارقدتم سبزسبزوزنده است.
حالا داداش گوش بکن تا من بگم....تو از مامان گفتي ومنم بذار برات بگم از بابايي....
سلام بابا...باباي خوب قصه هامووغصه هام....بابايي که چشمهام توروهميشه فريادميزنه....بابايي که فقط يه بار ديگه ديدن تو برام قدتموم زندگيم ارزش داره....بابا،داداش چارقد مامان رو داره براي دلتنگي هاش ولي من فقط از اسم تويه عکس دارم....يه عکسي که بيست ساله روطاقچه ي خونه همش بهم نگاه ميکنه وميخنده...باباميگن مهربوني،پس توروبه مهربوني هات قسم بهم بگو چقدردوستم داري؟تو هم دلت براي من تنگ ميشه؟
داداش برام از مردونامردهابگو....بگو که بعدمامان وبابا چي شدو نشد...برام بگو تا همه بدونن که خاک سرده...سردي مياره....بهم بگو وقتي رفتن عزيزامون ...وقتي چشمهاي قشنگشون رو بستن به رويه دنيامون...دنيايي که ديگه مردونامردش مثل هم بهت سلام ميدن...مثل هم برات ميخندن ومثل هم ميگن خدابيامرزتشون...دنيايي که فاصله ي ما باعزيزامون قدرخودشه...داداش برام بگو...بگو شايد يه روزي منم آروم بشم وديگه خنده ي مردونامردش نقره داغم نکنه...
داداش بريم يه بارديگه توبرفها....قدم بذاريم جاپاي مامان وباباوداداش....
راستي کسي مرحمي داره برايه يه عمر بي کسي وبي هم نفسي؟؟ 

پی نوشت ۱:باتشکر فراوان از سعیدعامری بابت این عکس....
 

پی نوشت۲:تا که بوديم ،نبوديم کسي...کشت ما را غم بي هم نفسي...تا که خفتيم ، همه بيدار شدند...تا که مرديم ، همگي يار شدند...قدر ان شيشه بدانيد که هست...نه در ان موقع که افتاد و شکست.

پی نوشت۳:دوستان عزیزبلاگفا یه امکان بسیار خوبی قرارداده که اسمش وبلاگهای دوستانه،شمازاین طریق میتونید متوجه بشید دوستانتون چندروزوحتی چندساعت پیش آپ کردند....ودیگر لزومی نداره که وقتی نویسنده ایی وبلاگش رو آپ کردبیادوهمه روخبرکنه...امیدوارم از این بخش به خوبی استفاده کنید.

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 13:34 | لینک  | 

داداش ميدونم بابا نميتونه ،منم به معلمم گفتم ولي داداش ميشه تو با بابا ومامان حرف بزني.داداش باز تويه بار مشهد رفتي.من اصلا نرفتم.داداش به خدا دوهزار تومنش رو خودم جمع کردم فقط هيجده هزار تومنش مونده.داداش دوست دارم جشن تکليفم رو مشهد باشم کنار دوستام ،معلمم.
سميرا ميدونم به خدا ميدونم،ولي چي کار کنم.خودت که خوب ميدوني وضع بابارو.خودت ميبيني ديگه حتي نميتونه از جاش بلند بشه.شبها  که ميخواهد بخوابه صداي خس خس سينه اش خواب رو از چشمهاي مامان برده.سميرا جان يه چندروز صبرميکني به خاطرداداش فرهادت؟؟؟بغض نکن ديگه ....قبول؟اي قربون آبجي کوچولوي ته تقاريم برم.
مامان ؟......بگو گوش ميدم؟ميشه نگاهم کني؟بگو پسرم  چيه؟مامان:سميرا خيلي دوست داره بره مشهدميذاري من چندروزي برم سرکار تاپولش رو جور کنم؟اگر اجازه بديد؟......نه خير.مگر مادرت مرده که تو بري سرکار،چشمم کور خودم پولش رو جور ميکنم ،فقط فرهاد،مامان جان ،جون مامان  بابانفهمه،ميبيني حالش رو....باشه مامان.

فرهاد اين چندروز روبه خاطرتو صبر کردم ولي.......فردا آخرشه.......سميرا گريه نکن،توروخدا.....حالابروببين کيه ؟صداي زنگ تلفن الان بابارو بيدار ميکنه ها؟
الو؟سلام.بله ،خانوم حسيني خودمم........................................خانوم ...........خانوم راست ميگيد؟خانوم ممنونم،باشه خودم به مامانم ميگم.خانوم خداحافظ.
داداش ،داداش فرهاد......چيه؟چت شده؟داداش مژده بده!داداش خانوممون گفت که چون امسال شاگرد اول شدم نصف پول روخودمدرسه ميده يعني ده هزار تومنش رو فقط بايد ده هزارتومن دیگه اش رو خودمون بديم.........راستي ميگي سميرا؟آره به خدا.....زنگ بزن خودت از خانوممون بپرس.اما......... داداش....... بازم خیلیش میمونه؟؟؟؟؟

پی نوشت:سلام،ببخشید این پست تکراری بود(البته از اون یکی وبلاگم بود که حذف شد) ولی لازم بود.... برای این روزهاکه خودهم کمی ابری هستم.

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 20:59 | لینک  |