تبليغاتX
راهه های باریک عمر

کاش کمی دنیایت ارزش بودن داشت،کاش کمی مفهمیدی که روز هزارباردلم روشکستی وبرای بار هزارویکم بلند شدم وبرایت چای عطری با تمام عشق دم کردم.

کاش کمی باورمیکردی که باز هم کم آوردی.

پی نوشت:صدیقه ی عزیزم....با تمام وجود ممنونم ازت.

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 12:43 | لینک  | 

دوسه روزی هست که یه سری اخبار ضدونقیض مبنی برمزایده اموال احمدشاملواز رسانه های مختلف خبری داره مطرح میشه.

ماجراازاین قراره که سیاوش شاملو فرزنداحمدشاملوآغازگراین مزایده بوده،وآیداسركيسيان همسر شاملو معترض این مزایده ووکیلشون وثوق احمدي پیگیربرقراری یا تحریم این مزایده هستن.

اين حراج در شرايطي برگزار مي شود که به گفته کارشناسان ميراث فرهنگي و ساير هنرمندان آثار به جا مانده از شاملو از جمله لوازم شخصي متعلق به يک خانواده و يا يک شهر نيست و جنبه ملي دارد. ناصر پازوکي کارشناس ميراث فرهنگي با تاکيد بر اين مطلب که اين مجموعه آثار مي تواند جزء ميراث معاصر مورد ارزيابي قرار گيردگفت؛ اين اتفاق از دو منظر قابل بررسي است. اينکه يک نفر مرحوم مي شود و ورثه وي مي توانند با توافق هم اين آثار را به فروش برسانند هيچ کس نمي تواند جلوي اين اتفاق را بگيرد اما در ميان اين اشخاص ما افرادي را داريم که جزء مفاخر و هنرمندان هستند و متعلق به يک خانواده و شهر نيستند.

 از جمله شاکيان ديگر اين پرونده ضياءالدين جاويد نقاش معاصر کشورمان است که چندين تابلوي خود را به آيدا شاملو هديه کرده است نه به احمد شاملو که الان سياوش شاملو قصد فروش آن را داشته باشد.

از طرفی عده ایی میگن که این مسائله خانوادگیه وبه ماها (من جمله افکارعمومی)هیچ ربطی نداره.

از طرف دیگر این مزایده از طرف پسرمرحوم مطرح شده وگفته شده که اومشکل مالی دارد از طرفی دیگر پسرایشون دریه مصاحبه گفتن:حراج وسايل را نه تاييد مي‌كنم و نه تكذيب و اميدوارم مسائل به خوشي و خوبي حل شود و در آينده چنان‌چه نياز به توضيح مسائلي باشد، خواهم گفت.

ازطرفی آخرین ادعای وکیل محترم درباره ی جمع آوری وسائل درموزه اینو میگه که:اين مسأله را ما در توافق‌نامه‌اي بين خودمان و خانم آيدا انجام داده‌ايم؛ منتها حالا چه كسي به اين توافق احترام نگذاشته، آن مي‌ماند براي بعد كه ما پاسخ بدهيم. جمع‌آوري وسايل در قالب يك موزه قبلا به توافق ما رسيده و نامه‌اش را هم دارم، منتها چه چيزي باعث شده كه اين كار انجام نشود، آن چيزي است كه من بايد پاسخ شما را بدهم؛ اما نه الآن. بايد اجازه بدهيد ما از نظر شخصي هر كدام‌مان به نتايج خودمان برسيم. بعدا هر كس مي‌تواند موضعش را اعلام كند.

حالا تواین بازاربه قول دوستان،یکی پیدا کنه پرتغال فروش رو.

ناگفته نماند این وسائل قراره روز سی آبان دردادگستری کرج به حراج ومزایده گذاشته بشه.

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 11:12 | لینک  | 

سلام.میخواستم مطلب دیگه ایی رودراختیارتون بذارم ولی دقیقا دقیقه ی نود به یه سایت بسیار جالب برخوردکردم.دیدنش از سمت شما هم خالی از لطف نیست.....حداقل میفهمیم که هرفردی هزارویک دلیل داره واسه وبلاگ زدن درباره ی همه چیز..... (ومن قصدهیچ گونه توهینی به عقاید شخصی این فردروندارم.)

اینجا کلیک کنید

 

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 12:8 | لینک  | 

سرم رومياندازم پائين ميگم،توبراي من يه هديه بودي ازطرف خداتازندگي کنم...با شيطوني بهم نگاه ميکنه وميگه توهم براي من هديه بودي ازطرف خدا....ازخوشحالي اين حرفش توپوست خودم نميگنجيدم که داغ داغ زد تو تنوروگفت ميدونستي چقدردوستت دارم؟؟؟....به خدا بالهارو،روي شونه هام حس ميکردم...لپهاي قرمزم قرمزترشد وگُرگرفتم ،بازم با شيطنت سرش رومياره پائين ترميگه توچي؟؟؟توچقدرمنودوست داري؟اصلا منودوست داري؟....منم که دربه دردنبال اين فرصت بودم آروم ميگم خيلي...ميگه خيلي چي؟ميگم منم خيلي دوستت دارم....لبخندي به تمام مساحت خوشحاليهاي دنياتوکل صورش موج ميزنه وبلند ميگه پس چي شداين ديزي سنگي ما...!!سبزي وفضاي سنتي رستوران حسابي شارژم ميکنه ومنوياددرختهاي تويه ولايت مياندازه.
همين طورنگاه ميکرديم تموم وسعت چشمهاي تازه به دوران رسيده مون روکه يه پيش خدمت ميادوديزي روميذاره روکرسي وشروع ميکنه به چيشدنش.يه لحظه نگاهم روازعشق جوونم ميدزدم ونگاهي به مرد ميکنم و.....لعنت برمن....چقدرشبيه آقاجونم بود،لعنت برمن که اون بدبخت داره باتمام61سالگيش کارميکنه وبراي دخترلپ قرمزيش پول ميفرسته تاچندسال ديگه سرش روبالابگيره وبگه که دخترم مهندسه.....ازعذاب وجدان دارم خفه ميشم که يه هو موبايلم دينگ دينگ ميکنه.....اس ام اس مياد برام:کجايي عزيزم براي فردانهارمنتظرتم،تولدمه بازري وپري واميروعلي خونه ي سهرابيم.خوشحال ميشم تنهاعشق منم تواين تولد باشه.
نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 11:32 | لینک  | 

 
نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 18:33 | لینک  | 


سرت رابالاميگيري وميگويي،تواعتمادبه نفس خوبي داري،مديرخوبي ميشوي ومن هنوزفکرميکنم به خواب ديشب که خانم معلم به من يک خودکارقرمزويکي ديگرآبي ويک مداد هديه دادومن کلي غصه خوردم که چرابه من به جاي اينهمه يک مدادنوکي نداد؟

نوشته شده توسط لیلاوزینی در ساعت 10:53 | لینک  |