تبليغاتX
راهه های باریک عمر
از صفر میدرخشد...میدرخشیم...

ارزش هر مهره در شطرنج ، بسته به موقعیتش در صفحه ی شطرنج است...
وارزش تو در عشق من ... بسته به دستها و چشمان توست...
نوشته شده توسط لیلا.و در ساعت 22:15 | لینک  | 

هرچند تکراری برای اهالی وبلاگ نویسی..اما نمیتوانم،هرگز نمیتوانم این پست تکراری بیشتر وبلاگ نویس های امروز را ننویسم !
اصغر فرهادی عزیز...
از اینکه کمک کردی که بعد از مدتها،با شنیدن اسم ایران از رسانه های جمعی،احساس غرور کنم و بغض کنم و به آرامی و شادمانی اشک بریزم ممنونم..
از اینکه بعد مدتها که دیگر کشتی و وزنه برداری هم با فلاکت مدال میگیرند و شش هفت ماه بعد در یک بخش خبری میگویند هنوز هدیه ایی از ایران دریافت نکرده اند...از اینکه مارا با فرهنگمان به غرور رساندی ممنونم !
سینما رسالت شماست !
همان سینمای فرهنگ !
سینما واقعیت بازتاب است * و هنر ِ هنرمند از خودش فراتر میرود و میشود روح زمانه ** .
در زمانه امان بمان و این طفل را قدم به قدم با خودش آشنا کن..بگذار اولین تلنگر مان بشود سری که شیشه شکست..مطمئنم همان سر روزی برای جاودانگی هنر و فرهنگ نیز به درد خواهد آمد.
راهتان پر رهرو و دوامتان به قید هنر باد..

*گدار
**هگل

نوشته شده توسط لیلا.و در ساعت 17:56 | لینک  | 

باید زودتر تموم شه ... باید زودتر تموم شه اخه این دوری ها ... من مطمئنم که میشه . زود . اگه شده برم نقشه ی زمین رو گره بزنم بهم . خونه ی شما رو بچسبونم به پادگان . یا پادگان رو به خونه ی شما . اصلا خونه هاتونو بکنم ببرم بذارم یه جای بهتر نقشه ؛ نزدیک آبشار نیاگارا و بچسبونم بهم دراشونو ... من ...

*وقتی این کامنت را میخوانم دلم جیم لعنتی را میخواهد،مثل چی...
دلم جیم و بهشتمان در ماداگاسکار را میخواهد....
"ن" عزیز....لطفا ما را نزدیک به ماداگاسکار به هم بچسبان...مطمئنم بهترین جای نقشه است...

نوشته شده توسط لیلا.و در ساعت 20:55 | لینک  | 

این پست تقدیم میشود به دختری که آقای جیم خیلی شبها خوابش را میبیند،برایش قصه میخواند،نازش میکند و حتی گاهی از من بیشتر دوستش دارد...
و من به عنوان مادرش،که هرگز او را ندیده ، و فقط تعریفش را شنیده ،امروز خواهشی از محضرش دارم !
دختر ندیده ام !
بابا سه روز است که رفته است !
رفتن بابا دل مامان را بدجوری به تنگ آورده..
تا بابا زنگ میزند..مامان گریه میکند..همه مامان را دعوا میکنند..اما مامانت را میشناسی که ! دلش بی حضور بابا میترکد !
مامان شبها خوابش رفته !
مامان فقط میخواهد تنها باشد و از دوری بابا گریه کند..
اما از دخترش خواهشی دارد..
دختر عزیزم..
به مادرت رحم کن..تو برای مادر بمان..مادرت از دوری شما دو نفر چگونه تاب بیاورد..
جان دل مادر..
اگر درس میخوانی،این ترمت را مرخصی بگیر و بیا پیش مادر..اگر کارمندی و یا شغل آزاد داری چند روزی کار و بار را تعطیل کن که مادر روح و روانش به تعطیلی رفته است..
دختر ندیده ام !
یادت هست همین چند مدت قبل بابا گفت دوران نامزدی همه میشود اوج خاطرات شیرین و خوش و با هم بودن..اما نامزدی ما شده دوری و دوری و دوری...و من گفتم که این دوری دو ماهه را هر جور فکر میکنم نمیتوانم تاب بیاورم !
زینت بابا..
مامان تاب ندارد...
دوری از بابا..
فرق عمر او را شکافته است...

نوشته شده توسط لیلا.و در ساعت 12:40 | لینک  | 

روز آزمایش ازدواج ، من خیلی استرس داشتم ! اینقدر که تمام راه آزمایشگاه تا خانه را گریه کردم.. وقتی آمدم خانه و بزرگترها متوجه این نگرانی ام شدند ،مسیجی روی گوشی ام آرامم کرد..نگران نباش..من هستم..
قبل از عقد از خانواده ی جیم خواستم بروم سر خاک بابا..جیم و بابای جیم گفتند ما هم میاییم..خیلی روز سختی بود و انگار این سنگ سرد مرحم دلم شده بود و تا جایی که توانستم نام عزیز را در آغوش گرفتم و فریاد کردم...کمی که آرام شدم..سرم را بلند کردم دیدم دارد گریه میکند..اشکهایش را پاک نکرد..به نام عزیز نگاه کرد و گفت..هیچ وقت تنهایت نمیگذارم..
وقتی اولین بار رفتم اردبیل ، برای پاگشا ، یک روز که خاله مهمان شام بود و مامان جیم هم سر کار بود ،من بلند شدم برای حاضر کردن شام..
همیشه نگاهها را به سمتم حس میکنم..اما برنگشتم..به صدای مامان برگشتم که از بابای جیم پرسید ، حالتون خوبه ؟
بابای جیم ایستاده بود درب ورودی آشپزخانه ، و کاملا بی حرکت..اول ترسیدم..نکند قلب بابا گرفته باشد..اما وقتی چشمانش را دیدم...بغض کردم..
بابا گفت امروز من هم دختر دار شدم...
درست است...
همه ی حرفهای بالا هم از سمت بابای عزیز جیم بود..
بابا هرازچندگاهی برایم مسیج میزند..برایم کلمه های محبت آمیز مینویسد...
جیم میگوید بابا به تو مسیج زدنی نزدیک به یک ساعت روی متنی که قرار است بفرستد فکر میکند و وقتی تو جواب میدهی ، مثل پسر بچه ها سریع پاسخت را میخواند و لبخند میزند..
بابای جیم را خیلی دوست دارم..نه برای مسیج های محبت آمیزش..که برای رفتار پر محبتش..
بابا وقتی زنگ میزند و بی درنگ میگوید دختر گلم چطور است ؟ بال در میاورم..
وقتی یک بار زنگ میزند و میگوید تو عروس من نیستی..دختر من هستی..باور کن تو را از بچه های خودم بیشتر دوست دارم..بغض میکنم....
روزی که بابا نوشته ها و عکس های چندسال پیش را نشانم داد...گفتم افتخار میکنم که شبیه ترین فرزند به شما جیم من است...بابا لبخند میزند..
بابا یک هنر هم دارد...آن هم پخت غذاست..
تمام خانواده ی جیم ، معتقدند بابا حتی وقتی نیمرو میزند ،با عشق میزند و این نیمرو با تمام آنهایی که خورده اند متفاوت است...
بابا یک روز جمعه مرا دعوت به نهار کاملا دست پخت خودش کرد و من دوست داشتم بعد از غذا دستان بابا را غرق بوسه کنم..
وقتی از مشهد برایش یک بلوز بافت میخرم..و جیم مسئول هدیه کردنش به باباست...دو روز بعد از این انجام وظیفه جیم زنگ میزند میگوید تورا خدا زنگ بزن به بابا بگو بلوزش را در بیاورد..ما که میگوییم میگوید کادوی دخترم است..دوست ندارم از خودم جدایش کنم...
بابا اینقدر بابا است که واقعا برای محبتش دلم پر میکشد...
.
.
بغض میکنم و من عادت ندارم به محبت بابا...
اینکه بابا صدایش کنم..
و برایش مسیج میزنم...
بابایی من...خیلی دوستتون دارم...
و تسلی میشود...همین بغض تسلی میشود بر بیست و چهار سال نداشتن بابای واقعی....

 +بالاخره یک نقد درست درمان از فیلم جدایی نادر از سیمین خواندیم ! 

نوشته شده توسط لیلا.و در ساعت 23:1 | لینک  |