این روزها ننوشتن تک تک بچه ها ناراحتم میکنه ولی فقط فکرکردن به اینکه همه شون یه روز برمیگردن آرومم میکنه..میخواستم جلوشون رو بگیرم ولی دیدم همیشه نباید جلویه هررودخونه ایی سد زد...خواستم رودی که پیشم بود بره وبره تا راهش رو پیدا کنه...مطمئنم که روزی که برسه به دریا ماهی ها رو میفرسته سراغم تا برم پیشش...فقط این ماهی های قرمزی که قراره ببینمشون آرومم میکنه و نمیذاره سد باشم...ولی رفیق یادت نره دریا بشی...منتظر دریام...

پی نوشت۱:یه خبر خوش به هم ولایتی های عزیز...از فردا تا مدت دوهفته میام ولایت...
پی نوشت۲:گند زدم به آزمون...امسالم عین پارسال...
پی نوشت۳:دوستان عزیز...یه چیز میگم فقط بینی وبین الله راستش روبگید...بچه ها کی نظر سنجی منو ترکونده..!!واقعا وقتی امروز دیدم اینقدر نجومی با هر رفرش زدن من داره آمارش تغییر میکنه از تعجب فکم به شصت پام چسبیده بود...! خواهش میکنم هرکسی این کارروبرام کرد برام خصوصی بزنه وخودشو معرفی کنه...حداقل ازش تشکر کنم...!!
پی نوشت۴:یه کم زیادی زندگیم شلوغ پلوغ شده...ولی...! بچه ها من میخوابم زنگ تفریح رو که زدن بیدارم کنید...
پی نوشت۵:بارون امروز چه حالی داد...!
پی نوشت6:بچه هایی که این روزها بهشون قول میدم..هرقولی...ودارم بد قول میشم...ببخشید تاخیردارم..به پی نوشت 4ببخشید منو...
پی نوشت 7:حنانه هم نمایشگاه نامه اش رونوشت...!!
پی نوشت۸:اینجامابرای شما مینویسیم به روز شد...!
پی نوشت۹:بچه ها قاشق هام رو کدومتون بردید خونه تون...!! تو بساط من قاشقی نبود...!!
پدرخوانده عزیزمن رو به یه بازی دعوت کردن که این بازی ازمن میپرسه دلیل اصلی برای ایجاد وبلاگ برای من چی بود ؟
راستش من اون اول اول،فقط وفقط به خاطریه نفر که باتمام وجودم دوستش داشتم شروع کردم...برایه اینکه منو گم نکنه...!
هنوزم خیلی وقتها براش مینویسم واین نوشتن خیلی آرومم میکنه.
من الگوم تو دنیای وب نویسی سعید عامری بود...راستی سعید عامری کسی بود که راهه های باریک عمرروبرایه وبلاگم انتخاب کرد...ازش یه دنیا ممنونم...سعید...ما هرچی هم بشیم بازم شاگردتنبل کلاس شما هستیم...واقعا اینجاازت بابت تموم زحمتهایی که برایه بلاگرشدن من کشیدی ممنونم.
پی نوشت1:خوب میدونم هیچ خطی ازاینهایی که من مینویسم نخوندی..ولی بدون بخونی یا نخونی..من همیشه به یادت هستم..من هنوز بانوی سبز پوش رویادمه..هنوزایل من،بخارایه من،شادباش ودیرزی یادمه..من هنوز خط به خط فالهای حافظمون یادمه..من هنوز تموم دوستت دارم نگفتن هات رویادمه..من هنوز تمام ساعتهای بیدارموندن هامون رویادمه..من هنوز صدای قلبم رویادمه..آره...من خیلی چیزها یادمه..شاید باورت نشه بهت بگم من هنوز منتظرتم بااینکه میدونم هیچ وقت برنمیگردی...من حتی این انتظارروبا تمام وسعتش یادمه...
پی نوشت2:حرفهای مردم این روزها بی ارزش ترین بخش زندگیم است.
پی نوشت3:نمایشگاه گردی رودرادامه ی مطلب بخوانید..
پی نوشت۴:من هم مهدی صالح پور وسم واحمدرضاتوسلی رو به این بازی دعوت میکنم...
ادامه مطلب
حرف دلم:گاهي وقتها يه مرد بايد اونقدر بزرگ که بتونه اعتراف کنه که چقدر کوچيکه..!

پي نوشت۱:دوديروزپیش توسط رندتبریزی عزيز خبردار شدم که سوسن جعفری عزيز ديگر دروبلاگ چيزي نخواهند نوشت واين خبر بدترين ودردناک ترين وناراحت کننده ترين خبري بود که شنيدم...سوسن عزيزپيغامي هم برايه من داشت که خيلي برام ارزشمند بود ... به خيلي دلايل شخصي ... واونم اين بود که:هرگز در قلبت را براي هيچ مردي باز نکن....
سوسن عزيز...ما بي صبرانه بازگشتت روبه انتظارنشسته ايم....مطمئن باش که فقط حضورتو مراآفريد آنکه دوستم داشت را معني ميکنه...پس ماروتنها نذار...
پی نوشت۲:وقتی براش آهنگ ترکی میذارم کلی ذوق میکنه،چشماش میخنده،ولپهاش گل میندازه وبعداین همه سال بازم خجالت میکشه..!
پی نوشت۳:اینجامابرای شما مینویسیم به روز شد....
این پست قراربود یک ماه پیش درچنین روزی صادر بشه...اینکه چرا نشد و... روبذارید به حساب اینکه میخواستم سورپرایزکنم...بااین مطلب شروع میکنم که ادمها دلیل های مختلفی برایه شاد شدن وشاد موندن دارند...گاهی این بهانه ها کمرنگ میشه...چه خوبه که من وتو با یه مدادشادی های دیگران روپررنگ کنیم که یه روز هم اونی که رنگ به شادی ما میپاشه برامون بهترین ها روبخواهد...
راستش توچندتا وب وقتی دیدم تبریک تولد دوستان روگفته بودی براشون آرزوکرده بودی که کاش روزتولدتون رودرک کنید...نه مثل من..کلی دلم غصه گرفت وقتی اینها رومیخوندم ...تااینکه تصمیم گرفتم من برات یه تولد بگیرم..آره مال تو دیگه..مال تو آبجی گلم...هدیه ی عزیزم...واسه تو که خیلی وقتها که من انرژیم ته کشیده بود،اومدی وعین یه نی نی کوچولو قلقلکم کردی وکلی منو خندوندی...میدونی..خیلی وقتها حسرت میخورم .. به خاطرخیلی چیزها..ولی خوب بودن تو تموم این حسرت منو پرکرده...یادمه یه بار بهت گفتم هدیه ی خوب خدا...واقعا هم بهترین هدیه ی خدابودی مال من..تنهاکسی که دوست دارم بلند بلند لی لی صدام کنه..تنهاکسی که صداش کلی سرذوقم میاره...تنهاکسی که ...آبجی گلم...میخواهم ازاون حرفها بزنم...بگم مخلصیم...بگم روح منی هدیه..بت شکنی هدیه..آخ..پاتو آروم تر بذار..آجی لی لی له شد زیرپات...ولی نمیگم...چون توهمش غصه میخوری میگی من ازاینها بلدنیستم ومن نمیخواهم آجی گلم حتی یه دونه غصه تو دلش باشه..
حالا امروز لی لی میخواهد برات تولد بگیره....تولد یه ماهگی...میدونی آجی تاریخ تولد یه نماده،یه نماد یه به یادت باشن..که یادشون باشی...تو۳۶۵روزسال هرروزش میتونه تولدت بشه...میتونی هرروزی که دلت خواست برایه خودت تولد بگیری...بگی ..بخندی..شاد باشی...
حالا...۱...۲...۳...بچه ها همگی دعوتین به تولد یه ماهگی هدیه کوچولو...همه میتونن بیان...تازه...مهمونی مختلطه...



هدیه خانوم همش یه ماهشه...شاید وقتی بزرگ شد یادش بره که برایه یه ماهگیش تولد گرفتیم ..ولی ازش عکس میگیرم که یادش نره...که وقتی بزرگ شد نشون نی نی هاش بده...

ااااااااااا زشته...نگاهش نکنید ببرم لباس بپوشه...

آهان...حالا شد...حالا همه میتونن بیان لپش روبکشن...ماچش کنن...بوسش کنن...فقط آروم...دردش نیاد آجی هدیه ی من...زودباشین...من تولد الکی نگرفتم ها...بیایید وسط برقصید براش...
اول از همه پدرخوانده..زودباش...پاشو...محمدامین تو هم بلند شو...نجمه...سپیده..راحیل...صبا...حنانه..همه تون بلند شید...نی نی کوچولو...وای...چه قشنگ میرقصید..حسین دماغت روبکش بالا...مهدی...خیلی زشته...فقط داری میخوری...پاشو ببینم ...پاشو یه تکونی به خودت بده...پس فردا تولد خودتم میشه..وایسا...سم..ایول..ناقلانگفته بودی اینقدر قشنگ بلدی محلی برقصی...وااااااااااااااااااااااااااااااااای .. راحیل دستشویی داری؟؟...بچه ها وایسین من این نی نی شکمو روببرم دستشویی...شماها برقصین...ماشالله...

خب...
نی نی ها..همه بشینن...امروزمهمونهای ویژه داریم..زیاد...۱...۲...۳....من نمیگم...خودتون ببینیدشون..
کلاه قرمزی وپسر خاله...

به به .... همه به افتخارشون دست بزنید...خب...هدیه جونم...من گربه هاتم اوردم...

خب ... حالا میرسه نوبت کادو...کادوهاتون روبردارید بیارید ببینم......آفرین...چه کادوی خوشگلی اورده راحیل...آخی..مممنون محمدامین...مرسی احمدرضا...وااااااااای چقدر کادوت خوشگله حنانه...آفرین اوس مهدی............حسین.......خیلی بدی...کادوت کوپس...!!.......آهان...تو براش کیک خریدی...آفرین...آفرین نی نی خوب......خب حالا بیایین همگی باهم کیک روببریم وبخوریم وبرایه یه ماهگی اجی ناز من دست بزنیم وشعربخونیم...

خب..حالا که کادوهاتون رودادید وکیک روهم خوردید ...نخود نخود هرکه رود خانه ی خود...زودباشید...کیش کیش...نی نی خسته شده ....میخواهد لالا کنه...مهدی...بسه اینقدر نخور...شب دل دردمیگیری...اینم عکس نی نی بعداینکه تولدش تموم شد...خسته نباشی هدیه ناز آجی...

پی نوشت۱:آجی هدیه ببخشید...ازاین بهتر نتونستم برات تولد بگیرم..دوستت دارم...قدرتموم برگهای راه خونه تا دانشگاه...
پی نوشت۲:مطلب یکی مانده به آخر وبلاگ امیرشصتی روبخونید...خیلی برام جالب بود...ازاین به بعد هم کلی وبلاگش میرید...دامادی گفتن...خاندان وزینی گفتن..شوهر خواهربزرگ الدوله ایی گفتن...یادتون نره ها...!! کباب میکنم هر کی نره...!!
سلام
وای بالاخره طلسمم شکست..سه روزه میخواهم به روزکنم ولی همش نمیشه!!همش چله میافته توش..انگار چشمم زدن..!!؟؟
نیامده با پی نوشت ها حرفهام رومیگم
پی نوشت1:سفرنامه ی فوق وزینم روبراتون تو ادامه ی مطلب میذارم...دوتانکته ی جالب...این اولین ادامه ی مطلب عمروبلاگم هست...دوم هم که خیلی جالب نیست این بود که من کلی نکته براتون نوشته بود تویه دفترچه ام...ولی دقیقاازوقتی رسیدم خونه واومدم تهران نیست ونابودوناپدید شده ومن خیلی ناراحت شدم...پس ببخشید اگر سفرنامه خیلی ساده است واون نکته هاتوش نیستن...!
پی نوشت2:تویه چهل وهشت ساعت گذشته چهارنفر به من گفتن خدا شفات بده!!![]()
پی نوشت3:درست ساعت دوویازده دقیقه ی پنجشنبه شب بود که من فهمیدم که نزدیکترین فرد به من تولحن گفتاری صباست!!صبا واقعا جدی گفتم ...مدتی بود این لحنم مرده بود..مرسی کمک کردی زنده اش کنم.![]()
پی نوشت4:بازم صبا..صبا به خدا چهارشنبه جات خالی خواهد بود...جدی میگم...گرچه،این راحیل وحنانه ی نامرد هم شب نمیان خونه مون...میخواهن از مصلی راهشون روکج کنن برن قم!!
تازه میخواهن منم ببرن!!صبا فقط فکرکن باید چهارشنبه اون دوتارو بدون تو تحمل کنم!!خیلی برام آزاردهنده اس![]()
...راستی صبا...بهم گفتی خداتووراحیل روبه راه راست هدایت کنه،البته اگه بتونه...!!صبا به جان خودت نباشه به جان اون حنانه ی کچل قسم میخورم که خدا خیلی تلاش کرد..ولی اثربخش نبود...خدا مارواورجینال وبا ضمانت طلایی وتاابد گارانتی خلق کرده...به این راحتی ها هدایت بشو نیستیم...!ولی باز تودعاکن...خداروچه دیدی شاید دعات گرفت...![]()
![]()
هدیه جات خیلی خالی خواهد بود...کاش میشد مخ مامانت روبزنم!!![]()
![]()
اصلا شک نکن که تابستون میام پیشت...به قول خودت چسبیدم...!!![]()
![]()
پی نوشت5:یه آهنگ رووبلاگ گذاشتم...افسردگی گرفتم
...برایه کسی میخونه؟؟اگر برایه هر کی خوند بگه...اگرم نمیخونه یه خواهش دارم،دوستان من سه روز هرجاروبگید دنبال کدآهنگش گشتم ولی پیدا نکردم ومجبور شدم به روش نفتی دروبلاگ قرارش بدم...که اونم نمیخونه...کمک...!!( آهنگhurtاز christina aguilera هست)
پی نوشت6:پنجشنبه شبکه ی یک یه سریال گذاشت به نام همسرایان...خیلی قشنگ بود...خیلی...
پی نوشت 7:اگر یادبگیری خوبی کنی کم کم به خوب بودن عادت میکنی...
پی نوشت8:پارسای عزیز...من آدرس ایمیلت روگم کردم...لطفا برام بذار...
پی نوشت9:نمیدونی باخوندن این نوشته هات چقدر انرژی گرفتم...میدونی بعداز چهارده روزتنها چیزی که خوشحالم کرد این نوشته ی تو بود..ببخش که میذارم اینجا همه بخونن..شاید یکی هم مثل من چهارده روزهیچ بهانه ایی برایه خوشحال شدن نداشت!!
بیای پیشم بهت یه عالمه باغچه می دم که توش گل بازی کنی
که با برگا بازی کنی...
که چاله بکنی توشو پر آب کنی بعد برگا رو توشون شنا بدی!
که ساقه های درخت عر عر رو بکنی هواپیماش کنی. . .
بیا با هم یه عالمه بازی می کنیم..
پی نوشت۱۰:بچه ها من لینکهام روتصحیح کردم...اسم هرکسی از قلم اوفتاده بهم بگه...
پی نوشت1۱:اینجا مابرای شما مینویسم رواز یاد نبرید...هرچهارروزیکبار،توسط یک نویسنده ی معتبر به روزمیشه![]()
...از نظرات ،پیشنهادات وانتقاداتتون هم دروب گروهی مون به شدت استقبال میکنیم..![]()
پی نوشت۱۲:چهارم مي روز گرامي داشت مرغ ها و وفاداري اونها به جوجه هاشون است و همينطور تاسف و دريغ براي اون جوجه هاي بي مادري که در جوجه کشي ها به عمل مي آيند .
ادامه مطلب
تا مامان درخونه روقفل میکرد ومیرفت بیرون،بدو بدومیرفت تا اتاق مامان وپشت میز آرایش مامان میشست واول یه کم خودش رو نگاه میکرد وبعد شونه روبرمیداشت وموهاش روکه مامان صبح شونه زده بود ،باز شونه میکردومیریخت دورصورتش وبادستش بهشون حالت میداد...
بعد یه نیگابه ساعت مینداخت،مامان وقتی عقربه کوچیکه رویه اون عددی که عین سیخ بود میامد واون ازهمین الان تا اون موقع به اندازه ی چهارتا ازاین عقربه کوچیکها وقت داشت...
اول جعبه ی سایه ی مامان روبازمیکرد وشروع میکرد چشماش روسایه زدن...عاشق بویه لوازم آرایشی مامان بود...بعد وقتی دیگه میدیدچشماش خوشگل شدن اون رژلب قرمزه روبرمیداشت که خیلی پررنگ بود ومیمالید رولباش ولبای کوچولوش روحسابی خوشگل میکرد...
بعدمیرفت اون لباس سفید تورتوریه مامان رومیپوشید ودمپایی پاشنه بلند مامان روپاش میکرد ومیرفت جلویه آینه ونوک دامن لباسش رومیگرفت بالاوعین خانومهای محترم فرانسوی ادای احترام به خودش توآینه میکردوبه خودش میگفت چقدر شما زیباهستین خانوم...
بعد میرفت توخونه هی قدم میزد واز قصد میرفت جاهایی که فرش نباشه تا صدای تق تق دمپایی هاش روبشنوه...میرفت برایه خودش چایی میریخت وبرای خودش میوه پوست میکند وهی ازخودش وزیبایی بی حدش تعریف میکرد ومثل همیشه آخر سرازخودش میپرسید....فرشته ی کوچولوی زیبا،با من ازدواج میکنی...!
یه هو نیگاش به ساعت میافتاد ومیدیدفقط به اندازه ی درست کردن همه چی وقت داره...تندی لباسهاش رودرمیاورد ووسائل های مامان رومرتب میکرد وصورتشو میشست ومیرفت تو اتاقش با نقاشی ها سرگرم میشد تا مامان بیاد...
داشت به نقاشی ایش فکرمیکرد که چی بکشه...بازم عروس کشید...یه عروس با یه لباس تورتوری سفید ودمپایی پاشنه بلند....

پی نوشت:بچه ها خبر دارم...خبر ... خبر...دقایقی پیش از سازمان فضایی ناساجدیدترین عکس ۱۳۶۷وحسین جعفریان به دستم رسید...اینجا میتونید ببینیدشون...اونی که بزرگتره حسین وکوچکتره ۱۳۶۷هستش...راستی...به نظرشما از چی میترسن...!!آهان...اینجا من بهشون اززمین خبرداده بودم که میخواهم ببرمتون وسط صحرای طبس کبابتون کنم...![]()
راستی..عجب لی لی کردی ماروبین خلایق...دیگه همه به ما میگن لی لی ...هیش کی نمیگه لیلا..!!
یه راستی دیگه...دوستان عزیز...آخه چرااینجورمیگید..به خدا من دپرس میشم...به خدا من سن مادربزرگهای شماروندارم...من فقط بیست سالمه...متولد ۱۹/۸/۱۳۶۶صادره از قم...به خدا راست میگم...توروخدا اینقدر نگید که بالای بیست وهفت هشت بهت میخوره....افسرده شدم !!واقعا چرا فکرمیکنید من هزارسالمه..!!
یکی بود یکی نبود...زیرگنبد کبود،وقتی من وتو داشتیم برایه همدیگه از حساب وکتاب این دنیا میگفتیم،یه آدمی درست دووجب اون طرف تر کنارمون نشسته بود وداشت به حساب وکتابهای ما گوش میداد وسکوت کرده بود...آخه با حساب کتابهای من وتو اون همه چیزش روباخته بود...
اون آدم وقتی دیدمن وتو باهم میخندیم اومد وگفت میشه منم باشما بخندم...ولی من وتو وقتی قیافه ی اون آدم رودیدیم خودمون روکشیدیم کناروگفتیم که ببخشید ولی ماشمارونمیشناسیم،بین ماهمه چی خصوصیه...
آدم دلش شکست...
آدم خیلی تنها بود...آدم خسته بود...آدم میخواست یکی روبرایه همیشه دوست داشته باشه...آدم میخواست یکی همیشه دوستش داشته باشه...آدم دردش درددنیاش نبود...دردش لباس وخوراک و...نبود...آدم دردش فقط تنهایی ایش بود...
آدم بلد نبود چه جورتنهایی ایش روپرکنه...آدم دردش فقط تنهایی ایش بود...آدم برایه پرکردن تنهایی ایش همه کاری میکردولی...ولی بازتنهامیموند...

پی نوشت1:امروزنمیدونم چرا...نمیدونم چرا اونقدر دلم برات گرفت که فقط تونستم اینو برات بنویسم...هیچ وقت فکرنکن کسی دوستت نداره...هیچ وقت...تنهایی برازنده ی تو نیست...
پی نوشت2:من همه چیز رومیدونم...همه چیز...میخواستم بیام وبهت بگم...ولی...بذار تو دل من بمونه...بذار فکرکنی من هیچ کدومشون رونفهمیدم...بذار فکرکنی من قدر چشمام بهت اعتماد دارم...
پی نوشت3:فیلم سنتوری که یادتون هست...عاشق اون صحنه اش هستم که تویه خراب آباد علی سنتوری برایه همه لقمه گرفت وبعد سازش رومحکم بغل کرد وباز از عشقش زد...آخه اون از اسب اوفتاده بود...نه از اصل...
پی نوشت4:از سفراومده ام...سفرنامه هم داریم...ولی کمی باید حوصله ام بیاد سرجاش...
پی نوشت5:راحیل ،حنانه وصبای عزیزم....به خدا کلی شرمنده تون شدم...خوب میدونم تو این مدت چقدر برنامه هاتون روخراب کردم وبه هم ریختم...به خدا ازشرمندگی هیچ چی ندارم بگم جزاینکه ایشالله براتون جبران کنم وشمامنو ببخشین...بازم واقعا ازتون معذرت میخواهم..
پی نوشت6:توخیلی وقته سفرنرفتی...نمیخواستم باشنیدن مشکلات من توسفردلگیروناراحت بشی....آخ که این حرفت چقدر جیگرمو سوزوند....
شب از خوشحالی خوابم نمیبرد،نقشه ها دارم ...ساعت نه میرسم به بابابزرگ ومادربزرگم ...کلی دیرکرده ام ولی هردومیگویند اشکالی ندارد...میروم وسوار ماشین میشوم.
راه اوفتاده ایم...ازراه شمال میرویم ومن چقدر آنجا هدیه واحمدرضا را یاد کردم...وچقدر روانم سبزمیشود.
ميرويم وميرويم تا ميرسيم....
چيزي انگار به من ميگويد اگر راست رانگاه كني ميبيني اش...سكوت ميكنم ....قلبم مثل قلب كبوتري بي قرارميزند...ميبنم..گنبد زردت را مبينم وازخوشحالي باز ميگريم...بابابزرگ بلند بلند صلوات ميفرستد وميگويد ليلا جان تو هواست باشد راه را گم نكنيم قول ميدهم كه حسابي حرم ببرمت...
وضوگرفته ايم وميرويم....ومن فقط امده ام برايه تو...
اينجا من به همه چيز حسودي ميكنم،اينجا من به زوار حسودي ميكنم...اينجا من به خادم ها وفراش ها حسودي ميكنم....اينجا من به آب...به برگ...به زمين...به كسي كه ويلچيرها راحركت ميدهد ،به كسي كه اسفنددردست ميگرداند حسودي ميكنم...اينجا من به ديوار...حتي به فرشي كه رويش نشسته ام حسودي ميكنم...واينجا...واينجا حتي به سياه ترين كبوترها هم حسودي ميكنم...
ميروم جلو...رويي ندارم...ولي ميدانم تو بازهم وقتي نزدت بيايم دستانت را مهمانم خواهي كرد..ميدانم بازمن هرچقدر هم بدبيايم توبرايم لالايي ميخواني ...ميدانم كه اينجا..تنها جايي ايست كه دستان سنگين مرا بالاخواهد برد...اينجا مشهدالرضااست...
پي نوشت ۱:تمامي دوستان عزيزم...برايه همتونم دعاميكنم...
پي نوشت ۲:بچه ها ببخشيد اين چندروز وبم بالانميامد گمونم مشكل از غالب بود...حالااينو تحمل كنيد تا برگردم ولايت درستش كنم
پي نوشت۳:بچه هاي وب گروهي فرصت نشد به همه كامنت بزنم...هركسي هرمشكلي داشت تا من برگردم با محمدامين چيتگران مطرح كنه...بازم معذرت ميخواهم.
پي نوشت۴:به خدا قسم..خدا فقط خودش ميدونه كه چقدراينجا به يادتم...اصلا غصه نخور...
پي نوشت۵:آبجي سميه ي عزيزممنونم...همين جا ميخونم...وكيمياي عزيزممنون كه يادم كردي ...كاش شماره ات روداشتم ....
پي نوشت۶:محمدامين چيتگران...خيالت راحت...شفايت رااز خود امام رضا خواهانم....
۱:هنوز اشکهایم بند نیامده....
وقتی پله ها رایکی یکی پائین میامدم که به تو زنگ بزنم ....وقتی نمیدونستم گریه کنم یابخندم...وقتی گوشی روبرداشتی ونشناختی صدای من رو...
2:همه چی با اس ام اس قیاسی شروع شدوقتی برام زد خبر داری حاج وحید سوزوکی جمعه مشرف میشه...ومن کلی بغض کردم که ماچقدردورشدیم ازهم..
3:یاد روزهای خوب دبیرستان اوفتادم...یادته چقدرنورچشمی خانم وجدانی بودیم،یادته چقدر سرکلاس وقتی معلم داشت روتخته چیزمینوشت ما پرتغال وبیسکویت میخوردیم،یادته تا بستنی میدیدی باید تابازش میکردی اول یه گاز به من میدادی ومن همیشه انگشتم رومیزدم روبستنی ایت ومیزدم روعینکت ودرمیرفتم،وتو کل حیاط مدرسه رودنبال من میافتادی وباز به من نمیرسیدی...یادته اون درمخفی،آه خدای من هیچ وقت یادم نمیره چقدر کلاسها رودودرمیکردیم وازاون درمخفی درمیرفتیم تو حیاط راهنمایی ها وابتدایی ها ومیرفتیم تو اون باغ مخفی خودمون ومیشستیم انارهای کال ورسیده وتوت میخوردیم وهمش بچه های ابتدایی روبه رعیتی میگرفتیم والکی میگفتیم ناظم جدیدتون هستیم برید گوشه ی حیاط وایسیدوتا ظهرهم حق ندارید برید سرکلاس +دستشویی...یادته تو عشق فیلم بودی وهرچی میدیدی فرداش برام با هزارترس ولرزمیاوردی ومیگفتی بروببین وباز من میترسیدم ومیگفتم تو کیف تو باشه رفتنی دم سرویس بهم بده ویادم میرفت ازت بگیرم وتوبازمیبردی خونه وداداشت دیگه نمیذاشت بیاریشون...یادته چقدرداداشت رو مسخره میکردیم...اذیت میکردیم...یادته یه روز رفتیم حیاط راهنمایی دخترونه،تومیدونستی اون ساعت داداشت اینها ورزش دارن ولی به من نگفتی،ومنو بازازیه راه مخفیه دیگه بردی تو مدرسه پسرونه تا حرص داداشت رودربیاری....یاد روزهایی میافتادم که تا شلنگ باغبان بد بخت رومیدیدیم میافتادیم به جون هم وتا میتونستیم همدیگه روخیس میکردیم وچقدردعوامون میکردن ویه بار آقای باقری دعواکرد که صندلی ماشینم خیس میشه دخترتو سنی ازت گذشته این کارهاازت بعیده!!
یاد اون روزها میافتم که میرفتیم دَم ِمستخدم مدرسه روداشتیم واون بهمون چایی میداد...یاد اون روز که شله زرد بهمون دادن وهنوز زردی شله زرد رورویه صورتت یادم میاد...
یاد اسمهای مستعارمون...یاد وحیداُف،قناسی ووزین اُف...یادته میخواستم کم نیارم خودم برایه فامیلیم شعرساخته بودم...وزینی عاشق سیب زمینی...وتو بهم میگفتی چقدرروداری لیلا...آخی...یادته بهم خیلی کم میگفتی لیلا چون میگفتی تا میگم لیلا یاد زنداداشم میافتم که خیلی خبیثه...یادته میگفتی حیف تو نیست این اسم روداری ومن چقدر مقنعه ات رومیکشیدم...
اوه...یادم اومد...یادته تخت پاک کن روگچی میکردیم میکشیدیم به هم...یادته خانواده هامون دیگه شاکی شده بودن...
یادته چون تو دختریکی یه دونه ی خونه بودی مامانت اینها میترسیدن مبادا پرپربشی ونمیذاشتن هیچ اردویی بری؟!یادته وقتی رفتیم دانشگاه علوم پزشکی کاشان توچقدر گریه کردی...یادته ازاون جنازهه چقدر ترسوندمت...
یادته تا میرفتی دستشویی من وحاج منصوراز دستشویی های بغلی آب رومیگرفتیم روسرت وتووقتی میامدی بیرون فقط میگفتی الهی تو دستشویی بمیرید...
یادته تقلب های سرامتحانمون...یادته تو تودستمال کاغذی تقلب مینوشتی منم رو پام وگوشه ی زیردستی هام...یادته یه بار لورفتیم...
وای...
میخواهم تا خود سپیده ی صبح یادت بیارم تموم روزهای خوب باهم بودنمون رو
4:دبیرستان تموم شدومن تو بیشترباهم دوست شدیم چون بعدازندیدن همدیگه اونم هرروز،بیشترقدرهمدیگه رودونستیم...هرروز تلفن وکلی صحبت..درد دل...گذشت...
5:تودانشگاه قبول شدی...مشهد...روانشناسی...رفتی...روزی که رفتی گفتم نمیدونم چرا اصلا حس خوبی ندارم...نمیدونم چرادلم آشوبه
6:بعدازرفتن تومدتی گذشت وما اومدیم مشهد..دیدمت...خوب بودی...آروم شدم...ولی تو هم چنان کمی بی معرفت شده بودی...جواب اس ام اس نمیدادی...
7:امروز باهات حرف زدم...اینکه قیاسی باید بهم میگفت توداری جمعه میری مکه خیلی برام ناراحت کننده بود..آخه من وتو این همه ازهم دورنبودیم...من وتوواسطه ایی برایه حرفهامون نداشتیم...
8:اول صدام رونشناختی...بعد یه هو داد زدی لیلا توئی...من گریه کردم...تو حرف زدی...من گریه کردم..توشرمنده شدی...من گریه کردم ...تومعذرت خواستی...من گریه کردم...توهم زدی زیرگریه...نمیدونم چرااشکهامون تموم نمیشد...نه من ...نه تو...کلی معذرت خواستی...کلی بهم جوک گفتی...ولی من هنوز گریه میکردم...گفتم من نمیتونم تا شنبه بیام قم...گفتی من میام پیشت...گفتم تو هم شدی حاجی...گفت کاش باورمیکردی دوست داشتم همسفرم توباشی...گفتم مگه نیستم...سکوت کردی...گفتم حاجی...بازگریه امونم نداد....
9:داری میری پیش خدا...خوب میدونی که حتی اگربهم نمیگفتی ومیرفتی باز مطمئن بودم واسم اولین نفردعامیکنی...من ازدستت ناراحت نیستم...من فقط دلم برات تنگ شده بود...من فقط دلم بازهوایه خداوخونه اش روکرده بود...من فقط به تو حسودیم میشد...من فقط....
10:منتظرمیمونم برگردی...حاج وحید سوزوکی....

پی نوشت:احمدرضاتوسلی عزیز...تولدت مبارک...
رويه نوک انگشتان پايت بلند شده ايي...قدت به من نميرسد...ميخواهي صورتم راکامل ببيني...ميگويي تو صورتت کاملش زيباتراست...من ميخندم...رويه زانوهايم مينشينم...ميگويم توهم وقتي به بالانگاهت ميکنم زيباتري...
ميروي عقب تر...
دورميشوري...
ومن هنوز منتظرم که آخرين سويه چشمانم در انحناي عشقت به رقص درآيد....



